هنر و بازی

با مامانم رفته بودیم بیرون..یک آموزشگاهی نزدیک خونه مون دیدیم(یعنی اول مامان دید)تابلوی آبی خوشگلی داشت نوشته بود آموزشگاه نمدونم چی چی هنرهای تجسمی...تحت نظر فنی حرفه ای واینا. واحد دختران..گفتم چه جالب من همیشه دلم میخواست برم هنرهای تجسمی یاد بگیرم...مامان کلی تشویقم کرد وگفت باریکلا خوب فکریه...یک کاری یاد بگیر جون عمه ات ابرومون پاک رفده تو فک وفامیل و در وهمسایه با این دختر بزرگ کردنمون...

خلاصه اونروز گذشت و یک روز دیگه شد ... رفتم توی این آموزشگاه سلام علیک کردم وگفتم میخواستم هنرهای تجسمی یاد بگیرم...گفت چی میخوای یاد بگیری؟چه تجربیاتی داری؟چه رشته ای خوندی؟چه دوره هایی گذروندی؟منم گفتم والا خانومی که شما باشی من هیچ دوره ای نگذروندم وهیچ رشته ای هم نخوندم اما اگه یکی دوماهه مدرک هنرهای تجسمی منو بدید برم یک عمر دعا گوتون میشم...دیگه خانومه افتاد به توضیح کلی توجیحم کرد یعنی اینقدر که  میخواستم جفت پا برم  تو حلقش بگم من منصرف شدم بابا یه چی گفتم شما ببخشید.....اما خانومه ول کن نبود..دست اخرم شماره خونه وموبایل منو گرفت که هر وقت کلاسای گرافیک شروع شد خبرم کنند برم ثبت نام....از اون روزم تقریبا هر روز زنگ میزنه خونه و راجع به رشته گرافیک توضیحاتی میده...واز منم یک چیزایی می پرسه...منم چرت وپرت جوابشو میدم آخه یا ساعت هشت صبح زنگ میزنه یا چهار پنج بعداز ظهر که من بیچاره  یه دقه چشامو بسته ام...والاااااا..ظاهرا اوضاع ثبت نامشون خوب نیست پیله کرده به من....

خلاصه یوهو دیدید من رفتم گرافیست شدم....

 

 

**دایی ام اینا  آمده بودن خونه ما مهمانی...دیر وقت شده بود و نمی رفتن...من داشتم با گوشیم گوی های همرنگ را بازی می کردم...پسر دایی ام که ده دوازده سالشه..حوصله اش سر رفته بود تلویزیون میدید وخمیازه می کشید...صداش کردم اومد پیشم نشست..بازیو نشونش دادم وبراش توضیح دادم اونم همینطور فقط نگاه می کرد...با یک فخری هم بهش گفتم می بینی مرحله ی 110 رسیده ام؟..گفت اره.....انگری برد هم براش توضیح دادم وگفتم اونم همه ی مراحلشو رفته ام  و...پرسید...بازی(...)را داری؟گفتم نه..گفت(....)گفتم نه...گفت(.....) گفتم نه...گفت(....)گفتم نه...خلاصه همینطور اسم بازی ها را گفت (توی پرانتز اسم بازی هاست باور کنید از تکرارشون معذورم اسماشون خیلی سخت بود)...بعد گفت اقای یوسفی (کتابفروش محله شون) ورژن جدید نم دونم چی چی را قراره براش بیاره...گفته هنوز نرسیده..دارن میارن....تو مرزه....

و از همینجا بود که دیگه سکوت اختیار کردم ...یعنی قشنگ کرک وپرم ریختا....

/ 5 نظر / 16 بازدید
خورشید

بچه های این دوره زمونه رو نباید دست کم گرفت

siTaRo

:))))) خعلی خوب بود .. حال کردم نصف شبی. من گیره این آموزشگاهیا افتادم .. سفره ی حضرت ابل فض نذر کن شمارتو گم کنه. دوس داشتم اینجارو خیلی[لبخند]

انار

اين بازي هايي كه بهش معرفي كردي مال دهه شصتي هاست ..خخخخخخخخخخ..فقط خودمون بازي ميكنيم .[نیشخند]

انار

كارشون ايجاب ميكنه .دلخور نشو سماجت ميكنند[چشمک]

انار

منم يه مدتي همچين كاري داشتم .نميدوني چقدر زجر ميكشيدم كه بايد از اين كارا بكنم[گریه] درآمدش خوب بود.ولي من براي همچين كاري ساخته نشده بودم.رهاش كردم [مغرور]