هنوز به آخرش نرسیدیم

داشتم فکر می کردم ای وای خاطره های مامانجان همه تکراری شدن.....

این علامت خوبی نیست...

دلم گرفت..

مامانجان انگار حرف دلم را خوانده باشد

یک خاطره تعریف کرد...

یک خاطره ی تکراری...

فقط اینبار حذف وسانسور وممیزی نداشت...

اینقدر نو شده بود که انگار یک خاطره ی تازه بود...یک خاطره ی نو

اووه....

فقط خیلی بی ادبی بود....:))

 

 

**مامانجان از خیلی وقت پیش ممیزی وسانسور را از خاطره هایش برای من برداشته اما امشب امیدوار شدم هنوز هستند خاطره هایی که باید درست تعریف بشوند...واقعی...همانطور که بوده اند.

/ 3 نظر / 11 بازدید
rira

Bah bah che axiiiiiii

ترانه

خوبی دوستم ؟ راستش خیلی برام سخت شده اومدن .هیچ انگیزه ای ندارم .دلم میخواد بیام ها ولی همت نمیکنم ... اما دلم برای اون وقتایی که میومدم و مینوشتم و بقیه وب هارو میخوندم خیلیییییییییییییییییی تنگ شده ... خیلی محصور شدم تو خودم

شکوفه

خاطرشو توو خصوصی برامون بنویس [عینک]