حرف پوست کنده

دلتون نخواد، بابای من یک خاله داره..البته بابای من سه تا خاله داره ولی یکی از اون ها الان منظور نظر من هست...این خاله اسمش فکر میکنم توران باشه ولی همه بهش می گن ایران...خاله ایران...این خاله ایران خیلی خانم خوبیه...خیلی مهربونه، هفتاد وچند سالشه....کلی نوه ونتیجه وعروس ودوماد واین چیزا داره...در حد تیم ملی هم پولداره ....وسوژه به اندازه ی کافی برای سرگرمی دور وبرش هست..مشکل اونجایی شروع میشه که ایشون به هیچ کس توی این دنیا به اندازه ی من بیچاره محبت وعلاقه نداره....باور کنید..بی شوخی می گمخنثی...به نظرش من از همه ی دخترای دنیا خوشگل تر وخوش تیپ تر وفهمیده تر وبا محبت تر و باشعور ترمنیشخند...وخلاصه هر چی همه خوبان دارن در نظر ایشون بنده همه را به تنهایی دارم!!...باور کنید بی شوخی می گمخنثی...واینارم من خودم استنباط نکردم مرتب به آدم های مختلف اعلام می کنه وهمه اش هم به گوش من نمیرسه..زورشون میاد بیان بهم بگنابله....درواقع به خود من تا حالا خیلی چیزی نگفته ولی به دیگران گفته که خوشگل تر از فلانی (یعنی من) ایشون هنوز دختری توی عمرش ندیده (یک نوه های خوشگلی هم دارهتعجب)یا خانوم تر از من دیگه وجود نداره...باور کنید بی شوخی می گمخنثی...به خود من مثلا اخرین چیزی که گفت این بود که توی عقد دختر عمه ام با یک آه وحسرتی گفت یعنی میشه من زنده باشم و تو را توی لباس عروسی ببینم...باور کنید بی شوخی می گمخنثی...

واین محبت وعلاقه  یک دردسر بزرگ برای من بوده و هست چون من از وقتی هفده هیجده سالم بوده  دارم با آدم های خوب ومناسبی که ایشون برای من در نظر گرفته اند برای ازدواج می جنگم....تازه از یک مقطعی به بعد هم گفتند که حیف این دختر بدیم غریبه یکی از فامیل خودمون(یعنی کل خاله ها ودایی های بابام وبچه ها ونوه هاشون)باید محبوبه را(یعنی منو )بگیره...و اوضاع وقتی بغرنج شد که همدست هم پیدا کرد....کی؟کی میتونه باشه به نظرتون جز مادربزرگ خودم....یعنی یک فیلمی من دارم با این دوتا پیرزن کهآخ...باور کنید بی شوخی می گمخنثی..تازه این دوتا از اون پیرزن های مظلوم وساده وبی سیاست هم نیستند خیلی دیکتاتور وناقلا تشریف دارند....نیشخند

خدا رو شکر که پدرو مادرم  دیگه نهایتا با من هماهنگند واینقدر فکرشون درست درمون هست که بفهمند این زندگی منه وخودم درموردش تصمیم می گیرم....

خلاصه دیگه خسته شدم از دستشون...بخصوص که دیروز تا حالا هم با یک مورد جدید دارن رو مغزم رژه میرنکلافه... تصمیم گرفته ام به مادربزرگم وخاله ایران بگم چطور هنوز نفهمیدید من ادمی هستم که با هر کسی خودم بخوام ازدواج میکنم ومثلا یک روز به مامان بابام میگم امروز یا فردا آقای ایکسنیشخند میاد خواستگاری ....مژهودست از معرفی ودر وتخته پیدا کردن برای من بعد از بیشتر از یک دهه بردارید...خوب وبدشم چشمم کور خودم گردن می گیرم...استرس

مامانم البته مخالفه..از عواقب این حرف وگفته شدنش به این دوتا پیرزن می ترسه...می گه جواب رد بده نمیخواد این چیزا رو بگی..اما من راستش دیگه خسته شدم.. والبته فکر میکنم اونام حق دارن با یک حرف صریح وپوست کنده روبه رو بشن ویک چیزایی را بفهمند حتی اگه بالای هفتاد سالشون باشه وحتی اگه خاله ایران تو دوست داشتن من یک تجدید نظر حسابی بکنه...خنثی

 

 

 

**نمیدونم چرا خاله ایران منو اینقدر دوست داره...واقعا نمیدونم...شاید در همون هفده هجده سالگی  یک حرکتی رفتاری از من دیده و خوشش اومده وتوی ذهنش ثبت شده...واقعا نمیدونم ....خنثی

/ 3 نظر / 32 بازدید
مهتاب

سلام خواهشمندم لینک سایت ما را با عنوان "شارژ ایرانسل" و به آدرس www.4jer.ir در وبلاگ خود قرار دهید. با تشکر

سى سى

بنظر من هم تو دختر بى نظيرى هستى ??????

setare

من ميدونستم كه تو هم عين مني![نیشخند] عكس واقعا منو به فكر فرو برد! به نظرم روي خواستكارات فكر كن! به خودت فرصت شناخت بده![لبخند]