حرف دل...

هیچ کس یادش نمی آمد آخرین باری که خلیل آقا با کسی قهر کرد کی بوده،اصولا اهل قهر و اصطکاک با آدمها نبود،اینکه میگویند توی روستا صلح وصفاست ومردم دائم دارن قربان صدقه هم میروند،تخیلات سانتی مانتال یک شاعر سوسول بیشتر نیست،اتفاقا مردم توی روستا زیاد با هم قهر میکنند،چرا؟!چون زیاد همدیگر را میبینند و با هم برخورد دارند تظاهر برایشان سخت میشود وبرای راحتی هم که شده،با هر کس که صلاح بدانند قهر میکنند ،خبر قهرشان هم به طرفه العینی همه جا میپیچد و...

کجا بودیم؟...بله خلیل آقا،خلیل آقا اهل قهر واین حرفها نبود،آن روز صبح هم با وجود اینکه حسابی از زنش رنجیده بود،مثل هرروز رفتار میکرد،جوری که آمنه خانم احسنت وباریکلا به ناف خودش بسته بود و برای خودش اسفند دود میکرد،خلیل آقا که راهی شد..آمنه خانم هم رفت تا بساط صبحانه را جمع وجور کند،قیافه دیشب خلیل آقا جلوی چشمش جان گرفت،با خودش فکر کرد بعد از شب عروسی مان این دومین بار بود که شش دنگ حواسش پیش من بود،لبخند کم رنگی زد و به افتخار این موفقیت برای خودش یک استکان چایی خوش رنگ ریخت....

خلیل آقا تا نزدیکیهای ظهر بی وقفه توی زمین کار کرد،افکار درهم برهم توی سرش می آمد ومیرفت..بعد از اینهمه سال انتظار چنین حرفهایی را از زنش نداشت،سر چرخاند طرف آن تپه ای که آمنه خانم  آرزو داشت  از آن برود بالا و..حاج علی را دید که با شتاب به طرفش میامد،سلام وعلیک کردند وکنار هم روی زمین توی سایه بان دست ساز خلیل آقا نشستند..حاج علی آمده بود ،بگوید برای تعمیرات ساختمان شورا پول میخواهند و او باید پیشقدم بشود تا مردم هم.......

شب خلیل آقا،بعد از شام به زنش گفت حق با تو بود من خیلی کارها کردم که برای دل خودم ومنفعتم نبوده،برای چی بوده بماند ولی برای دل خودم نبوده،حالا میخواهم کاری بکنم به خاطر خودم و دل خودم،آمنه خانم فکر میکرد روی شوهرش حسابی تاثیر گذاشته اما نه به این شدت ونه با این سرعت،یکهو دلشوره گرفت، خودش را جمع وجور کرد وپرسید :که مثلا چکار بکنی؟و زل زد توی دهن خلیل آقا......این اولین بار بود آمنه خانم شش دنگ حواسش پیش خلیل آقا بود...

                                                                   ادامه دارد......

***توی بخش آفتاب وقتی داستان رو توی محیط وب خوندم متوجه شدم اشتباهی کردم،(چون چرک نویس پاک نویسم همین جاست باعث این اشتباه شد)اصلاحش نکردم،گفتم اگه کسی اشاره کرد معذرت خواهی میکنم..که خب کسی اشاره نکرد!!به هر حال اگه کسی متوجه شده وملاحظه منو کرده که به رو نیاورده..ازش معذرت میخوام،از همه شما هم به خاطر اون اشتباه معذرت میخوام،حتی شما که نمیدونی چی رو میگمچشمک...(هنوزم درستش نکردم!!).باز هم ببخشید..بای بای

/ 16 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سایه قرمز

سلام ... خسته نباشی ، من بر خلاف تو بیشتر از این نمینویسم تا ... هر چی به ما چه. من نظرم را ته تهش میدم نه این اولاش هرچند حالا حالا ها باید بدوی تا برسی به بزرگان تا ما ازت خوشمون بیاد ( ببخشید کفشتونا بکنید پاتون شوخی کردم ) موفق باشی یا حق

ایزدخواه

هااااااااااااااحالا خوب بید....خلیل اقا از راه بدر شده بید[نیشخند]

ایزدخواه

میگم اون سانتی مانتال را خوب اومدی چون واقعا هم مردم ابادی اونجوری که میگن ساده نیستند ومثل بقیه پیچ وپهلو دارند[تعجب]چی گفتم........ در ضمن داستانت داره جذاب هم میشه ..حالا پست مدرن اکسپرسیونیست سو رئال مادرید یا هر چی که هست...[لبخند]

.

ادامه بده ببینیم چی میشه

mary

آخ جووووووووووووون بالاخره صفحه باز شد.... تازه داستانت داره میره به سمت جذابیت... هرکی قبلا گفته جذابه، بد خفن دروغ گفته ...[دروغگو][نیشخند] ولی من حس می کنم این خلیل آقا یه کاری می کنه که حال این آمنه خانم بد جوری گرفته میشه......خیلی باحاله... من طرفدار خلیل آقام، از همین الان جناحمو مشخص می کنم...[گاوچران]

محمدرضا

سلام .من بهروزم !!! (ا ببخشید سر هم شد) من به روزم!!! [چشمک]

امید امیدواری

سلام این یکی هم خوب بود اصلا خلیل آقا کارش درسته گله[گل] دست تو هم درد نکنه کارتو خوب انجام میدی [لبخند]

آسمانی ترین ستاره

سلام عزیزم [لبخند] وبلاگ زیبای داری .[گل] به وبلاگ من هم سر بزن و نظر بده .[چشمک] منتظرتم . راستی دارم داستانت رو می خونم وقتی کامل خوندم داستانت رو تا اینجا دوباره نظر می دم .

آسمانی ترین ستاره

داستان جالبیه ، تازه به قسمتای حساس رسیده . [لبخند] خواهش می کنم زود زود بنویس و هر وقت که آپ کردی من رو حتما خبر کن ، لطفا . ممنون [گل] بای بای [خداحافظ]

محمدرضا

شاید کمی بی شباهت باشه! ولی خواستم تب حرف رو نشون بدم .که نمیدونم خوب در اومد یانه! که با خوندن ای کاش ها اینقدر ناراحت ( یا تب زده شده) اگه نتونستم خوب در بیارمش ببخشید! [نگران]