اینروزها

این ماجرای قند خون تو خونه ما موضوعی شده،مثلا مامان من دیروز یه آه عمیقی کشید وگفت:خیلی وقته یه گوسفند ندیدیم!!!.تعجب..خدا همه آرزوهای خیر ومشروع آرزودارها رو به حق این ماه عزیزبرآورده کنه مادر ما رو هم به آرزوش برسونه!!!فرشتهیا مثلا بابا نشسته بود فیلم میدید ومدام غر میزد: همین؟اونوقت این تکرار میشه؟!همین؟بعدش چی؟یعنی چه؟همین؟بی معنیکلافه...دقایق پایانی فیلم که رسید:من خیلی از این فیلم خوشم اومد،فیلم خوبی بود،من پسندیدم، جالب بود...تعجبمسعودهم که هرسحر بیدار میشه کل تاریخ ایران معاصر از مشروطه به اینور و با یه مقدار هم تاریخ اسلام باید براش توضیح بدیم تا اخماش رو باز کنه وبفهمه برای چی بیدارش کردیم خمیازهومدام هم مامانم رو تهدید میکنه که من اگه وزنم یک گرم کم بشه دیگه روزه نمیگیرممشغول تلفن...حالاچرا مامان رو تهدید میکنه الله اعلم...سوالمحسن هم که قربونش برم ده دقیقه اولی که بیدار میشه :چرا درگنجه بازه،کو تخم مرغ تازه،دختر این پیرزنه چرا گرامافون میزنه کلافه.........واما من.............همینطور که مستحضرید من اعصاب مصاب ندارم،پریشب محسن سربه سرم گذاشت وهی حرف میزد منم دستم رو گذاشتم به شونه اش(یعنی ناخنم رو فرو کردم!!)خودش رو کشید عقب،چشمتون روز بد نبینه جای پنجه هام رو بازوش کنده شد وحالا خون نیا کی بیا،چیز مهمی نبود اما خب چون پوست دستش کنده شد خیلی خون اومداسترس..همه با تعجب به این رفتار وحشیانه نگاه میکردند بخصوص مامان که با عصبانیت هی میگفت: چرا همچین کردی؟؟!...منم با آرامش جواب دادم برای اینکه اعصابم رو خرد کرد،گاوچرانمحسن هیچی نگفت خوشبختانه ورزشکاره وبا این چیزاآخ واوخش در نمیادساکت....خلاصه که اگه کسی اعصابتون رو خرد کرد بگید بیام براتون پنجولش بکشم...البته اگه سحر باشه خیلی بهتر جواب میده..نیشخند

یادش بخیر،بچه که بودم چندباری تو ماه مبارک تو شبهای احیا با مادربزرگم رفتم مسجدمحله شون ،من خواب آلو کنار سجاده مادربزرگم چرت میزدم...یکهو یه صدا منو از جا پروند صدای آشنای بابابزرگم بود که خیلی بلند بلندتر از همه صلوات میفرستاد،بلند شدم نشستم و سرحال گوش به زنگ صلوات شدم تا صدای بابابزرگم رو بشنوم،هر وقت صداش میومد من به سقف فیروزه ای مسجد نگاه میکردم،صدا میپیچید منعکس میشد ومیرسید به گوش من ومن ذوق میکردم...حالا هر وقت میشنوم عده ای بلند صلوات میفرستند یاد بابابزرگم میافتم،همیشه پامو تو هر مسجدی میذارم ناخوداگاه اول به سقفش نگاه میکنم،چشمام رو میبندم و اونشب اون مسجد قدیمی وصدای بابابزرگم رو یک آن به خاطر میارم،خودش رو به خاطر میارم ...یادم میوفته چقدر دلم تنگ شده...

تو این روزها وشبهای عزیزان رفته را فراموش نکنیم،آنها منتظرن،توقع دارن از ما،چون فکر میکنند ما دوستشون داشتیم.....

التماس دعافرشته

/ 11 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمدرضا

یادش بخیر تون. هم خیلی با صفا. واقعا هم زیبا نوشته بودیش. من رو یاد مادربزرگم انداختی! [نگران]

امید امیدواری

سلام مینو نماز روزه خودت و خانواده محترمت و دوست بسیار بسیار خوبت مریم [چشمک] قبول باشه. آخه چیکار داری پوست داداشتو میکنی[عصبانی] مطلب شیرینی بود عین قند و نبات...[زبان] راستی من اولین نظرو دادما یاد بگیر اونوقت من باید بیام بگم تورو خدا تشریف بیارید[ناراحت] [گل]... [خرخون]

محمد ایزدخواه

قند خونت که پایینه...صبحونه هم که نمیخوری که خودت قبلا گفتی چی میشه...پنجول هم میکشی.... خدا عاقبت ما را بخیر کنه...امین

محمد ایزدخواه

این شبها که بیداری دعات را رها کن برای همه مردمی که حقشون خیلی بیشتر از اینه[گل] ما را هم فراموش نکن....

mary

من مرده ی این محضر مبارک خونوادتم به خدا.... بی معرفت آخه نمی خوای یه حالی به ما بدی یه شب افطار دعوتمون کنی، نه به خاطر افطاری ، نه می خوام بیام به کل کلاتون بخندم، آخه لایوش خیلی باحالتره...[چشمک] هر چند فکر کنم آخرین بار هفته ی پیش اونجا بودم، خوب از زرنگیمه...[نیشخند] می تونی تو هم بیا، البته ما داریم میریم مسافرت...[عینک] [قهقهه]

ترانه

فاتحه حتما میخونیم ولی اشک شرمنده [نیشخند][خنده]

ترانه

اینو بدون شوخی میگم باور کن [چشمک] مارو هم دعا کن توی دعاهات ...کی میدونه شاید تو پیش خدا خیلی عزیز باشی [ماچ]

امید امیدواری

[خرخون]