یکی یکدونه

دختر عمه ام که نزدیکم نشسته تند تند حرف میزند..من این دختر عمه ام را فقط وقتی بچه اش مریض وتوی بیمارستان بستری بود چندبار متوالی دیدم که حتی برای یک لحظه هم لبخند روی لبش نیامد...بقیه عمرش (ماشالله بزنم به تخته کور بشه هر کی نتونه ببینه) در حال خندیدن بوده..با خنده برایم تعریف می کند که پیرزنی چه گفته وچه کرده...اما من خیلی خنده ام نمی گیرد...از وقتی وارد شدم یک غم عجیبی توی دلم نشسته این زنعموی مرحوم بابا، خیلی جوان بود یعنی وقتی مرد 52سالش بیشتر نبود...از سرطان مرد..خیلی رنج کشید...خیلی درد کشید... ...دوسال بود توی رختخواب افتاده بود وهمه به دیدنش میرفتند..اما من هر وقت حرف دیدنش را میزدم می گفتند لازم نیست چی را میخوای ببینی..نمونه اش همین آخری تو عقد دختر عمه ام داشتند راجع به حال خرابش حرف میزدند گفتم کی میره دیدنش منم میام...عمه ام خیلی غلیظ گفت دیدن نداره..ادامه ندادم فکر کردم برای عیادت نمیخواهم بروم ببینمش بیشتر محض کنجکاوی است ومحض کنجکاوی هم دیدن مریض روبه موت رفتن کار جالبی نیست...قرآن را بر میدارم وشروع میکنم به خواندن...شاید دو سالی بود که ندیده بودمش..ایکاش یک عکس ازش توی مراسم می گذاشتند توی قسمت خانمها که اشکالی ندارد...دارد؟....

نمیدانم چطور اما حس کردم همان غمی که توی دلم بود مثل یک دست نیرومند من را گرفت وبرد به گذشته ..به روزهای دور... به کودکی ام..به خاطرات قدیمی...

چهارتا دختر بودند...همه خوشگل...یعنی خوشگلی شان آنروزها بزرگترین امتیازشان بود...البته دختر آخری کوچک بود واصلا حساب نمیشد اما سه تای دیگر قشنگ بودند وحساب می شدند...البته بیشتر معمولی بودندتا خوشگل اما از دخترهای دوتا جاری دیگر خوشگل تر بودند وهمین باعث میشد یک برچسب خوشگلی رویشان بخورد...دوتا جاری های دیگرجاری های مامانجان هم بودند اما مامانجان برای همه شان حکم بزرگتری ومادری داشت وتوی این بازی ها نبود...بخصوص برای دوتا جاری آخری اش که تفاوت سنی قابل ملاحظه ای هم با او داشتند.همین زنعموی مرحوم یک سالی از عمه ی بزرگ من کوچکتر هم هست....اصلا این دوتا عموی آخری بابا با برادربزرگشان یعنی پدربزرگ من تفاوت سنی زیادی داشتند سر پیری به دنیا امده بودند...خلاصه رفت وامدها زیاد بود و توی بعضی مهمانی ها که ما آخر هفته ها خانه ی مامانجان باباجان میرفتیم این عموها هم بودند...ما هم به نسبت الان، زیاد خانه ی ان ها میرفتیم...

