من از قصه های واقعی می ترسم...

توی یک قصه خیلی واقعی دختری بوده با چشم های سبز 

که بیشتر از هر کسی توی این دنیا  تنها  بوده

و جز خدا کسی را نداشته

 

 

می خواهم بروم سر قبرش

واگر بشود داستانش را بنویسم

وبفروشم.......

***

اهووممم...

قبول دارم...

واقعا چه دختر تنهایی...

/ 3 نظر / 14 بازدید
زن _مجرد

سلام خانم خانمااااااااااا اگه گفتی کیم [نیشخند] +دختر رنگی [زبان]

rira

Kojaeeee Khabari azat nist Chizi shode

setare

داستانش رو كه بنويسي ديگه تنهايي يادش ميره....[پلک]