باز امد بوی ماه مدرسه:ا

ماه مهرآرام آرام  از راه رسیده.دارد لباس سال را عوض میکند...

لباس رنگ و ورانگ تابستانی می رود توی گنجه برای تابستان سال بعد ولباس زرد وطلایی وقهوه ای می پوشد سال..سالی که امسال است...سالی که نیمه اش گذشت..

پاییزکه بیاید مدرسه ها باز می شود...ماه مهر..کیف وکفش نو...لوازم التحریر...مانتو ومقعنه های کوچولو...اما به جان خودمان اگر من ذره ای دلم برای مهر وبوی کتاب واین مزخرفات تنگ شده باشد..نشده که نشده که نشده....یعنی حتی برای یک آن هم که می روم سمت نوستالژی بازی..اولین وپررنگ ترین چیزی که بخاطرم می آید این است که تمام سالهای تحصیلی صبح ها کیفم را خرت خرت روی زمین کشیدم وبا چشمهای بسته وعنق مزه ی زهرمار به آن باغ گل های علم ودانش رفتم...و هر روز وهر روز با خدای خودم مناجات کردم وپرسیدم که خداوندا کی تمام می شود؟کی؟....

من حتی روزهایی که دانشگاه می رفتم هم این سوال را از خدای مهربان می پرسیدم...خدایا کی تمام می شود؟کی؟...البته در ان مقطع انقدر جسارت وخودمختاری پیدا کرده بودم که کلاس های صبح را نروم وخب متعاقب این موضوع حجم پرسش ها ودرخواست های من از خداوند متعال کاهش محسوسی پیدا کرده بود...یادم هست..یک شب توی اتاقم در خوابگاه مهمانی گرفته بودم..هفت هشت نفر از همکلاسی هایم هم آمده بودند...مهمانی که تمام شد همه گرفتیم خوابیدیم.چون از یک خوابگاه دیگر امده بودند همان جا ماندند ..البته من خیلی اصرار کرد بلندشید برید گم شید اما گوش نکردن...درضمن .فردا صبحش امتحان عملی داشتیم وبا استاد توی یکی از بیمارستان های نزدیک خوابگاه قرار داشتیم...صبح که شد...یکی یکی بچه ها بلند می شدند من را صدا می کردند یکجور معناداری! خداحافظی می کردند ومی گفتند نمیای بهشتی(اسم بیمارستان)و می رفتند...من هم بلند می شدم می گفتم نه..خدافس شما برید ودوباره میخوابیدم...حدود ساعت ده ونیم شده بود که بلند شدم دیدم تو اتاق فقط من ویکی دیگه از همکلاسی هایم که اون هم طبیعتا امتحان داشت خوابیده..تا من بلند شدم نشستم اونم بلند شد نشست...من با یک لبخند ملیحی بهش گفتم سلاااممم..اونم نیشش را باز کرد وگفت سلاممم...ساعتو نگاه کردم گفتم خاک توسرمون شد زهره مگه فلانی(استاد)نگفت تا ده بیشتر نمی مونم ساعت ده ونیمه..اونم گفت وای تقصیر توئه وکلی کولی بازی درآورد بهش گفتم خب تو میخواستی منو بیدار کنی من حساب کرده بودم بچه ها برن امتحان بدن من اخر همه برم..برای همین خوابیده بودم...تو چرا بلند نشدی؟..گفت من بلند می شدم می دیدم تو خوابی دوباره میخوابیدم...گفتم وا یعنی چه...تو ساعتو نمی دیدی؟گفت(البته بدو بدو در حال لباس پوشیدن وحاضر شدن بودیم وحرف میزدیم)من منتظر بودم تو بلند بشی صبحانه اماده کنی ما مثلا مهمون تو بودیما...من هم گفتم(.......حالا بماند)ودرهمان لحظه معنی نگاههای معنی دار وخداحافظی های کش دار بچه ها را فهمیدم...گفتم دخدرای پررو دیگه یک کتری گذاشتن و نون پنیر خوردن مهمون وصابخونه داره؟برید بمیریدعاموو

خلاصه رفتیم بیمارستان ..استاد در حال جمع کردن جل وپلاسش بود که ما رسیدیم..گفتیم استاد ما مشکل داشتیم و...خوبی دانشگاه اینه که خیلی نباید توضیح بدی همین که گفتیم مشکل داشتیم نرسیدیم دیگه بقیه اش مهم نبود..البته من نمی دونم با وان قیافه وصورت های خواب الو وپف کرده آیا استادمون فهمید ما چه مشکلی داشتیم یا نه...به هر حال امتحان دادیم واومدیم بیرون... و با زهره رفتیم سلف...خیلی هم بهش اصرار کردم برم براش چای شیرین ونون پنیر از اقای سلفی!بگیرم نمی دونم بی تربیت چرا فقط حرفای زشت می زد

از این خاطره ها که بگذریم..داشتم می گفتم که من ابدا واصلا دلم برای مهر واول مهر ومدرسه واین حرفها تنگ نشده...وبه هیچ عنوان حاضر نیستم حتی برای یک لحظه دوباره تجربه اش کنم...این همه سال هی از خدا بپرسی که کی تموم میشه؟بعد که تموم میشه بگی ووی دلم برای اون روزا تنگ شده..مسخره کردی!!....بد نیست آدم سعی کند یک ذره توی احساساتش ثبات داشته باشد...

