فیلم فیلم

**دارم چیزی!! می نویسم که در ان  اتفاقی باعث می شود یک خط موازی شکل بگیرد...روی خط اول یک شخصیت وروی ان یکی خط دو تا شخصیت هستند...این شخصیت ها با هم یعنی همزمان و مرتبط اما بدون اطلاع درست از همدیگر داستان را طی میکنند وجلو می برند...تا درنهایت به اخر قصه ویک نقطه ی مشترک می رسند..اما چیزی که چند روز است ذهن من را به خودش مشغول کرده این است که شخصیتی که تنهاست هیچ کاری نمیکند البته ظاهرا خیلی کار انجام میدهد ولی همه اش دور خود چرخیدن وبیقراری کردن است،برعکس آن دوتا شخصیت که تنش وماجرای شان به اندازه ی کافی(به نظرم) جذاب هست که شاید بخاطر با هم بودن شان است..اما این یکی شخصیت  قصه اش در زمان طولانی یک فیلم حوصله سربر می شود(باز هم به نظر من)....میخواهم برای این شخصیت داستان وماجرایی درست کنم اما....

اما اشکال اینجاست این آدم در شرایطی قرار گرفته که هر کاری جز دور خود چرخیدن و بیقراری کردن وبالا وپایین پریدن برایش به شدت غیر منطقی وغیر قابل قبول است وحتی غیر ممکن است.... بخصوص که محدودیت زمان داریم یعنی قصه کلا در یک صبح تا غروب می گذرد...

امروز که خیلی به این موضوع فکر کردم...دیدم این وضع خیلی وقت ها واقعیت زندگی  ماهاست...در شرایطی قرار می گیریم که جز بیقراری وبالا وپایین پریدن کاری دیگری ازمان انتظار نمی رود ساخته نیست واصلا امکان ندارد....

ولی خب آیا فیلم ها برای این ساخته می شوند که قسمت های کسالت بار و اجباری زندگی را نشان بدهند؟...باید یک راهی باشد...حتی اگر خیلی واقعی وممکن ومقدور به نظر نرسد....شخصیت تنهای روی خط موازی باید یک کاری بکند تا دیر نشده و به آخر قصه نرسیده ایم وهوووو ی مان نکرده اند...

**خوش به حال اساتید در گذشته ی سینما....هرچی چرت و قر وکرم بود توی فیلم های شان ریختند وعنوان اساتید نابغه را برای خودشان برداشتند در حالیکه اکثرا  فیلم های شان خیلی هم درپیتی است....تنها فیلم سازی که من فکر میکنم هنوز کسی نتوانسته بهتر که هیچ مشابه فیلم های او را هم بسازد ومزه ی نبوغش هنوز زیر دندان میرود...بیلی وایلدر است.......

(هروقت فکرهای این مدلی می کنم یاد داستان چخوف می افتم که اسمش یادم نیست و درباره ی مردی بود که توهم داشت آهنگساز نابغه ای هست وحقش را بقیه خورده اند وخیلی از خود متشکر بود وهیچ کاری  نمی کرد وفقط از کار آهنگ سازای بزرگ ایراد می گرفت و آخرشم در بدبختی مرد...دور از جون من  البته)

**فیلم پیش از نیمه شب را دیدم...اون دوتای قبلی پیش از غروب وپیش از طلوع برای من خیلی جذاب تر بود(منظور حرفهاشونه..چون کلا توی این سه تا فیلم فقط حرف میزنند)حرفها صحبت ها وکلا همه ی چالش وماجرا که از طریق گفتگو مطرح می شه در دوفیلم قبلی خیلی قابل ملاحظه تر وجدی تر وبهتر بود...صحبت ها وبحث ها و چالش های این سومی خیلی دمده وعقب افتاده و خسته کننده وتکراری بود..یعنی باید گفت این دوتا آدم به شدت عجیبی داره با سرعت از خاص بودنشون کم میشه..میشن دوتا ادم خیلی معمولی متوسط با دغدغه های پیش پا افتاده وکسالت های بی معنی....الان اگر توی ایران سنتی خودمون هم یک مرد بگه سعی نکن منو عوض کنی یا یه زن بگه نمیتونی منو تو اشپزخونه نگه داری همه شروع می کنند به خمیازه کشیدن ودهن دره رفتن!...باور ندارید..امتحان کنید...من از زندگی خصوصی نویسنده وبازیگرای فیلم چیزی نمی دونم اما فکر میکنم این افول اونها واز دست دادن خاص بودن وروشنفکری شان بخاطر این است که این فاز از رابطه که در پیش از نیمه شب هست را تجربه نکرده اند....برای همین مجبور شدند برای گفتگوها به کلیشه ها وحرف های معمولی مردم معمولی پناه بیارند...شاید هم پیری آدم را معمولی و کوچه بازاری میکند...نمیدونم والا...ما که از اول معمولی وکوچه بازاری بودیم الحمدالله

/ 1 نظر / 7 بازدید
حافظ

با سلام خدمت شما وبلاگ نویس محترم انصافا وبلاگ زیبایی دارین.این رو جدی میگم... امیدوارم موفق باشین. یه پیشنهاد دارم برات خیلی راحت میتونی وبلاگت رو تو مسابقه مدیران شاپ شرکت بدی و ایشاالله برنده بشی همیشه مسابقه داریم ولی الان این مسابقه 3.5 میلیون جایزه داره شرح مسابقه: http://oxinazar.persianblog.ir/post/38