هنگامی که از گذشته کهنی هیچ چیز به جا نمی ماند،پس از مرگ آدمها،پس از تباهی چیزها،تنها بو ومزه باقی می مانند که نازک تر اما چابک ترند،کم تر مادی اند،پایداری ووفاداریشان بیشتر است،دیرزمانی،چون روح،می مانند وبه یاد می آورند،منتظر،امیدوار،روی آوار همه چیزهای دیگر،می مانند وبنای عظیم خاطره را بی خستگی،روی ذره های کمن وبیش لمس نکردنی شان،حمل میکنند.......

(درجستجوی زمان از دست رفته)....مارسل پروست...

این کتاب به نظرم مثل یه موسیقی می مونه،معمولی شروع میشه،آروم آروم اوج میگیره وقتی منتظری که ریتم تند بشه دوباره آروم آروم کند میشه،وجالب اینکه این کندی و جزئیات ودرونیات همه چیز وهمه کس اصلن خسته کننده نیست...

با خودم فکر میکنم هنر یعنی همین،یعنی غافلگیری از هیچی!!.. 


برچسب‌ها:
+ ۱۳۸۸/۱٠/۱٧ ٢:۳٦ ‎ب.ظ مینو نظرات ()