همسایه ها

از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان من همسایه ی طبقه ی پایین مان را دوست ندارم...نه اینکه دوستش نداشته باشم، بحث دوست داشتن نداشتن نیست اصلا قرار نیست دوستش داشته باشم...در واقع باید بگویم خیلی ازش خوشم نمی اید.نه اینکه خوشم نیاید.....یعنی بهتر است بگویم موج هماهنگی از سمتش حس نمی کنم..میدانم چرت ترین حرف ممکن بود این حرف ولی خب شما اینطور در نظر بگیرید...که موجی که از سمت ایشون به طرف من می اید با من جور نیست...به نظر من  ایشان یکجورایی از آن مدل خانوم هایی است که به آدم گیر می دهند......انگار توی بیست سال پیش زندگی میکند مثلا در میزند می گوید ببخشید شما قابلمه ی بزرگ دارید؟...یکبار زنگ زد کفش روفرشی مشکی ساده پاشنه پنج سانتی مامانم را میخواست...چندین وچندبار تا حالا زنگ ما را زده وگفته کلید ندارم جا گذاشته ام گم کرده ام و...در را باز کنید..دوسه بار رفته از خانه بیرون وبعد ادرس داده که از در حیاط خلوت بروید زیر اجاق من را خاموش کنید.....من خوشم نمی اید..من خوشم نمی اید زنگ می زند می گوید بروید به فلان گلدان من آب بدهید من امشب خانه نمی ایم..یکبار که گفت چندتا جوجه بومی(زنده)دارم توی بارون مانده اند بروید اینها را بگذارید توی قفس شان زیر بارون خیس نشوند...

..تنها زندگی نمیکند یعنی در واقع نمی کرد...چندماه پیش همسرش بعد از یک دوره بیماری فوت شد و من آن شب که برای تسلیت رفتیم اولین باری بود که به خانه اش رفتم...دومین بار برای چهلم شوهرش بودکه زنگ زد بالا به مادرم گفت دخترتان بگویید بیاید دستور کار ماشین ظرفشویی من را که خراب شده بخواند...ومن با نق و نوق رفتم وانگار وسط بازار شام قدم میزدم از ریخت وپاش وشلوغی...زیرزمین وحیاط را حسابی بهم ریخته...پسرش گلدان باز است یعنی یک عالمه گلدان های قشنگ دارد یعنی داشت...اما چنان ریخت وپاشی به پا کرده بودند که گلدان ها اصلا دیده نمی شد....یکبار من را توی راه پله دید وگفت برای درس های مدرسه ات یک دعا وختم دارم بیا تا بهت بدهم قبول بشوی.. ومن گفتم چشم وتشکر کنان از پله بالا دویدم...در واقع فرار کردم!

شخصیت عجیب و جالبی است...معلوم است اصلا حواسش نیست اما حواسش کجاست نمی دانم وهیچ حدسی هم نمی شود زد....من اگر جای شما بودم الان فکر میکردم باید به این مینو گفت خیلی بهتر است آدم راجع به زندگی روزمره ی خودش بنویسد تا اخلاق و مسائل خصوصی مردم را توی وبلاگش بگذارم باید بگویم خب باشه. حالا چیکار کنم..دلم خواسته اصن...ایشششنیشخند..

اما در واقع چیزی که باعث شد  توی فکر بروم برخورد مادر خودم با این خانم بود....یکجورایی خیلی ارام ومهربان وملایم با او رفتارمی کند...ازش که می پرسم این خانم به نظرت چرا اینطوری است جوابی نمیدهد..کلا مامان من خیلی اهل حرف زدن واستدلال کردن نیست...فقط یکجور عمیقی توی فکر میرود و گاهی لبخند هم میزند ومثلا می گوید خب اشکالی نداره..طوری نیست...گناه داره واز این جواب هایی که منطقی پشت شان نیست...هر کاری ازش بخواهد انجام میدهد حتی آنروز رفت توی باران وجوجه ها را توی قفس کرد...

راستش من از اینکه مادرم همچین زن آشفته وتنهایی را اینقدر خوب درک میکند ناراحتم وبرایم سوال ومشکل ایجاد شده...

