گریه کن بانو...

شبی که تا صبح پلک روی هم نذاری و ستاره بشمری توی زندگی همه هست، آمنه خانم هم چندتا از این شبها گذرانده بود اما هیچ کدام ربطی به حال وهوای امشبش نداشت، توی حیاط قدم میزد ،میرفت به سالهای دور، میامد به همین یکی دو روز پیش و میرسید به همان لحظه ای که خلیل آقا صدا صاف کرد و گفت: میخواهم برای دل خودم،زن بگیرم...

دل خودم!!دل خودم؟پس من بدبخت برای دل کی اینجام...لابد برای دل مش نعمت!!...بعد از بیست وچهار سال،بالاخره حرفش رو زد...((همیشه دلم بچه میخواست، ده تا..دختر وپسر.......))

رفت به سالهای دور به همان روزهایی که پسردایی اش حاج علی می آمد ومیرفت برای خواستگاری و او پایش را توی یک کفش کرده بود که نع...و توی همان روزها بود که با خوشحالی به خلیل آقا بله جانانه ای گفت،همه این سالها به انتخاب خودش بالیده بود،به اینکه چطور همه را با خودش همراه کرده و ...اما حالا...

خسته شد..رفت کنار حوض خالی حیاط نشست،تازه یادش افتاد از سر شب یه قطره اشک هم نریخته...تعجب کرد،نشست های های به گریه کردن!!...و قیافه تک تک در وهمسایه وفامیل وآشنا آمد جلوی چشمش که دلداریش میدهند،حرفهای تسکین دهنده میزنند و بعد میروند پشت سرش غیبت میکنند و میشود درس عبرت دخترهای دم بخت که آمنه را ببینید چطور...یکهو توی ذهنش جرقه ای زد...خلیل کی را میخواد بگیره..توی آبادی کسی را نداریم که به خلیل بخوره؟!!اصلا کی جرات  میکنه تو چشم من نگاه کنه و زن خلیل بشه؟؟!!...

راستش را بخواهید  این همان چیزی بود که خلیل آقا هم هنوز درست و حسابی بهش فکر نکرده بود!!.......

                                                                     ادامه دارد.....

/ 10 نظر / 4 بازدید
محمدرضا

سلام.یعنی این خانوم خوشبخت کی میتونه باشه! واستا! اصلا از کجا معلموم بتونن بچه دار شن! [زبان]

mary

ااااااااااااااااااا یعنی چشم خلیل آقا کوره که منو نمی بینه... من که به این خوبیــــــــــم[نیشخند]

mary

خیلی سخت بودددد، تو حلقم گیر کرده، اااااا خوف می خواستم پیش بینی کنم خوففففففففففففففف[نیشخند][ماچ] فقط به خاطر تو ایندفعه رو پیش بینی نکردم ولی اگه دیدم داستانداره آبکی میشه سریع اقدام میکنم مواظب باش [گاوچران]

mary

چرا خاطرات خصو صیمونو آپ می کنی هااااااان؟؟؟؟؟ می خوای منم جریان اون روزو آپ کنم؟؟؟ آره همون روزو...[نیشخند] تازه یک دهم حرفهای منو ننوشتی، فقط اونهایی که به مذاقت خوش اومده نوشتی، منم همینجوری جبران می کنم .....[قهقهه] [ماچ][بغل][قلب]

ترانه

مینو جان عزیز دلم ! سر کاریم هنوز ؟؟ خلیل آقا هنوز نمیدونه چه کسی را میخواد بگیره ؟[نیشخند] [چشمک]مگه مردم مسخره ایشونند ؟ اصلا به نظر من اون نمیخواد زن بگیره لج کرده یه چیزی گفته حالا هم توش مونده

ترانه

ولی اون گریه کردن امنه خانوم را خیلی خوب حس کردم [ناراحت]وقتی انقدر درگیری که اصلا یادت میره گریه کنی و یه دفعه بغضت مثل سد میشکنه و همه جارو سیل میبره [نیشخند]

ترانه

راستی چرا نظرات پست بالایی رو بستی ؟ میخواستم نظر بدم درباره اش اینجا میگم حالا [چشمک] خوب شد دیروز به حرف اقای همسر گوش ندادم و نرفتم اونو ببینم تو این اوضاع وو احوال اصلا جنبه فیلم وحشت دیدن ندارم

ایزدخواه

اه چه جالب پس این مش علی خواستگار قبلی بوده[متفکر]که این امنه خانم ازاون بدش میاد [چشمک]

ایزدخواه

اون پست بالای تا اونجای که رفتین سینما خوب بود وجالب [گل]و بعدش همون بهتر که نظرات را بستی[نیشخند]

ایزدخواه

اما این امنه خانم هم چه دل خوشی داره فکر میکنه کسی نیست بیاد جاشو بگیره کافیه سرشو یک لحظه بچرخونه و.....[نیشخند]