زیتون...

حاج علی زیر سایه بان دست ساز خلیل آقا نشسته بود و کار کردنش را نگاه میکرد،او  که غریبه نبود،عادت داشت به دیدن اینجور قیافه ها،مطمئن بود خلیل برای حرف ونقل او نیست که اخم کرده...پک محکمی به پیپ رنگ ورورفته اش زد وسربقیه حرفش را گرفت که:قبل از اومدن زمستون باید فکری کرد،یه سرما بزنه، تو اون دخمه نمیشه بند شد،دیواراشم که جونی نداره...خلیل آقا کلافه به بیلش تکیه ای زد و با طعنه گفت:کی بنایی این دوتا اتاقو کرده؟!!حاج علی متوجه منظور خلیل شد،از ذهنش گذشت خلیل اهل اینجور پرس وجوها نبود!گفت پیارسال که مشتی از نردبون افتاد وبیکار شد،پسرش احمد...خلیل آقا دوباره با اخمهای درهم محکم به زمین بیل میزد،هردویشان میدانستند که هر دو میدانند بنایی ساختمان شورا کار احمد پسر 18 ساله مشتی حیدر بوده!حاج علی کم کم داشت حس میکرد این اخمها از اون اخمهای آشنای مردمش نیست...اما خب ،پخته تر از این حرفها بود که بگذارد بازی شروع نشده بازنده اعلامش کنند!پک دیگری به پیپش زد و گفت:هووم زیتون..زیتون خیلی خوبه..آبم نمیخواد...بینشان سکوت شد،مثل اکثر اوقات زندگیشان که در سکوت میگذشت...

خلیل آقا رفته بود توی فکر با خودش میگفت:آخه مرض داشتی دل زن بیچاره را شکستی،این چه حرفهایی بود زدی مرد ناحسابی،یاد حرفهایش افتاد،به خدا که همه اش راست بود،همه آن حرفها حرفهای دلش بود حتی یه ذره هم بالا وپایین نداشت اما حالا که حرفهای دلش را زده بود ،چرا سبک نشده بود؟! که سنگین هم شده بود،انگار کمرش داشت زیر بار حرفهای دلش میشکست،به غلط کردم افتاده بود!...حاج علی دوباره شروع کرده بود به حرف زدن،لابد خط بیچارگی را توی صورت خلیل خوانده بود که با جرات داشت ادامه حرفش را میزد:ساختمون شورا ارث پدری کسی نیست که فقط یکی خرجش رو از جیب بده،مال همه اس،همه باید...و خلیل آقا داشت با خودش فکر میکرد:آمنه راست میگفت؟!آمنه خانم قبلا هم عین اون حرفها را به شوهرش زده بود اما این اولین بار بود که خلیل آقا از خودش میپرسید: آمنه راست میگفت؟!...حالا که بینشان فاصله ای افتاده بود او هم جور دیگری یاد حرفهای آمنه افتاده بود،حالا که انگار یک لحظه از هم غافل شده بودند و توی تاریکی همدیگر را گم کرده بودند خلیل آقا از خودش میپرسید:آمنه راست میگفت؟!!و این انگار خصلت فاصله هاست...

حاج علی پیپش را زمین گذاشته بود وداشت از کتری سیاه شده خلیل برای خودش چای میریخت:امشب که بیای مسجد صندوق میذاریم،دشت اول رو تو بنداز،بقیه که توروببینند سر کیسه را شل میکنند....

خلیل آقا دوزانو نشسته بود روی زمین،یه مشت خاک برداشته بود ومثلا داشت وارسی میکرد،سرش را بلند کرد وپرسید:چقدر؟!حاج علی یکه ای خورد،لحن خلیل مثل همیشه نبود....اما او زرنگ تر از این حرفها بود که...خنده معنی داری کرد وگفت:هر چی کرمته،حالا بیا چایی بخور ،بیا خستگی در کن،بیا...

