قصه از کجا شروع شد؟!..

دلش یه تصمیم مهم میخواست،یه چیزی که توش قدرت باشه نه مرگ،یه چیزی که تا آخر عمرخلیل را روی اسم آمنه میخکوب کنه!..بالاخره اون تصمیم مهم را پیدا کرد،اگر ازش میپرسیدی مطمئن بود یکهو چنین چیزی به ذهنش رسیده، هرگز باور نمیکرد سالهاست این جرقه های کوچولو توی تاریکی های ذهنش بالا پایین میپرند وحالا امروز این جرقه ها انگار به بشکه باروت رسیده و بمب!..انفجار،انفجار یه آمنه جدید،یه آمنه ای که چیزی توی سرش داره ،یه چیز مهم...

اما خب خودش مطمئن بود این فکرهای تازه،تازه هستند وهمه اش هم فقط به خاطر حرفهای دیشب خلیل آقاست...

این حال اون روز آمنه خانم بود که حال خوشی هم نبود،از صبح تا نزدیکیهای ظهر دلشکسته وگیج بود،از ظهر به بعد عصبانی شد،دم دمای عصر افسرده بود،عصر که رو به غروب میرفت به بی تفاوتی رسید وزیر لب هی آه میکشید ومیگفت هی روزگار!غروب که تمام شد وشب آمد و موقع رسیدن خلیل که همیشه بعد از نماز مغرب توی خانه بود رسید، دوباره عصبانی شد...

خلیل آقا مثل هرشب سر موقع آمد،اما... این آدم امشب  آدمی که حرفهای دیشب رو زد نبود،آمنه خانم حسابی گیج شده بود،خیلی خوب میفهمیدکه این خلیل امشب خلیل ببخشید و اشتباه کردم و این حرفها را بریزیم دور ،است...همانطور مانده بود معطل..حالا زمان خوف و رجایش رسیده بود،بیچاره زنها انگار قرار است تا تقی به توقی میخورد، دم به ساعت یه چیزیشان باشد،آمنه خانم میدانست مفهوم آشتی کنیم چیست،اما این را  هم میدانست که حرف نزده هزار جور تعبیر و تفسیر دارد و او هم اصلا دلش نمیخواست رو دست بخورد،برای همین اون شب تا قبل از بلند شدن خروپف خلیل مطمئن شد که قضیه زن جدید وبچه واین حرفها تمام شده وخلاص...با هم آشتی کردند بدون اینکه یک کلمه مستقیم راجع به قهرشان حرف بزنند...

صدای ملایم خرخر خلیل آقا بلند شده بود،چشمهای آمنه خانم توی تاریکی برق میزد،چشمهایش را بست ونفس آسوده ای کشید...با خودش فکر کرد الله اکبر،این مردها را نمیشه شناخت..

البته آمنه خانم در جریان نبود که توی بعضی محافل این زنها هستند که پیچیده وغیرقابل شناخت معرفی میشوند و با این مدل تعبیرها مردها خودشان را به یکجور نفهمی وبیچارگی مظلومانه میزنند،چرا؟!...یه حس عجیب،یه حسی مثل وقتی از آدم تعریفهای قشنگ میکنند،یه حسی که راست نیست توی زنها ایجاد میشه و اونوقت زنها میخواهند اون چیزی که نیست رو پنهان کنند در نتیجه اون چیزی که هست رو بیرون می ریزند...به نظر ما که دانای کل!!باشیم،این فقط یه روش هوشمندانه است برای اینکه طرفت محترمانه ومسالمت آمیز خودش رو بیرون بریزه تا تو هرگز غافلگیر نشی،البته شاید خیلی از مردها هم این رو ندونند اما اصل موضوع سرجاشه،چه بدونن چه ندونن...بله،همانطور که گفتم هیچ پیچیدگی وعدم شناخت خاصی وجود نداره،نه برای مردها نه زنها..

البته آمنه خانم از این حرفها خبر نداشت،اگر هم میشنید میگفت زنها رو نمیشه شناخت؟!!کی گفته؟!!غلط کرده...همین.حالا موقع این بود که آمنه خانم از الان تا خود صبح احساس خوشبختی کند......

