آهای آهای مجسمه تو بودی که من میخواسمت:)

مجسمه ها حالت شان عوض نمی شود...هر طوری ساخته بشوند همانطور می مانند..روزها سالها..ماهها..تا وقتی نشکنند وخرد وخاکشیر نشوند همانطور که ساخته شده اند می مانند...اگر خوشحال ساخته شده باشند خوشحال می مانند اگر غمگین غمگین..اگر درحال ماهیگیری ساخته شده باشند تا ابد نشسته اند وقلاب شان آویزان رود بی ماهی است..اگر دخترکی غمگین در حال جارو کردن قالب شان را ریخته باشند تا دنیا دنیا است انها جارو می کشند..یا اگر عاشق ومعشوقی در اغوش هم باشند تا ابد این اغوش همانطور بی حرکت ودر سکون می ماند،بدون خنده یا قهری..بدون دلخوری وآشتی..همانطور ارام وبی تحرک....حتی رقص مجسمه ها هم ابدی است..خسته نمی شوند....مدل شان عوض نمی شود...تا ابد یک لنگه پا می رقصند......

خلاصه که مجسمه ها عوض نمی شوند هیچ چیزشان عوض نمی شود، حالت شان احساس شان سن وسال شان، هیچ، هیچ چیزشان عوض نمی شود.......اما بدترین وضعیتی که من دیده ام مجسمه ای نگون بخت را با ان قالب زده باشند انتظار است...منتظر بودن...

گچی بود وسنگین.....یک خانم جوان زیبا بود با لباس خیلی خوشگل ودامن پفی قرمز وسر وسینه ی جذاب ودسته گلی کوچک...روی یک نیمکت نشسته بود سرش کمی کج بود چشم های ابی اش به راهی دور خیره شده بود...و به وضوح منتظر بود....یک انتظار بی حاصل وابدی....

گاهی هم ما آدم ها خودمان خودمان را مجسمه می کنیم....توی یک قالب فرو می رویم وبیرون آمدنی هم نیستیم...قالب عاشق بودن یا نبودن..قالب شک قالب تردید قالب نفرت قالب بدجنسی یا بی رحمی قالب دروغگویی و کشتن.قالب غرور یا بی مایه گی قالب خوش بینی یا بد بینی... خب بعضی از این ها احساسات انسانی است وباید باشند وهستند ،اما اگر به همین احساسات طبیعی انسانی بی دلیل وبیمارگونه وطولانی آویزان بشویم انوقت است که ای دل غافل، مجسمه شده ایم....

در هر حال چیزی که مهم است این است که مجسمه بودن آدم را خفه میکند..خفه....

و اگر مثل مجسمه توی یک قالب فرو رفته باشیم باید بشکنیم خرد و خاکشیر بشویم  تا از قالب خفقان آور وغیر انسانی مان بیرون بیاییم...هیچ راه دیگری هم ندارد......مجسمه بودن در شان آدم ها نیست...شان آدم ها فقط آزادی است...معمولا هم خدای مهربان وعزیز با اسباب وسایل و آدم های دیگر و روزگار و...این زحمت را برای مان می کشد..خدا گاهی آدم با قالب خوب ومهربان را هم می شکند وخرد میکند خدا دوست دارد ما هیچ وقت قالبی نباشیم........خوب باشیم مهربان باشیم عاشقی کنیم ،بدون قالب ، با آزادی و بی قید وشرط..

تازه همه ی این ها به این شرط است که  خیلی آدم خوب باشی وخدا به کارت کار داشته باشد..آنوقت می شکند...خرد وخاکشیر می کند فقط برای اینکه آزاد بشویم....همانطور که لایق آن هستیم...

 

 

**عنوان پست بخشی از یک تصنیف قدیمی است...بابابزرگم(خدا بیامرز) به ما یاد داد...میرقصیدیم ومیخوندیم آهای آهای مجسمه تو بودی که من میخواستمت سر پل خواجو جسمد(پیدات کردم)نای نای نای...با نای آخر باید در حالت رقص بی حرکت می ماندیم هرکس تکان می خورد باخته بود....:))

**در راستای پست قبل واهمیت دیالوگ...به این جمله از فیلم سینمایی دقت بفرمائید:((باید اعتماد به آدما را مثل یک قصه واسه گوشت ناشنوا بدونی..این یه اصله..))این را یک خانم خفن خلافکار به یک آقایی گفت..داشت درس خلافکاری بهش میداد به گمونم...دیگه خودتون در عمق فاجعه شیرجه بزنید:)

/ 0 نظر / 33 بازدید