**من کلا کسانی رو عشق بازیگری هستند درک نمیکنم..یعنی نمیتونم بفهمم چی این رشته ،این کار،این هنر...رو دوست دارند،منظورم از درک نمیکنم این نیست که من بازیگری دوست ندارم،نه...یعنی علاوه بر اینکه دوست ندارم،کسانی که دوست دارند رو هم زیاد درک نمیکنم!...(البته چیزهای دیگه هم هست که درک نمیکنم مثلا اینکه چطور خانمی میتونه عاشق خوشگلی یه آقا بشه!)...بازیگرها رو هم نه زیاد میشناسم ونه دوست دارم،از فرهاد اصلانی که بگذریم، فقط میمونه یه بازیگر لاغر،چشم قهوه ای ومو خرمایی کلاس دومی که من هم مرده ی خودش هستم هم بازیش!!..و ایشون کسی نیست جز پسردایی من،که با بازی درخشان وزیرپوستی وخیلی حرفه ای به به وچه چه کل فامیل رو در آورده!!...(با هزار زحمت از زیر زبونش کشیدیم و فهمیدیم نقش یه کلاس اولی رو بازی کرده که داشته مشق مینوشته!!...)

**این قضیه فرهنگ سازی از سن پایین رو یه وقت کم اهمیت ندونینا!...عمه ما به سلامتی از سفر حج برگشته وتنها کسانی که باهاش روبوسی نکردن(حتی به زور من!!)بچه های زیر 12سال بودن....

**توی هر کاری یه سری اسرار هست،من فکر میکنم توی داستان نویسی هم هست!که بعضی باخبرند،بعضی خیر...اما هست...توی جلسه ای که در مورد داستان نویسی بحث میشد،یه کسی یکی از این رازهای مگو رو فاش کرد،ولوله ای شد...خیلی ها شاکی شدند...نه برای اینکه سری فاش شده بود، نه،شاکی شدند چون اصلا راز رو درک نکردند..بیچاره اون آقا که راز رو گفته بود، با موهای جالبش و خودکار آبیش و نگاهی که نمیدونست چی جواب بده وجماعتی که فکر میکردند فحش شنیده اندو...تنها کاری که از دستم برآمد این بود که بعد از جلسه رفتم پیشش وبهش گفتم:من متوجه شدم منظورتون چی بود..چشمهای سیاهش برق زد و یه لبخند روی صورتش نشست...خوب شد که چیزی ازم نپرسید،تصور اینکه من هم منظورش رو نفهمیده باشم حالم رو میگیره!!....

**تئاتر هتل پلازا را دوباره دیدم...چقدر حرف داشتم در موردش،هم در مورد هتل پلازا هم در مورد تئاتر خرده جنایتهای زن وشوهری...اما..بگذریم...

**سریال مسافران به نظر من سوای هر چیزی که هست داره تبدیل میشه به یه سند، سند اجتماعی،سیاسی،فرهنگی این سالها...هرچند که مرتب دور ونزدیک میشه ولی اگه مثلا کسی ده سال دیگه بخواد بدونه مردم سال 88-87و...تو چه فضایی بودن وچطور زندگی میکردن وچه دغدغه هایی داشتند،دیدن این سریال میتونه کمک بزرگی باشه... 

**از بین تمام نویسنده هایی که نمیشناسم وندیدم،دلم میخواد با (معصومه بیات) آشنا بشم!...

**در مورد چندتا فیلم میخواستم بنویسم...نمیدونم چرا اینقدر حس میکنم کار بیخودیه!

**کتاب بانو در آیینه ویرجینیاوولف داره عصبی ام میکنه!!..اولین باره حس میکنم از برقرای ارتباط با یک نویسنده تا حد زیادی عاجزم!!

**زندگی یا یک ماجراجویی شجاعانه است یا هیچی نیست....(هلن کلر)خوشم میاد از این جمله هایی که مثل شمشیر دولبه هستند...دولبه تیز وبران!...

**دیگه فعلا چیزی یادم نیست...یادم افتاد اضافه میکنم...

**یه خانمی کرایه یه خانم وآقا رو حساب کرد،اون دونفر متوجه نشدند،راننده تاکسی شک کرد،اون خانمه با این دوتا سلام علیک نکرده بود،راننده کرایه سه نفر را گرفته بود،خانم وآقا با تعجب سعی میکردند قیافه اون خانم رو به خاطر بیارن،حالا جالب این بود که این زوج دلبند انگار باهم قهر هم بودند،راننده مشخصات ونشونی میداد،خانم وآقا گیج شده بودند،دماغشان را بالا گرفتند وکرایه شان را(خودشان) دادند،راننده با گیجی صورتش رو گرفته بود،هر سه تا داشتند فکر میکردندابله...دیگه نتونستم جلو خودم رو بگیرم،اینقدر خندیدمخنده که...که..تا وقتی پیاده شدم هر سه تاچپ چپ نگام میکردن...!!منتظر

**وقتی اینهمه قالبهای عجیب وغریب و..میبینم از خودم میپرسم: چرا؟!!افسوس....

**بعضی وقتها چیزایی هست که برات مثل روز روشنه،مثل دودوتاچهارتایول... وبا همین روشنی،پیش بینی میکنی اما تا معلوم شدن درست وغلط این پیش بینی تو آدم بده هستی!!شیطانبله،من تجربه اش رو دارم ،آدم بده میشی که به دوستت گفتی...وبقیه آدم خوبه هستند که به دوستشون میگن...فهیمه جان..هزار بار اومد نوک زبونم تا پیش بینی هفت سال پیشم و اینکه آدم بده بودم رو یادت بندازم.مشغول تلفن.اما...نخواستم بهت سرکوفت بزنم ویادت بیارم که من چقدر غلیظ  آدم بدی بودم!!آخ..دلم میخواست بهت بگم برو هر کاری میخوای بکن دیگه به من مربوط نیست،اما میدونم دوباره به من مربوطش میکنی،کلافه پس چرا حرف بیخود بزنم هاان؟!!ساکت

**دلیل اینکه اینروزها زیاد اینجا هستم،اینه که دنبال تمرکز میگردم،موضوعاتی هست که ذهنم رو پرش میده،اینجا مینویسم تا جمع وجور بشه...ذهنم رو میگم..خیال باطل

**رفتم به آرشیو م وچندتا مطلب قدیمی خوندم،خودمونیم،چقدر نوشته های من لوسند!!خجالتخدا به دور...زبان


برچسب‌ها:
+ ۱۳۸۸/٩/۱٥ ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ مینو نظرات ()