در انتهاخدا را بخاطر تمام شدن آن روزهای پر مشقت شاکر بوده و از اینکه اول مهر هیچ ربطی به بنده ندارد از او بسی موتوچکرمم

پایان...

 

××بعد نوشت:رفتم دیدم یا ابرفرض ساعت دو ونیمه...گفتم وای مامان من دارم می میرم وگشنمه والانه که غش کنم چرا پس نهار نمی خوریم..مامانم گفت ساعت یک ونیمه ..ساعتو کشیدن جلو..منو میگیگفتم دوبارهعع؟!!گفت بله..هر سال هرسال..هرسال..

باور کنید دوستان من دیگه خسته شدم..بریدم..این چه وضعشه حالا تا چند ماه من برنامه ی زندگیم میریزه بهم وگم وگور میشم وهی باید حساب کتاب کنم که الان ساعت چنده و یعنی چنده و هی تو ذهنم بکشم جلو بکشم عقب تا مثلا بفهمم کی باید گشنه ام بشه........

/ 16 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لی لی

پاییزت مبارک و مهرت همیشگی مینوی عزیزم[هورا]

خورشید

همه نسبت به مهر همین حس و داریم و اون صبح زود بیدار شدن ها و به زور صبحونه خوردن ها و شونصد ساعت سر صف صبگاهی وایسادن ها و دیدن ناخن ها توسط ناظم مدرسه و .... ولی بازم وختی حرف مهر و رفتن به مدرسه میشه یه چیزی همه رو قلقلک میده و اولش یه حس خوبی به ادم میده ولی بعدش که میشینه فک میکنه میبینه نه بابا همچین هم خوب نبود [چشمک]

سى سى

واى خيلى باحال بود كلى خنديدم. خداروشكر آخرش به خير گذشت. اون لبخند مليح موقع بيدار شدن معركه بود. منم از مهر دل خوشى ندارم چون مدرسه رو دوست نداشتم. پاييز هم دلم ميگيره.[قلب] حالا تا چند سال پيش مامان من سر خونه اومدن گير ميداد، ميگفتم بابا ساعت ١٠ نشده هنوز ، ميگفت نه ١١ قديمه!!!! حالا كه ديگه كارى نداره اما پدرمو در اورد.

دُختَرَک ツ

"خدایا کی تموم میشه" جمله منم بود :)) ولی حالا که تموم شده ، گاهی هوس ِ اون روزآ رو میکنم ُ دلم میخواد برگردم به روزآی ِ مدرسه :) ساعت آ رو که عقب جلو میکنند :| کلن برنامه همه بهم میریزه :| ی ِ سال این کار ُ نکردن ، خیلییییی خوب بود!

Ryra

بانک مجازی virtapay صد دلار هدیه عضویت روزی 20 دلار به ازای login روزانه 25 دلار به ازای هر زیرمجموعه فقط وفقط تا قبل از افتتاح رسمی!بشتابید عضویت از طریق لینک زیر http://www.virtapay.com/r/ghazalak پرسوووووود ترین سایت کلیکی (PTC) سایت کلیکی fineptc هر کلیک 10$ 50% کلیک هر زیرمجموعه ثبت نام از طریق لینک زیر http://www.fineptc.com/index.php?ref=ryra

شنای

منم هیچ هیچ دلم برای مدرسه تنگ نشده [عینک] یه عمر عین اسکل ها[خرخون] رفتیم مدرسه چرت و پرت یادمون دادن به جون خودم همه اون درس ها رو تو یه سالم میتونستن یادمون بدن [کلافه]

jOooOni

@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};- @};-سلام!! @};-خوبي؟؟؟ @};-وبلاگت جالب و حرفه ايه!!!!! @};-ميخوام بهت يه سايت باحالي رو معرفي کنم!!!!! @};-واقعا ارزش وقت گذاشتن داره! @};-يه سايت تفريحي با فضاي دوستانه @};-جايي که ميشه توش کلي دوست پيدا کرد و از مطالب مختلفش استفاده کرد!!! @};-سايتش خيلي جالبه!مثل يه وبلاگ گروهي خيلي بزرگ ميمونه!! @};-ميتوني يه مطلب بزاري،بعد بقيه دربارش نظربدن يا ادامش بدن يا جوابش رو بدن!(اگه سوال بود)! @};-توش از مطالب علمي و درسي گرفته تا تفريحي و بازي! همه چي هست!!!! @};-يه عالمه امکانات داره و ميتوني همه کار کني!! @};-خدافظي نميکنم چون منتظرتم!!!! @};- ♥ caspiangap.ir ♥ @};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};- ‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌

خورشید

[بغل]

فاطمه

سال اول ریاست جمهوری احمدی نژاد بود اون سال ک ساعتها رو دست نزدیم[چشمک] دخترک نگفته بود من جواب دادم ب جاش[نیشخند]

خورشید

عاقا اینجا تعداد کامنت ها میره بالا من استرس میگیرم نمیدونم چرا فک میکنم دارم از قافله عقب میمونم خو[نیشخند]