هرم...

بعد از اصرارهای فراوان وقسم وآیه و خواهش وتمناهای شما دوستان عزیز برای ادامه قصه مابقی ماجرا را به سمع ونظرتان میرسانم......ارادتمند:دانای کل

به آنجا رسیده بودیم که آمنه خانم رفت توی فکر و از خودش پرسید:خلیل میخواهد زن بگیرد،خب به سلامتی اما چه کسی جرات میکند هووی من بشود؟!!...

با این فکر تمام آن شب را به صبح رساند،فردا صبح که خورشید روشن و داغ توی آسمان نشست ومرغ وخروسها سر وصدایشان بلند شد و  صدای بلند بلند سلام وعلیک کردن اهالی توی کوچه شنیده میشد،آمنه خانم گیج و خسته هنوز توی حیاط نشسته بود..

وقتی خلیل آقا با اخم از در خانه بیرون میرفت وشیطان را لعنت میکرد که چرا نماز صبحش قضا شده،آمنه خانم حسابی یکه خورد...چقدر همه چیز عادی بود انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده،انگار دیشب  یه بگو مگوی ساده کرده اند،مثل همیشه..انگار نه انگار که دل کسی دیشب بدجوری شکسته...

آمنه خانم  توی خانه بند نمیشد،فکری توی سرش بود که باید جوابش را زود میگرفت...میخواست بداند کی جرات میکند توی چشم او نگاه کند و...روی در ودیوار که جواب سوالش را ننوشته بودند پس شال وکلاه کرد وزد بیرون...

توی راه فکرهای همه اش عجیب وغریب میکرد،با خودش میگفت: آمنه بدون خلیل آقا برای اهالی معنی ندارد،بدبختی اینجا بود که نه فقط برای اهالی برای خودش هم همینطور بود،به هر که میرسید دومین کلمه شان پرس وجوی حال واحوال خلیل اقا بود...

رفت خانه پدریش،پدرش 4-5 سال پیش مرده بود وحالا برادرش با زن وبچه آنجا زندگی میکرد تا مادرشان تنها نباشد..برادرش هنوز توی خانه بود وآماده میشد برای بیرون رفتن ،سلام احوالپرسی که کردند،آمنه نیم نگاهی به برادرش انداخت و گفت:این جاده هم بیخود شده اسباب زحمت اهالی،آخه باید جاده به اون پهنی به کوچه های تنگ این ده بخورد...حسین آقا یکهو از جا جهید وزل زد تو چشم آمنه خانم که:این حرف رو خلیل گفته؟؟آمنه خانم شانه بالا انداخت که :نه... من میگم...حسین آقا بدون هیچ جوابی لبخندی زد و رو به زنها گفت:خب خداحافظ کاری ندارید؟مادرش وزن برادرش هم که لبخند کمرنگی روی لبشان بود گفتنند:نه،به سلامت...و حسین آقا رو به آمنه گفت سلام به خلیل آقا برسون واز در رفت بیرون...آمنه خانم حسابی لجش گرفت،یادش افتاد وقتی دختر 16 ساله ای بیشتر نبود همین حسین برادرش خیلی بیشتر از الان برای حرفش تره خرد میکرد...

نیم ساعتی که گذشت،آمنه خانم خداحافظی کرد واز خانه مادرش بیرون زد...میخواهد زن بگیرد؟به درک...برود هر کس را میخواهد بگیرد،حالا آمنه خانم مطمئن بود،هر دختری که خلیل آقا اراده کند،تقدیمش میکند وهیچ کس هم از نگاه کردن توی چشم آمنه بیچاره ابایی ندارد...

آمنه خانم حس میکرد زیر سایه قدرت خلیل آقا له شده واز بین رفته،آمنه ای وجود نداشت هر چه بود خلیل بود حتی اون موقع که با ارثیه پدری اش سفر حج رفت،اهالی به حساب خلیل آقا نوشتند که چه مرد خوبی زنش را تنهایی فرستاده حج،یا وقتی دخترهایشان را شوهر میدادند،همه جا حرف داماد دار شدن خلیل آقا بود و...آهی از نهاد آمنه خانم بلند شد،دلتنگ شده بود برای همه روزهایی که هر چه بود خودش بود،خوب وبد ودرست وغلطش به حساب خودش نوشته میشد و..وجود داشت...

همیشه از فکر اینکه خلیل آقا چقدر آدم مهمی!! است قند توی دلش آب میشد،اما امروز از آن روزها نبود،عصبانی شده بود که چرا آمنه شده یه شبح زیر سایه خلیل آقا،دلش میخواست یه ذره خودش باشد،همیشه اینطوری نبود امروز اینطوری شده بود،امروز که مای شان شده بود من!!...........

                                                                ادامه دارد........ 

/ 11 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمدرضا

این خلیل آقا تو این پست کجا بود؟؟؟؟؟؟ نکنه پیش زن دومش بود؟؟؟؟؟؟[نیشخند]

ترانه

خیلی حس بدیه که فکر کنی احترامی که بهت میذارن به خاطر یکی دیگه است[ناراحت] ... حتی اگه فکرت اشتباه هم باشه بازم ازار دهنده است

ایزدخواه

اوه اوه ....بازم یک زن دیگه میخواد سایه اقایون را کم کنه....[نیشخند]

ایزدخواه

زن ومرد مثل کارخانه ماشین سازی هستند....استاد کارهای ماهر هیچ وقت جلوی چشم نیستند و ماشین اخرین مدل جلوی چشم همه.....هیچکدوم نمیتونند بدون اون یکی دوام بیارند و از زیر سایه هم خارج بشن ...[گل]

ایزدخواه

تو واقعا نمیدونستی این عکس گوشه راست عکس پسر منه[تعجب] واقعا که خیلی باهوشی ..ازت بیشتر انتظار میرفت..... فکر کنم کامنت قبلی را هم نگرفتی پس دوباره میگم.. نظرت را هرچی هست بگو هر وقت بدم اومد میام همین جا بهت میگم ولی وقتی نظرت را در مورد یک نوشته نمیگی باعث میشه ادم فکر کنه حق به جانبه و یواش یواش جو بگیرش و هر چی دلش میخواد بگه و بنویسه و اونوقته که مجبور میشی یکروز بیای تو خیابون و دستمال سبز سرت ببندی...

mary

نکنه منم پس فردا بشم مثل آمنه خانم...[ناراحت] باید در مورد ازدواج با خلیل آقا تجدید نظر کنم[نیشخند] آخی گناه داره این هووی ما...[قهقهه]

محمدرضا

هر وقت کسی در خونه تون زنگ می زنه! می دویی زود در رو وا کنی ! الان من آپ کردم! یعنی نمی خوای بدویی بیای!!!

محمدرضا

داستام بالایی هم خیلی زیبا بود![نگران]

سایه قرمز

سلام ... حالا چرا سیب را بندازن بالا و یک دفعه دکمه توقف را فشار بدن !!!!!؟؟؟؟ حالا چرا سیب ... حان ... واقعا چرا ؟ ( نیوتن هم عجب غلطی کردا ). کلا از چخوف هیچ چی نخوندم ... هیچی. موفق باشی یا حق