تعمیم.....

دختر دایی من مائده،کلاس سوم دبستانه، کارنامه اش را میاورد وبه همه نشان میدهد،همه نمراتش بیست شده به جز ریاضی که هفده است...

بهش میگم:ریاضیت چرا اینقدر کم شده؟!.....

میگه:خانوممون(معلمش)خیلی بد بود،میگفت این جمع وتفریقا رو اول حل کنید،گفت ضرب رو که یادتون دادم،همه تمرینا رو که نوشتم غلط میگرفت،مامانم که اون روزی اومد مدرسه،سه تا امتحان دادیم تا کارنامه گرفتیم،خیلی بد بود،خدارو شکر که دیگه تموم شد!!.......

هم تعجب کردم هم خنده ام گرفت،گفتم خب نگفتی چرا نمره ات کم شد؟!!...

میگه :آخه خانوممون برا جوابها جدول کشیده بود،منم همه را نوشتم،اما ضرب که یادمون داد یعنی اون مثلثهای رنگی هم...خیلی بد بود،خوب شد تموم شد!!!!!!!!

من که بالاخره نفهمیدم چرا همچین شد؟!فقط فهمیدم خانومشون خیلی بد بوده گویااا!!وخوب شد تموم شد!!...

یاد مصادیق بیرونی اش افتادم،گاهی حواسمان نیست چقدر مثل بچه ها بهانه گیری میکنیم  وجر میزنیم و  کم تحمل میشیم!!...

بچه ها رو میشه بغل کرد وبوسید وگفت:اتفاقا اینطوری بهتره،قشنگتره،همه اش بیست باشه خیلی تکراری ولوسه،اینطوری بهتره اصلن.....

اما ماجراهای بزرگی که آدم های بالغ نشده درست میکنند متاسفانه به این سادگیها قابل رفع ورجوع نیست!!........ افسوس

/ 14 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امید امیدواری

معلممون بهم کمک کرد و من آویزون میله بارفیکس شدم، اقا یه لحظه پایینو نگاه کردم وای دیدم چه ارتفاعی هست من کجا اینجا کجا، آقای معلم گفت امیدواری برو بزن، من نی قلیون مردنی دستم داشت از آرنج کنده می شد ، از یه طرفم از افتادن می ترسیدم مونده بودم بین اسمونو زمین خیلی ترسیده بودم،هی این معلممون هم می گفت سعی کن می تونی ، بچه ها هم می خندیدن ، گفتم من نمی تونم گفت پس بیا پایین گفتم می ترسم خودمو ول کنم.حالا حساب کن یه پسر لاغر مردنی زپرتی اون بالا آویزونه نه میاد پایین نه بارفیکس می زنه...خلاصه معلم بهم کمک کرد و پایین اومدم. حالا حساب کن من سال 85 ، 195 کیلو اسکات میزدم ...[پلک]

امید امیدواری

داستان بعدیم درباره قیچی برگردونی هست که سوم راهنمایی تو مسابقات بین کلاسی زدم و قهرمان مدرسه شدیم. داستان از اونجایی شروع میشه که زیرابمو زده بودن گفته بودن امید نفس دویدن نداره و کم میاره... تا داستان بعدی خدا حافظ[خداحافظ]

محمدرضا

[نیشخند] اره دیگه مثلا 10 میگفتم 18.5

محمدرضا

اگه میشه اسم وبلاگ من رو تو لینکتت بزار (یه شاخه نیلوفر) .خیلی ممنون

mary

فکر کنم من 1 نسبت خیلی نزدیکی با این مائده خانم شما داشته باشما...[گل]

امید امیدواری

بابا "نظرات غیر فعال"[افسوس] دیدی این هنر مندا میخوان درباره هنر حرف بزنن همش از این کلمه استفاده میکنن."دغدغه من تو این فیلم..." یا " من یه سری دغدغه هایی داشتم..." یا " دغدغه اصلی من تو این فیلم" و... ابراهیم حاتمی کیا و اون یکی که به رحمت خدا رفت خیلی هم کارش درست بود کارگردان به نام پدر... همش از این کلمه استفاده میکنن کشتی کیارستمی رو [نیشخند]

پرستار کوچولو سالی

ای خدا مینو جون. خدا حفظت کنه پست بالاییتو خوندم. چی شد آخر هم بمیریم. هم ... خوب بی خیال از دست تو وروجک وبلاگی میدونی از همه بانمک تری توی این دوستهای وبلاگیم سرزنده و شاد بمونی. نازنین من [گل]نگی نیومدما. من زودتر اومد.[نیشخند]یه بار بذار کلاس بیام. خوب. رو دل میمونه کلاس اومدنا[چشمک][نیشخند][بغل][قلب]

امید امیدواری

سلام مریم الان 2 روز و4 ساعتو 20 دقیقه و 45 ثانیه هست که بهم سر نزده...[ناراحت] تو نمیدونی کجاست؟ Ommm...Ommm....[ناراحت][ناراحت][دلشکسته]