درضمن این خانم دارد از اینجا میرود...همسرش که چندماه پیش فوت کرده ...پسرش هم چندو قت پیش خانه گرفت برای خودش ورفت(این راخود خانمه برای مامانم گفته)...دوپسر دیگر متاهل هم دارد که سرخانه وزندگی شان هستند...واگر همه ی دوستان که اینجا رامی خوانند با اتوبوس سفر سیاحتی زیارتی هم به خانه ی ما تشریف بیاورند دیگرنمی توانند این مخلوق جالب را ببینند....

البته گفته باشم که ایشون از همسایه ی بالایی ما (صاحبخانه)جالب تر نیست..یک خانم میانسال که به شدت به خودش می رسدو دائم به طرز وسواس گونه ای جینگول مینگول است همیشه در حال رژیم ونگران برای چاق شدن است نگرانی های مدامش را هم به سمع ونظر من در اولین فرصت ممکن می رساند!...وهر وقت، هروقت من را توی راه پله می بیند بخاطر اینکه سر ووضع درستی ندارد از من معذرت خواهی میکند.در حالیکه مثلا اینطور تصور کنید که یک بلوز یقه چین دار ودامن بلند تنگ مشکی وگوشواره های بلند پوشیده وارایش غلیظی هم دارد!ومن چادر مشکی سرم است واز بیرو ن آمده ام وقیافه ام خسته است و دارم میروم خانه مان خبر مرگم.....تا آنجا که یکروز صبح وقتی من با لباس خواب وسر وقیافه ی خواب آلود واشفته رفتم دم در واحدشان تا یک چیز(یادم نیست چی)بود بدستش برسانم باز از من برای سرووضعش معذرت خواهی کرد!!...من چیزی نگفتم فقط نگاهش کردم..امدم بالا به مامانم گفتم بخدا این خانم فلانی من را دست انداخته مسخره کرده..مامانم متعجب گفت چرا؟!!گفتم من این شکلی هستم آنوقت اون بازم گفت باید ظاهر منو ببخشید و.......

وترسناک اینکه مامان من این خانم راهم انگار درک میکند چون فقط  لبخند زد ورفت توآشپزخانه و گفت حالا تو بگو نهار چی درست کنم؟....

 

/ 16 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا.

اما اون یکی همسایه ! احتمالا تو رو دیده خواسته بهت تیکه بندازه که اخه این چه سر و وضعیه !! [نیشخند]

لاله

آی خونه دار... آی بچه دار... آی نامزد دار... [نیشخند] ترفندهای عاشقانه دارم

انار

اول كامنتها رو خوندم :دي..فكر كنم فاميلاي اون همساده ها اومدن كامنت گذاشتن برات ..خخخخخخ

انار

خب ميدوني مامانها به يك درك عميق فلسفي از همه چي ميرسن وقتي مامان ميشن..نميشه برات توضيح بده ..هر موقع لبخندش رو درك كردي ميفهمي..اون موقع هم البته ديگه نياز به توضيح نداره ! لازم به ذكره كه منم هيش وقت اين صابخونه مون رو درك نكردم ..فقط تونستم بهش لبخند بزنم!!!!!!

انار

نه ميانسالي نيست..قدرت همون هماهنگي كه شما ميگي باهاشون نداري..اونو داره مامانت ...[چشمک]

انار

خواهش داريم ..[چشمک]

setare

Agha hamsayehatun k kheyli khuban.... ma 3 ta hamsaye darim, yekish aslan ba ma harf nemizanad va javab salam ra ham b sakhti midahad, anyeki nesfe shab zang mizanad miguyad biyayid ghofle voridiye sakhteman ra baz konid chun klid nadarand, az hame badtar tabaghe charomiha k yekbar ba mehmaneshan daava va khunrizi rah andakhtan, badesh ham gir dadan k ma berim shahadat bedim .....[قهر][منتظر]

setare

Man mesle madaretam...baghiye mano dark. nemikonan...vali man khodamo kheyli khub dark mikonam[نیشخند]

hilma

اپارتمانتون مثل فيلم ميگرن...ديديش؟[عینک]

خورشید

معلومه مامانت انقدر مهربونه که حتی خانم همسایه هم انقدر باهاشون راحته که کفش رو فرشی مامانت و هم ازش میگیره