خیلی ضروری

باید کوله پشتی بزرگم را بردارم و بزنم به جاده ..به طرفی....بروم یک سفر..از آن سفرهایی که آدم هایی با حال و حوصله ی من می روند.....مثل سفر یک پیک یا آمدن یک عشق یا سفر برای آوردن قابله محض وضع حمل مادری که با یک شکم گنده وبچه ای وقت نشناس،جایی گیر کرده....

باید دو دست لباس گرم بردارم...با خرت وپرت های ضروری یک مسافر....مثلا مسواک یا خودکار ودفترچه ام...هنزفری گوشی ام..شارژر...کلید در خانه برای وقتی بر می گردم وصبح زود است ومی خواهم کلید بندازم وبی سر وصدا بیایم بروم توی تختم کز کنم وبخوابم......کارت ملی...کیف پولم...دستمال برای پاک کردن فین واشک هایم..احتمالا اگر احساساتی شدم وگریه ام گرفت وخب این اصولا بعید است من معمولا جلوی مردم وتوی مسافرت و کوچه خیابان واتوبوس وقطار و...گریه نمیکنم یعنی تابحال نکرده ام...من معمولا در هر شرایطی لبخند می زنم حتی اگر یک عالمه حرف وغم وغصه توی چشمم وپشت لب هایم نشسته باشد...دستکش.....نخ وسوزن.....جانماز کوچولوم...ساعت مچی ام....حوله مسافرتی نارنجی که من همیشه همراه برده ام وهیچ وقت آنقدر که ازش انتظار میرود  استفاده نکرده ام...ضد افتاب...قرص مسکن ،سرماخوردگی ،دل درد حساسیت...فلاکس کوچولوی چای...یک خرده خوراکی وهله هوله....فلاکس ندارم باید بخرم...فلاکس استوانه ای قشنگ قرمز می خرم....وهی چای میخورم..هی چای میخورم...هی....

باید روسری بافتنی و چادر ملی ام را سرم کنم ..نیم بوت هایم را بپوشم و کوله ام را بیاندازم روی دوشم و راه بیوفتم...قبل از رفتن باید نیم بوت ها را بدهم دورش یک چسب وکوک بزند اقای کفاش، امروز که توی برف وگل وشل راه رفتم حس کردم نشتی دارد....جورابم خیس شده بود...انگشتهای پام که گریه نکرده اند از تنهایی قدم زدن!...کفش مشکل دارد....

میزنم به جاده میروم یه یک جای دور...خیلی دور...یک جای سرد...یک جایی که جاده هایش سرد وبرفی باشد...سوار یک اتوبوس قراضه می شوم که ویدئو نداشته باشد وفیلم برای مسافرها نگذارد....میزنم به جاده...حتما دوتا صندلی میخرم تا کسی کنارم نشینید وحرف بزند وحواسم را  از...از....حالا هر چی ،نباید کسی حواسم را پرت کند....

اتوبوس آرام آرام میرود من توی دفترچه ام چیزهایی می نویسم..شاید هم حالش را نداشته باشم فقط خط خطی کردم و شاید حتی خط خطی هم نکردم فقط هرازگاهی دفترچه ام را از توی جیب کوله پشتی بیرون کشیدم ونگاهش کردم ودوباره گذاشتمش سرجای اولش....پاهایم را جمع میکنم روی صندلی..کج لم می دهم ....و از شیشه بیرون را نگاه میکنم....بیرون را نگاه میکنم...توی جاده ای که هیچ چیز نیست...جز سرما وبرف برف وبرف....

می رویم ومی رویم ومی رویم....

تا اینقدر جاده سرد وبرفی می شود واینقدر اتوبوس قراضه است که  توی کولاک گیر میکند..خراب می شود.....هر کس چیزی می گوید مسافرها نق می زنند می ترسند فحش می دهند...بهم می چسبند..بچه ها را بغل می کنند....دست های همدیگر را فشار می دهند و مردها با چشم های شان به زن های شان قوت قلب می دهند که نگران نباش من مواظبت هستم....

من حرف نمیزنم با هیچ کس..نگاه نمی کنم به هیچ کس.....فقط چای میخورم واز پنجره به بیرون زل می زنم......می ترسم...نمی ترسم...نمی دانم!

پلیس میرسد...امدادگرها می آیند....پتو وبخاری برقی با شارژر سیار می آورند..یک نفر با لباس معمولی وکاپشن مشکی بلند سوار اتوبوس می شود به همه نگاه میکند...با راننده برای ماشین قراضه اش دعوا کرده،هنوز عصبانیت توی صورتش هست...داد میزند...برای چه به این جاده آنهم در این روز وساعت آمده اید.؟..پس برای کی توی اخبار هی تذکر می دهند سفر غیرضروری نکنید..هان؟؟.

هر کس چیزی می گوید....همه خسته وعصبی وسرمازده هستند...من حرفی نمیزنم....چایی ام را فورت میکشم واز پنجره به بیرون نگاه میکنم....

باخودم زمزمه میکنم :تو از سفر ضروری چی می دونی........

 

 

**خیلی دلم میخواد این سفر را با همین کیفیت ومسافت بروم..حتی همه چیزش به نظرم خیلی جذاب وسینمایی وباحال است...به جز یک چیز که من هم طاقت قرار گرفتن در  آن را ندارم..اینکه با اینهمه فرت وفرت چایی خوردن دستشویی ام بگیرد....اونم تک وتنها وسط کولاک وبرف وسوار بریک اتوبوس قراضه توی یک جاده ی پرت وکمربندی :ا   درضمن اصلا هم با فضا وژانر ملودرام قبلی همخوانی نداره ،یکهو کمدی میشه....نیشخند

/ 2 نظر / 10 بازدید
سی سی

بری کجا عزیزم؟

شکوفه

کفشهایم دم در منتظرند! منم همیشه فکر میکردم باید برم یه جای خیلی دووور.... اما خب نرفتم [خنده][نیشخند][نیشخند]