شب برای آمنه خانم اینطور گذشت اما برای دخترش نه،گیتی، دختر آمنه وخلیل تا سپیده بیدار بود ودانه های اشک یکی یکی از روی گونه اش روی بالش می غلطید و یه بند بخت خودش را نفرین میکرد وغر میزد که:بابای خودم الان این حرف رو میزنه و بچه دار نشدنم رو تو سرم میکوبه،فردا روز شوهرم چی بارم میکنه؟!اونکه آقا خلیله ویه آبادی.....

بله همون شبی که آمنه خانم آسوده به خواب رفته بود به تنها چیزی که فکر نکرد ویادش نیوفتاد این بود که برای دخترش دوسه کلمه درددل کرده وقایع اتفاقیه گفته!!..........

                                                                                           ادامه دارد...

/ 10 نظر / 8 بازدید
ايزدخواه

دوست گرامي با اون دوخطي كه درباره ماري اميدواري نوشتي اولين چيزي كه به ذهن ادم خطور ميكنه ارتباط بيروني اونا با هم باشه ...خدا كنه منظورت چيز ديگه اي باشه وقضاوت من اشتباه باشه ولي اولين چيزي كه به ذهن ميرسه همينه ....ولي ما كه ميخواهيم مثل يك نهال تازه رشد كرده كه به سمت خورشيد ميره به سمت صفات خدا بريم بايد ستار العيوبي را هم از اون ياد بگيريم....

ايزدخواه

قصه از كجا شروع شد......[لبخند] اندي هم اينو ميخونه خيلي هم قشنگه[نیشخند]

ترانه

چی بگم؟ قصه داره میره تو یه فاز دیگه منتظر بقیه اش میشم[لبخند]

ترانه

راستی اینو بگم که توی نظراتم برات یه جواب طولانی گذاشتم ولی موقع ارسال همش پرید و یه جواب خالی اومد برات گفتم بگم که فکر نکنی بی معرفتم جواب ندادم ولی اینجا میم که ممنون به خطر وقتی که گذاشتی بهشون فکر کردم مرسی[لبخند]

محمدرضا

سلاااااااااااااام! خوبی؟ خلیل آقا برو که!‌همه ی فکر هامون رو به باد دادی! ولی فکر نکنم به این راحتی ها باشه! [چشمک] منتظرررررررررر ادامه اش هستم در حد تیم ملیییییییییییی ! [هورا] بدرررود! [گل]

ایزدخواه

یاد گرفتم هیچ وقت وقتی یکی داره فکر میکنه زیاد به پرو پاش نپیچم وفکر هاشو اگر فهمیدم قضاوت نکنم...چون هر چند فکرها منشا حرکت انسانی هستند ولی هیچ وقت همه فکر ها به عمل تبدیل نمیشه .... امنه خانم هم که در حال فکر کردنه و معلوم نیست کدومش عملی میشه...بنابراین سکوت تا ببینیم قسمت بعد چی میشه....[گل]

ه.م

سلام عرض شد البته همچنان مشغولیم و باز البته همیشه بازدید کننده وبلاگ شما هم هستم .

mary

به به دوباره من 1 چند وقت نبودم نظر بدم قصه رو درپیتی کردی رفت......؟؟؟؟!!!![نیشخند] امان از کمبود سوژه ... وقتی برای نویسنده های فوق حرفه ای چنین مسئله ی مهمی پیش میاد به پر و پای دوستاشون می پیچن و به بقیه پیشنهاد میدن که به پر و پای خودشون نپیچن.....خدا شفا بده[قهقهه][چشمک][ماچ]

mary

اما در مورد قصه هم باید بگم که دقیقا مثل این سریالهای نود قسمتی شخصیت جدید وارد قصه شد گیتی خانم... امیدوارم این یکی مثل بابا و مامانش خل و چل نباشه...[قهقهه] احیانا بهتر نبود خلیل آقا پسر رعنایی تحویل جامعه می داد...[متفکر][نیشخند]