آنگاه یکی از قضات شهر ایستاد وگفت((برای ما از جرم وجزا بگو.))

درجواب گفت:هنگامی که روح هایتان برفراز باد سرگردان میشوند وتنها می مانید و نمی توانید از بدی اجتناب کنید وبه خود ودیگران آزار میرسانید...به واسطه این گناهی که کردی،باید مدتی را در بکوبی و براستان رستگاران منتظر بمانی........

پس قانون دانی گفت:((درباره قانونهای ما چه اعتقادی داری ای آموزگار؟))

در جواب گفت:شما از وضع کردن قانون لذت میبرید،لیکن از شکستن ورعایت نکردن آن لذت بیشتری میبرید.مثل کودکانی هستید که در ساحل بازی میکنند،با صبر وحوصله برجهای بلندی از شن وماسه میسازند وآنگاه با هلهله وشادی آن را خراب میکنند..

اونوقت یکی دیگه میگه از آزادی بگو...یکی  دیگه میگه از عقل واحساس بگو و از این حرفها،خلاصه که بی زحمت خودتان بروید بخوانید...من خسته شدم!(جبران)

نمیدونم چی بنویسم،میخواستم قصه را ادامه بدم تمرکز ندارم،سیاسی بنویسم خداییش دیگه حوصله این(....)را ندارم،حال وهوای اینروزهایم را شرح بدهم که نه چیز بخصوصی توش هست نه جذابیتی برای شماخواهد داشت...

فقط اینو بگم که گاهی یه چندساعتی را پیش آقاجون میرم وکتابی مجله ای چیزی هم تو این هیر وبیر! میخونم،اتفاقا یه مجله زرد اونجا بود که یه صفحه مشورت با روانشاس ومشاور داشت...

یه بنده خدایی گفته بود:دختری 19ساله هستم،زندگیمان از بهمن ماه به هم ریخت،از وقتی که خواهرم با پسری که دوست بود از منزل فرار کرد وازدواج کرد،پدرم دیگر نمیگذارد که من از منزل خارج بشوم،دوبار خودکشی کردم،خواهرم طلاق گرفته بود چون بار اول به زور پدرم ازدواج کرده بود،شوهرش بد بود وبعد از دوسال از او جدا شده بود.پدرم با اینکه پدر واقعی او نبود ولی او را کتک میزد!در ضمن پدرم هم میخواهد زن دیگری بگیرد.لطفا شما بگویید چطور این زندگی را تحمل کنم؟...من که دیگه مرده بودم از خنده،اولا به خاطر این فلاش بکهای تو در تو،دوما به خاطر اینهمه مشکل!حالا پاسخ روانشناس رو داشته باشید:متاسفانه این مسائل در جامعه وجود دارد(اینو اول همه جوابهاش نوشته بود!)شما سعی کنید در دانشگاه قبول شوید،احتمالا شرایط شما تغییر خواهد کرد...(این میگه پدرم نمیذاره از خونه بیام بیرون،جناب روانشناس میگه دانشگاه قبول شو،حالا خوبه نگفته حتما برو یه شهر دیگه!)...

مامانم تا فهمیده لبشو گاز میگیره که به مشکلات مردم نخندین(با مسعود داشتیم میخندیدم)...میام جدولشو حل کنم از مامانم میپرسم:درخچه آپارتمانی آخرش هم آ...میگه:آلبالو.!!تعجبخود آقاجون هم که فیلمیه با اون حال خرابشبغل...حیف حوصله ندارم براتون بنویسم...آخ

فقط التماس دعا خیلی خیلی.....فرشته


برچسب‌ها:
+ ۱۳۸۸/۱٠/٧ ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ مینو نظرات ()