آموزش مربا پزی....

چندتا پوست پرتقال برمیداری(البته نه از تو سطل زباله!! باید چند نفر رو مجبور کنید یا خودتون چندتا پرتقال بخورید) ،بعد اونا رو باریک باریک می کنید،باید سعی کنید فقط پوست نارنجی پرتقال رو نگه دارید..چون اگه اون قسمت سفیدشم ببرید مرباتون تلخ میشه...خب حالا شما سرتون رو انداختید پایین وبا حوصله دارید پوستهای پرتقال رو نازک ونازک میبرید وبه این فکر میکنید که اصلا چرا باید چیزی بنویسی،چرا احساس دین می کنی به بچه هایی که سراغت رو میگیرن،اینها فقط دارن با دنیای مجازیشان بازی می کنند،پوستهایی که با گوشت جدا کرده اید رو دوباره از اول نازک کنید،یه مربای تلخ اصلا مربا نیست!!...اصلا بذار فکر کنند چه آدم بی ثبات مزخرفی...خب فکر کنند،تو مجبور نیستی طبق انتظار کسی عمل کنی!!حالا پوستهای پرتقال رو توی آبکشی بریزید وبشورید بعد آنها را توی یه ظرف مناسب بریزید وبگذارید روی شعله گاز!!حالا شما کنار گاز ایستاده اید وزل زده اید به پوستهای پرتقال که توی آب در حال جوش آمدن بالا وپایین میپرند...اصلا از اول فکر اشتباهی بود!!نباید...یکی دو قطره گلاب برای عطرش بهش اضافه می کنید،بوی شیطون پرتقال با عطر محجوب گلاب دماغتون رو نوازش میده،چه سوتعبیرهایی،چه رنجشهایی،چه حرفهای اشتباهی،چه قضاوتهای بی پیری،آره اشتباه کردی از اول اشتباه کردی از همان آغاز...آبی که پوست پرتقالها توش بودن نارنجی شده ،باید این آب رو دور بریزید چون تلخی پوستها واردش شده...بعد دوباره ظرف رو آب تازه کنید وبگذارید روی اجاق..برای فهماندن یک کلمه حرف چقدر باید بیراه گفت وبیراه شنید...یک تکه از پوستها رو بچشید هنوز تلخه دوسه بار باید آبش رو عوض کرد ودوباره آب تازه ریخت....مثلا فکر می کند آدم باهوشیم اونوقت  به این نتیجه رسیده که سناریوی احمقانه تابلویی رو مدام در حال اجرا هستم،چرا یه لحظه فکر نمی کند شاید منظور دیگه ای دارم،باز خدا رحم کرده ،اگه فکر میکرد خنگم چه فکری در موردم میکرد!اوه..سه بار آبش رو عوض کرده اید، بچشید،نباید اثری از تلخی حس کنید..حالا باید شربت مربا رو آماده کنید،یعنی هرچی برای فلانی مینویسم به فلانی نشان میدهد؟!!یعنی اینقدر برای امانتداری ارزشی قائل نیست؟!...آب وشکر رو به مقدار مناسب باهم مخلوط میکنی ومیگذاری روی شعله تا شربت یکدست و غلیظی عمل بیاد،اگه دوست داشته باشید میتونید توی شربت هل وگلابم بریزید...اون برای امانتداری ارزش قائله،چیزی که براش بی ارزشه شخص منه...خب شربت اماده اس حالا پوست پرتقالها رو با شربت بگذارید روی شعله تا مربا آماده شود...وبلاگش رو اولین بار که برام کامنت گذاشت دیدم،حالا که میخوام توصیفش کنم دوتا چیز تو ذهنم میاد یکی فیلم مستر بین که پاکت استفراغ بچه رو باد کرد وبادست ترکوند،یکی هم ربان سر دوست دختر شخصیت اصلی کتاب تنهایی پرهیاهویی که افتاده بود تو کاسه توالت وبا چرخیدن دختر کثافت به اطراف پخش میشد...نه هر چی نگاهش میکنم نمیتونم این رو به عنوان مربا بپذیرم،آخه پوست پرتقال هم شد مربا؟!چند تا گردو برمیدارم و تیکه تیکه می کنم،طعم گردو به هر غذا وخوراکی اصالت دلپذیری میده،آره وبلاگش مثل پخش کردن کثافت بود،اما کامنتش!!نمیتونم منکر این بشم که صادقانه بود...بله صادقانه،صداقت به اندازه کافی باعث رنجش میشه،وای به وقتی که این صداقت از طرف یه پسر هفت خط همه کاره باشه!!....تیکه های گردو دارن سعی میکنن با مربا قاطی بشن،اما انگار زیاد موفق نیستن،آخه پوست پرتقال هم شد مربا؟؟!!جشنواره اصلاح الگوی مصرف؟؟!!باید برایش داستان بنویسم...داستان اینطوری شروع میشه که زن تصمیمش رو گرفته،چندبار از همه چی یادداشت برداری کرده،تصمیم گرفته جز اولینها باشه چون به نظرش خیلی شیک وعاقلانه اس،سبد خریدش رو برمیداره میره خرید،اما نمیتونه در مقابل وسوسه هامقاومت کنه و در نهایت طبق الگوی خودش خرید میکنه وبرمیگرده خونه...آخرین جمله هم باید یه چیزی تو این مایه ها باشه که...نه هنوز این مربا مربای قابل قبولی نیست،یه فکر خوب،خود میوه پرتقال را بردارید،ریز ریزش کنید وبه مربای پوست پرتقال اضافه کنید،حالا بهتر شد،جمله های آخر مثلا باید اینطوری باشد(وقتی داشت برمی گشت سرش را مستقیم نگه داشته بود،انگار چیز مهمی اون جلو هست که نمیتواند از نظر دور کند،با خودش فکر کرد اول بودن خیلی سخت است خیلی سختر از شیک وعاقل نبودن،همینطور که به روبه رو زل زده بود سبد خرید را توی دستش جابه جا کرد ،لبخندی از رضایت روی لبش نشست،زمزمه کرد: چه خوب شد به کسی چیزی نگفتم!!...)..چند خلال بادام و جوش آخر هم با خلالها بزند،دیگه بیشتر از این نباید پوست پرتقالها روی شعله بماند ،چون له میشود واونوقت اصلا معلوم نمی شود که این مثلا مربای پوست پرتقال است!!...چرا باید بنویسم؟من که معتقدم از هنر جز تعالی ورشد نباید بتراود، آنهم فقط از هنرمند واقعی...پس چرا فکر می کنم باید...بدبختانه هنر،بخصوص ادبیات راه فرار خوبی است وما هم که انگار بدجور دنبال سوراخ موش هستیم!!...