بین  دخترها من از همه کوچکتر بودم...از دختر عمه ی خودم که همبازی ام بود سه سال کوچکتر بودم..از دختر سومی زنعمو ( مرحوم که توی مراسمش نشسته بودم)هم دوسال کوچکتر بودم...از اون دوتا دختر دیگر هم چهار پنج سال کوچکتر بودم...داستان من از آن روزی شروع شد که متوجه شدم دختر عمه ام که همبازی هر هفته ی من بود وقتی این دخترها هستند به من کم محلی میکند واصلا من را تحویل نمی گیرد...متاسفانه آدم وقتی بچه است راه مناسب ومنطقی برای حل مشکلش پیدا نمیکند..من هم یادم نمی اید آن روزها که شاید شش هفت ساله بودم چطور به مشکلم فکر می کردم..فقط خوب یادم هست که آزرده شدم..میرفتم توی آشپزخانه وکز می کردم..قهر می کردم...بغض می کردم...تا اینکه توی یک جمعه که طبق معمول همه خانه ی باباجان بودیم وعمو وخانواده اش نبودند...دختر عمه ام اعتراف کرد که دخترها گفته اند از من خوششان نمی اید و نمیخواهند با من بازی کنند ((چون به نظرشان من یکی یکدونه ولوس هستم...))تصور اینکه من از شنیدن این حرف چه حالی شدم سخت نیست...همه اش فکر میکردم یعنی چه که یکی یکدونه ولوس هستم..یکی یکدونه را میدونستم یعنی چه اما نمی فهمیدم این چه ربطی به بازی نکردن و قایم شدن از من دارد...فکر میکردم مریضی ای دارم که علاج ندارد...من یک بچه فسقلی ننر بودم که رنج می کشیدم ونمیدانستم چرا؟...به هر حال پذیرفتم..چاره ای نداشتم...وقتی آن ها بودند من تنها بودم..مامان وبابای من می گفتند محل شان نذار..بازی نکنن ..تو فلان کن بهمان کن وهی ادم وکار برای سرگرم شدن من پیشنهاد می دادند..نمیدانم دختر عمه ام خودش متوجه شد یا عمه ام متوجه اش کرد یا من کاملا بی تفاوت شدم اما به هر حال دیگر برایم مهم نبود..یعنی ازار ورنجی توی خاطرم نیست....همه بزرگتر شدیم ورفتارها بهتر شد شاید من هم کمتر لوس ویکی یکدونه به نظر دخترها می رسیدم...البته انها هیچ وقت با من خوب وصمیمی نبودند ونشدند و نیستند حتی همان موقع که توی مسجد بهشان تسلیت می گفتم....اما روزی رسید که من به اندازه ی کافی بزرگ شده بودم تا بفهمم ریشه ی آن حرف قلمبه که لوس ویکی یکدونه است وما از او خوشمان نمی اید کجاست واز کجا آب میخورد....از زنعمو....از زنعموی مرحوم که توی مراسمش با بار سنگین یک غم نشسته بودم...

می شنیدم به دخترها می گفت باید اینطور آنطور باشید وپخت وپز کنید و....یادم هست یکبار خانه ی خودشان  داشت ماکارونی به دخترها یاد می داد دخترعمه ی من هم بود...وقتی دید من هم دارم گوش میدهم ونگاهش میکنم  پوزخند زد وحرفش را قطع کردانگار که نامحرمی وارد حریم خصوصی شان شده...دخترهایش همه توی نوجوانی خانم وکدبانو بودند اما لابد به نظر زنعمو من دختری بودم که از یک خانم ایده آل خیلی فاصله داشتم یکی یکدونه ولوس بودم!..یکبار دختر دومی با طعنه به من می گفت دختری یکی یکدونه را دارن شوهر میدن ازش می پرسن اشپزی بلدی میگه نمک غذاها را دارم تمرین می کنم وبعد هم همه زدند زیر خنده ومن تعجب کردم که خب چیه مگه!...من را جدی نمی گرفتند....نه توی بحث ها شرکت می دادند..نه اصول کدبانوگری وخانومیت را به من هم می گفتند...به دختر عمه ام یاد داده بودند کیک درست کند..کیک درست می کردو از این جمعه تا جمعه ی بعدی فیسش را میداد...جرم من از نظر آنها این بود که خواهر نداشتم و پدر ومادرم مثل یک گنج با من رفتار می کردند...درست مثل اکثر پدر مادرها که بچه های شان گنج های زندگی شان هستند...به هر حال چیز غریبی نبود...