خلیل آقا خاکها را ریخت روی زمین ودستش را با شلوارش پاک کرد و رفت با همان ابروهای گره کرده کنار حاج علی روی زمین نشست،استکان چایی را برداشت وبی تعارف سر کشید....خلیل آقا چایی را که هورت میکشید با خودش فکر کرد چفت وبست کردن دوتا اتاق شورا چقدر پول میخواد که هر سال اینا برای تعمیرش...این مردم بدبخت هم که نگاه به من خر میکنند و...

حاج علی مطمئن شد که خلیل امروز یه چیزیش هست،اما به روی خودش نیاورد، دنیا دیده تر از این بود که سوالی بپرسد که وقت پرسیدنش نیست!...

هر دو همانطور زیر سایه بان نشستند و به زمین زیر و رو شده نگاه کردند...حاج علی زیر چشمی نگاهی به خلیل انداخت وگفت:زیتون...آره زیتون خوبه...آب کم میخواد...

                                                                                 ادامه دارد...

/ 10 نظر / 6 بازدید
سرود مرگ

حرف را بهانه نکن زین قصه با من تو را دارد دل را بهانه مکن سرما ز تب حرف دل دارد

نانی آزاد ... مترسک

در تکاپوی رفتن رفتنی که اجباریست برای من و ماندنی که نیست هیچ نیکویی من میروم اما بی دل من بر خواهم گشت اما دیگر در اینجا قلبی نیست برای من قلب من نیز خواهد مرد من میروم تا نفرت را بیاموزم من میروم با چشمانی که نمیبارد نمیبارد چون نباید ببارد ......... خوشحال میشم قدم رنجه بفرمایید [گل]

mshdi

كدام را ترجيح مي دهيد خريدي گران و وقتگير يا خريدي ارزان وسريع خريد از فروشگاه كارت شارژ Chargfa راهي آسان، سريع و ارزان براي خريد كارت شارژ ايرانسل همراه اول تاليا www.chargefa.com با خريد از فروشگاه كارت شارژ Chargefa علاوه بر خريدي ارزان شما قادر خواهيد بود در هر جايي كه هستيد خيلي سريع كارت شارژ مورد نظر خود را خريداري نموده و به وسيله كارت عابر بانك خود (تمامي بانك هاي عضو شتاب) و از طريق سامانه الكترونيك بانك پارسيان يا سامان مبلغ آن را پرداخت نماييد. راهنماي خريد را مي توانيد از اينجا دريافت کنيد http://clipestan.40s.ir/page/chargefa.html

رحمان نجفی

سلام و روز بخیر از نوشته زیبا تون ممنون از اینکه زحمت کشیدید و چنین زیبا نگاشته اید سپاسگزارم من هم کلبه کوچولویی از نوع اینترنتی دارم ! که روزانه با بیش از 30 مطلب اپ (بروز ) میشود ممنون میشم که به منم سری بزنید و با نظراتتون من را خوشحال کنید . منتظر حضور گرم و پر مهر شما هستم . با تشکر فراوان و بی نهایت از شما

محمد ايزدخواه

[گل] جالبب بود [دست] ولي كاشكي بجاي پيپ از چيز ديگه اي استفاده ميكردي ...

ترانه

میدونستم این خلیل اقا مرد سر به راهیه [نیشخند]ولی خوب هنوز برای قضاوت زوده

ترانه

ولی قصه این دفعه خیلی دلنشین تر بود...میدونم که دنباله همون قبلی هاست و نویسنده اش هم یه نفره[چشمک] ولی به نظرم خیلی بهتر اومد [لبخند] شاید هم با حس و حال الان من خیلی جور بود خیلی خوب بود [ماچ]

mary

به نظر منم زیتون خیلی بهتره، چون من خیلی دوست دارم حالا نمیشه پروردشو بکارن...[نیشخند] خلیل آقا خلیل آقا[هورا][عینک]