بعضی وقتها فهمیدن بعضی چیزها برای آدم سخت میشود...مثلا برای من سخت بود توی پنج-شش سالگی معنی اغماض وبه روی خود نیاوردن وشتر دیدی ندیدی را بفهمم، وتا مدتها بعدش،علامت سوال بزرگی توی ذهنم داشتم چون فکر میکردم،بابای من خیال میکند یه روزی یه دختری را اشتباهی به جای من از توی کوچه آورده وگذاشته تو اتاق  و در رو روش بسته!!...

ماجرا از این قرار بود که ما نباید میرفتیم تو کوچه،به همین راحتی وسختی!و در واقع کل ماجرا هم همین بود،چون توی کوچه بچه ها حرف زشت میزدند و ماهم یاد میگرفتیم وگلاب به روتون مثل مسلسل استفاده میکردیم و اینکه معنی اش رو نمیدونستیم و  یا اینکه ننه بابای بیچاره مان رنگ به رنگ میشدند،تاثیری در قضیه نداشت،چون دیگه کامل و وافی یاد گرفته بودیم،البته ناگفته نماند که ما یه ستاد سه نفری نشر! هم داشتیم،اینجوری که هر کس زودتر مستفید!! میشد در اولین فرصت به دوتای دیگه منتقل میکرد،و همانطور که میشه حدس زد من همیشه از الفاظ دست چندم استفاده میکردم،از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان ،باعث شرمنده گیه، اما آرزو به دلم موند یه چیزی بگم این دوتا بلد نباشن..بگذریم،یه خرده هم کل وکثیف میشدیم،یه مقدار هم یه روز یه پسری(به اسم محمد)لطف کرده بود با سنگ زده بود تو سرمن!..وخلاصه که برای ما قدغن بود تو کوچه رفتن،وهمانطور که میدونید وقتی کاری برای کسی قدغن باشد،حتما آن کار را انجام میدهد...

 من هم مثل یه خانم محترم رفته بودم تو کوچه و با چندتا خانم محترم دیگه داشتیم بازی میکردیم،که یکهو بابام بالا سرم ظاهر شد(عجیبه،همین الان که اینو نوشتم قلبم داره تند تند میزنه!!)بابا دست منو گرفت و بی هیچ حرفی فقط منو برد تو خونه وبعد تو اتاق ودر رو بست ویک کلمه هم با من حرف نزد،فقط مچ منو محکم گرفته بود و گاهی یه فشار میداد...بعد مامانم اومد وبا صدای بلند گفت:نه،شما اشتباه میکنید،تو اتاقش بوده..بابا هم میگفت:پس من اشتباه دیدم، حتما شکلش بوده...مامانم میگفت:بله،اون که نبوده...منم با تعجب به این نمایش نگاه میکردم و اصلا نمیفهمیدم یعنی چه؟اینا در مورد کی حرف میزنن؟بابا خودش منو آورد تو خونه که...یعنی فکر میکنه یه دختر دیگه را اشتباهی آورده؟..یعنی مامان نفهمید که من رفته بودم تو کوچه؟..خدایا خودت همه را شفا بده!..وقتی بالاخره فهمیدم منو میگن،از تو اتاق اومدم بیرون به بابام سلام کردم و هی از خودم میپرسیدم اینکه خودش منو آورد تو خونه، پس چرا؟!..بابام هم تا منو دید که آره دختر من تو کوچه نبوده و..از این حرفها..مامانمم که: بله ایشون اصلا بیرون نمیرن ...منم به خدا فقط داشتم از تعجب شاخ در میاوردم که اینا کیو میگن؟!!...خلاصه که همین تنبیه نشدن برای من کافی بود تا بی خیال بشم برم دنبال بازیم،ولی خداشاهده تا چندسال بعد برای من سوال بود که اون یه تیکه که بابام دست منو گرفت وآورد تو خونه وتواتاق و در روبست چی شد؟چرا یادش رفت؟..

حالا،من فکر میکنم عده ای از مردم در مورد قضاوتشان نسبت به صدا وسیما هم دچار همین اشتباه شده اند...فرض کنیم 1000نفر یه جایی جمع شده اند،صدا وسیمای جمهوری اسلامی ایران به اینها میگوید چندین نفر،که هستند،رسانه های فلان جا میگویند صدهانفر،ده تا صدتا،که هستند،(بحث دروغ بودن خبر رسانه ها را فعلا کنار بگذاریم)...خب این کاملا طبیعی است، هر کدام از این رسانه ها دارند کار خودشان را انجام میدهند،هر خبری که به نفع ایدئولوژی وهدف و نیتشان باشد همان را پررنگ میکنند وهر خبری که لازم بدانند کم رنگ نشان میدهند(مثل بابای من که اون یه تیکه را اینقدر کم رنگ کرده بود که اصلا انگار وجود نداشت!آنهم در راستای هدفش که تنبیه نکردن اما ارعاب بچه اش بوده!)...حالا ما به عنوان بیننده حق انتخاب داریم که به کدام رسانه تکیه کنیم،کدام را راست تر و همسو تر با هدفمان و نیتمان بدانیم،کدام رسانه را بپذیریم...واین درست نیست که به آدمهای این رسانه ها یا کسانی که آنها را برگزیده اند بد وبیراه بگوییم وتلاش نکنیم تاسرسوزنی بفهمیمشان،آنها هم مثل دشمنشان کارشان را انجام میدهند،همین...و اینقدر هم فکر نکیم همه مردمی که فلان رسانه را برگزیده اند،مطلقا حق انتخاب نداشته اند...همه،تقریبا همه،اینقدر سرشان میشود  وزورشان میرسد که ماهواره بخرند،یا آنتن تلویزیونشان را قوی کنند....باور کنیم که قضیه فقط انتخاب است،انتخاب میکنیم که ریشه رسانه منتخب من به فلان آخوند وآقابرسد یا به فلان صهیونیست وانگلیسی و...به نظر من،قضییه فقط انتخاب است...چون زمانه زمانه رسانه و فکربازی است...

***لازم به ذکره من معتقدم(به خودشونم گفتم)که روش پدر ومادرم خیلی اشتباه بود،اگه قشنگ با من شفاف حرف میزدند ومیگفتن حالا ایندفعه رو بخشیدیمت،دیگه تکرار نشه..من لااقل میفهمیدم چی شدکه همچین شد!!


برچسب‌ها:
+ ۱۳۸۸/۱٠/۱٠ ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ مینو نظرات ()