دایزه چی....

برای نوشتن قصه ی دخترتنهای مرده  به اطلاعات وجزئیات بیشتر احتیاج دارم....باید بروم راوی این قصه که سال ها پیش آن را برایم تعریف کرد ببینم....میخواهم اگر اجازه بدهند وبشود پدر ومادر دخترک را هم ببینم.....اما با این حال من به یک عالمه ادم احتیاج دارم...و چندتایی شخصیت...شخصیت های واقعی....آدم های اطراف دخترک در یک ده...برای همین با مادر ومادربزرگم راجع به قدیم ها زیاد حرف زدم این چند روزه....راجع به ادم های گذشته..اینکه چطور بودند...چطور حرف میزدند...چه کارهایی می کردند ....

و حالا یک شخصیت از همه پررنگ تر شده وتوی ذهنم مانده....

دایزه چی...

مادر زنعموی مادرم....یک زن شاد...اهل بگو بخند...کسی که توی همه ی غصه ها دنبال یک نور وکورسویی از امیدوشادی می گشته....دورهمی های زنانه زیر سر او بوده..مهربان وملایم بوده....ذکرش این بوده بیاید برویم باغ کماج درست کنیم بخوریم...هیچ کس او را جدی نمی گرفته....احترام زیادی برایش قائل نبوده اند....وهمیشه ی خدا یک زنبیل دستش بوده...یک زنبیل سرخ...پر از خوراکی....

 

 

 

من تلاش کردم که به مادرم بقبولانم شاید او آدم حقیقتا شادی نبوده فقط نقاب شادی داشته واینطوری با درون غمگینش می جنگیده...بخاطر همه ی مشکلات وسختی هایی که توی آن دوران اکثر مردم ودایزه درگیرشان بوده اند......

اما مادرم قبول نکرد....توی فکر رفت وهر بار تکرار کرد..نه....اون واقعا زن بانشاط و خوشحالی بود...

/ 1 نظر / 3 بازدید
ستاره

تو این چند روز دو سه بار خوندمش...اما نظری نداشتم[لبخند]