یادم می آید از وقتی خوندن ونوشتن یاد گرفتم،آقاجونم(پدر مادرم)منو مجبور!میکرد بشینم کنار دستش واونوقت ایشون شعر میخواند و من هم باید می نوشتم...تمام مدت هم نگاهم میکرد ومیخندید...آن موقع دلیل خندیدنش را نمیفهمیدم..اما بعدها فهمیدم از اینکه کجکی میشینم وبا دست چپم مینویسم خنده اش میگیرد(چپ دست بودن توی خانه وفامیل ما چیز عجیب وجدیدی نبوده ونیست(بخصوص برای من که محسن رو در کنارم والبته قبل از خودم داشتم ودارم،تو فامیل پدری هم 5-6تایی هستیم)یعنی برایم عجیب بود که کسی از این موضوع خنده اش بگیرد ویا حتی اصلا برای کسی جالب باشد..خلاصه که ما اسباب تفریح ایشان بودیم،البته این شعرها معمولا مال سعدی وحافظ و شاهنامه(سهراب کشون)بود وآقاجون سعی میکرد یه چیزی هم بار ما کند...مثلا: نصیحتی کنمت بشنو بهانه نگیر هر آنچه ناصح مشفق بگویدت بپذیر و..یا اون شعری که راجع به مادر بود ودستم بگرفت وپابه پا برد تا شیوه راه رفتن آموخت..یادرختی که تلخ است وی را سرشت گرش برنشانی به باغ بهشت و...یا این شعر که: هنوزم زخردی به خاطر در است که در لانه ماکیان برده دست به منقارم آن سان به سختی گزید که اشکم چو خون از رگ آندم جهید پدر خنده بر گریه ام زد که هاان وطن داری آموز از ماکیان..(این چندتا رو فقط یادمه چون هر بار تکرار میشدند)وکلی هم برای هر شعری توضیح وتفسیر میداد...اینا رو نگفتم که حرف سیاسی!! بزنم گفتم که بگم این آقاجون ما حالش بده،توی بیمارستان بستری شده و...نمیخوام آیه یاس بخونم اما دلم میسوزه ..برای همه اون روزهایی که با هزار کلک از دم دستش جیم میشدم،دلم میسوزه  که اکثر شعرهایی که نوشتم رو با بچه ها پاره پوره کردیم!!دلم میسوزه که وقتی شروع میکرد به حرف زدن ما بچه ها همگی ماتم میگرفتیم و یکی یکی ناپدید میشدیم،اما حالا جواب سلاممان را هم زمزمه میکند وما دلمان لک زده برای صدایش..

دلم میسوزه  آقاجونی در کار نباشه...


برچسب‌ها:
+ ۱۳۸۸/٩/٢۳ ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ مینو نظرات ()