شربت تعارف میکنند...بر میدارم..فکر میکنم ایکاش عکسش را می گذاشتند...دوسالی هست ندیدمش...به مغزم فشار می اورم صورتش را بخاطر بیاورم...با وجود بیست ویکی دوتا بدل باز هم دلم میخواهد صورت خود خودش را بخاطر بیاورم...صورتش را وقتی ظهر آنروز که همه رفته بودند سرخاک باباجان و او تو خانه ی مامانجان برنج آبکش می کرد همان روزی که دختر بزرگش با یک لحن تحقیرآمیز به من گفت از توی دست وپا عقب بروم....آن صورت را میخواهم بخاطر بیاورم..صورت ونگاهی که توی ان ظهر غم انگیز احساس بدرد نخوری به یک دختر دوازده ساله میداد...

عمه ام بهم اشاره می کند وکسی را نشانم میدهد واز دور لب میزند و می گوید این فلانی است...اوهوم می گویم و دوباره غم توی دلم می نشیند..غمی که بلاتکلیف است وباید برود...من میخواهم که برود...

بر میگردم به روزهای کودکی..دختر بچه ام ،صورت غمگینی دارم..دامن چهارخونه سیاه وقرمز پوشیده ام با بلوز سفید یقه حلزونی..دو تا النگوی خوشگل توی دستم است..زردی طلا توی دست های تپلم برق میزند.....گردنبند هم دارم یک الله بزرگ با یک زنجیر محکم که پاره نشود نباید به پلاکم دست بزنم گناه دارد....شش هفت سالم بیشتر نیست..به من کم محلی کرده اند..با من بازی نمی کنند...من را دوست ندارند..بهم گفته اند لوس ویکی یکدونه هستم....دل کوچکم غصه دار شده...بین دیوار ویخچال خانه ی مامانجان نشسته ام ومنتظرم یک کسی بیاید ویک چیزی بگوید و من را از اینجا ببرد....

زنعمو می آید توی اشپزخانه من را میبیند...ارام می اید به طرفم...لبخند روی لبش دارد...نازم می کند...می گوید با بچه ها دعوا می کند تا با من هم بازی کنند...دستم را می گیرد می برد توی اتاق، همه هستند...اتاق شلوغ است..دخترهایش به دیوار تکیه داده اند وگریه می کنند ومادر مادر می کنند..بیست ویکی دوتا زن شبیه زنعمو توی اتاق نشسته اند...مامانجان هم روی صندلی نشسته وهر کس میرسد بغلش می کند وگریه می کنند......زنعمو آرام وخونسرد است..فقط به من نگاه می کند...خیلی راحت وشیرین برایم میگوید چطور بیسکویت درست کنم...می گوید از کیک هاجر هم خوشمزه تر است.....می پرسد یاد گرفتی؟ می خندم و می گویم بله...سرم را می بوسد..بلند می شود...دارد می رود...نمیدانم به کجا...به بهشت حتما...

قران را می بوسم و میگذارم سرجایش...انگار دلم سبک شده...

میرویم بیرون، افتاب داغ می تابد... دارند حرف میزنند وسلام وعلیک میکنند ....

من برای هر حرفی زیادی شادم....فقط به مامان می گویم وتندی میروم...میروم توی فروشگاه روبرو ی حسینیه ...

میخواهم یک چیز خانومانه ی خوشحال بخرم....

 

/ 3 نظر / 26 بازدید
انار

خوش به حالشون اين همه مثل و مانند دارند .ما يه دونه دختر داريم اونم هيچيش به ما نبرده [نیشخند] .. خدا رحمتشون كنه . جتما به مامانش گفتن .آدما وقتي سنشون بالا ميره صبورتر و متين تر ميشن..درك مسائل ساده تر ميشه براتون محصوصا پديده مرگ ![متفکر]

انار

سبك شدي..همين خوبه .. .. بنده هم اكنون بروم كه بادنجان ها براي ترشي شدن صدايم ميكنند. [نیشخند]

انار

و بخشيده شد