زمان از دست رفته...

هنگامی که از گذشته کهنی هیچ چیز به جا نمی ماند،پس از مرگ آدمها،پس از تباهی چیزها،تنها بو ومزه باقی می مانند که نازک تر اما چابک ترند،کم تر مادی اند،پایداری ووفاداریشان بیشتر است،دیرزمانی،چون روح،می مانند وبه یاد می آورند،منتظر،امیدوار،روی آوار همه چیزهای دیگر،می مانند وبنای عظیم خاطره را بی خستگی،روی ذره های کمن وبیش لمس نکردنی شان،حمل میکنند.......

(درجستجوی زمان از دست رفته)....مارسل پروست...

این کتاب به نظرم مثل یه موسیقی می مونه،معمولی شروع میشه،آروم آروم اوج میگیره وقتی منتظری که ریتم تند بشه دوباره آروم آروم کند میشه،وجالب اینکه این کندی و جزئیات ودرونیات همه چیز وهمه کس اصلن خسته کننده نیست...

با خودم فکر میکنم هنر یعنی همین،یعنی غافلگیری از هیچی!!.. 

/ 11 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ایزدخواه

یک چیزی بنویس کمی دعوا راه بندازیم [نیشخند] همچین بگی نگی تنمون میخاره برای دردسر[شیطان]

ترانه

منم این کتاب را خوندم تو -16 17 سالگی ولی اعتراف میکنم که الان چیز زیادی ازش یادم نمونده کاش برمیگشتم به دوران نوجوانی[ناراحت] اون موقع ها خیلی زندگی شیرینتر بود

ترانه

چون نظرات پست پایینی رو بسته بودی صبر کردم تا پست جدید بگذاری و جواب بدم...متاسفانه من تازگی ها خیلی کم حواس شدم و دقیقا یادم نیست که چه کلماتی اون روز استفاده کردم ولی مطمئنم که بهت نگفتم عیب و ایراد داری عزیزم ...منظورم از اون بعضی وقت ها فقط بعضی وقت ها بود مثلنشو میگم تا بهتر منظورمو درک کنی [نیشخند] اولین بار تو وب قبلیت یه بار با خود من سر یه موضوعی که یادم نیست کنتاکت پیدا کردیم ...یکی دوبار دیگه با محمد و یه بار هم اونی که برای ماری و اقای امیدواری پی نتوشت گذاشتی ...ببین من میدونم که تو همه اینا چیزایی بوده که من خبر ندارم و شاید تو کاملا حق داشتی و شاید من اشتباه میکنم ...ولی قضیه ماری هر چی که بود ...هرچی که بوده به نظر من نباید عمومیش میکردی میتونستی تو وب خودشون بگی که دیگه کامنتتون رو تا یید نمیکنم ولی اینجوری هر کس که میخوند هر فکری راجع به اونا به سرش میزد ..میدونم که مریم دوست نزدیکته و من هم اصلا قصد دخالت ندارم ...شاید از اول اشتباه کردم که گفتم ولی باور کن اصلا منظورم این نبوده که تو اخلاق بدی داری ...برعکس تو دوست خیلی خوبی هستی ...خیلی جسارت داری ...دروغ و ریا کاری نداری ...روراستی و

ترانه

ابروی هر چی ادم کتابخونه بردم[نیشخند] [خنده]ولی الان فضولیم گل کرده این کتابه اون نیست که شخصیت اولش یه پسر بچه است که کم کم برگ میشه ؟[قهقهه] اخه یه چیزی یادمه که پسره با یه دختر بچه که فکر کنم با هم بزرگ میشن تو مزرعه ...ولش کن دارم چرند میگم میرم کتابخونه میگیرمش و دوباره میخونم [زبان]

سایه قرمز

سلام ... اوووووفففففف ... بابا خسته شدم از بسکی پست خوندم. ما تو خدمت از این چیزا که نداریم بعدش هم که میایم یه چند ساعتی باید بشینیم پست های قبلی و فعلی شما را بخونیم. ولی این رسانت واقعا عالی بود! کلا باهال هم کوچیکیت را تشریح کردی ! البته با این فرض که الان بزرگ شده باشی [خنده] آره دیگه ... موفق باشی یا حق

ترانه

پس همونه درست حدس زدم[زبان] ... به خاطر یه کتاب نمیخوام برگردم به نوجوونی ...به خاطر آروزوهای بزرگی که داشتم ...بلند پروازی هام ...آرامشم الان هیچی ازش باقی نمونده[ناراحت]

بهار

به به ... به به ... [رویا]

ایزدخواه

خواهش مکینم لطف میکنید صلوات میفرستید ...[گل]اتفاقا منم متوجه طفولیت شما شده بودم زیاد جدی نمیگرفتم شما را[قهقهه]

حنانه

سلام