مربای سرد شده رو توی شیشه کوچکی میریزید و منتظر می شوید،تا موقع خوردنش برسد...نوش جان...بغل

اما باید اعتراف کنم،من خودم یک قاشق از این مربا را نخوردم(البته اگه اینهمه چیز بهش اضافه نمیکردم هیچ کس نمیخورد!!)..ولی من با این وجود هم نتونستم خودم رو راضی کنم...بالاخره پوست پوست است دیگر..!چشمکاوه

/ 7 نظر / 9 بازدید
امید امیدواری

مربای خوشمزه ای میتونه باشه[مغرور] سلام خوبی چند وقتیه نیستی [گل]

محمد ایزدخواه

وقتی یک مطلب صمیمی باشه مثل این نوشته شماست که بنظر من خیلی کامل وزیبا بود....

محمد ایزدخواه

میبینم که برای وبت فیلتر گذاشتی...[عینک] به نظرات داده شده با دید قضاوت نگاه نکن هر کی بهرحال یک چیزی میگه نمیشه که همه درست بگن وهمه مطابق میل ما ...[اوه] ولی فکر میکنم یکی این وسط درخواست غیر معمولی داشته که قاط زدی (پسر ه هفت خط )....[عصبانی] اما خدایش مربای پرتقال با گفتن افکارت تو ضمیمه اون عالی بود اگر جای برای مسابقه داستان نویسی بود اینو بفرست....[دروغگو]

mary

بـــــــــــــــــــــــــــه سلام ... عسلی من!!!! بالاخره دلتو راضی کردی؟؟؟ ولی خداوکیلی از این مربا واسه سفر تهران بردار تا شیرینی سفر دوچندان بشه... هرچند منم اگه باهات اومدم اصلاً نمی خورمش[نیشخند] اینقدرم به گذشته تلخ نگاه نکن، منو ببین شاد شی[پلک]

هستونک

آشپزي كردن برام خيلي سخته مخصوصا كه هر وقت فكر مي كنم كه آدم چند ساتعت زحمت بكشه و با دقت و سليقه و استرس خوشمزه شدن و لحاظ جزييات زمان و ادويه و افزودني يه غذايي رو درست كنه بعد چند تا گشنه مثل گله فيل بريزن سرش و بدون توجه به همه موارد بالا بخورن و تالاپ كنار سفره بيفتن و ... تموم ! همه زحمتت ميره توي معده و چيزي كه چند ساعت وقت برده تا درست بشه به سه سوت نابود ميشه !!! اگر به من بود و گرسنگي مساله مهمترين بشر نبود غذا ها رو با چوب مي تراشيدم يا با ورق فلزي جوش مي دادم و رنگ ميزدم ... يا با هرچي كه خورده نشه !!! [نیشخند] خب فقط ميمونه اينكه : حالا چي بخوريم؟ : غذا ! لابد! شاد باشي

ه.م

سلام عرض شد[لبخند]

mary

واقعاَ همون بهتر که با این شروع طوفانی، آشپزی رو تموم کردی... آخه تو که میدونی من پوست پرتقال دوست ندارم، ولی میمرم واسه خود پرتقال... خوب اگه راست میگی همین حالا یه مربای کیوی بدون پوست درست کن[نیشخند][ماچ]