اولین یاد بچگی ها بخیر...

امروز چندتا خرت وپرت خریدم..تا حالم خوش بشه ...بعضی وقتها خرید حال ادم راخوش میکند...اما ....

اسپری بدن را گذاشتم کنار آینه..مداد قرمز را گذاشتم قاتی بقیه مدادها...روسری را تا کردم گذاشتم توی کشوی روسری ها....

انگار نه انگار..

هنوز حالم خوش نیست..هنوز دل تنگم..هنوز غمگینم..دلشوره دارم..

هنوز...

یاد بچگی ها بخیر..

برای یه جعبه مداد رنگی تا سه روز دلم غنج میزدو حس میکردم روی ابرها نشسته ام و خر مراد را سوار شده ام...

 

 

 

**فکر نمیکنم تا حالا کسی این جمله(یاد بچگی بخیر )را از من شنیده باشد..شاید این پست اولین باره......کلا ادم خاطره بازی نیستم...

**انشالله در پست بعدی اگر حال وحوصله داشتم میخواهم درباره ی یک فیلم بنویسم(فیلم ایرانی،سربه مهر) وتوصیه کنم حتما برای دیدنش تشریف ببریدسینما....:)

/ 7 نظر / 13 بازدید
فاطمه

عزیزم چی شده ؟ چرا غمگینی؟[ناراحت][قلب]

ستاره

اووووووووووووووووه! چقدر خرج گذاشتی رو دست خودت! تازه حالت هم خوب نشده! [اوه]

ستاره

الان بهتری؟[لبخند]

ستاره

تصور این که سوار مداد شدی بسیار جالب بود![زبان]

شکوفه

فعلن که فقط به عالیجناب کنتور دادم! به بقیه خوشم نیومد... انقدرا درخواست دادن! دلمم میسوزه براشون.. آخه کنجکاون [قهقهه][خنده]

سى سى

چرا حوصله ندارى؟ من قبلاً خيلى ميفهميدم يه مدت هم نبودم ديگه نور على نور شده وضعم.از حال و روزشماها بيخبرم.

خورشید

اره . چن روز پیش اومده بودی وبم و گفتی خاطره باز نیستی[لبخند] ولی واقعا یاد بچگی بخیر