توی زندگی بعضی آدمها،یعنی اغلب آدمها، چیزهایی هست که توضیح درستی برای علت وچیستیشان وجود ندارد..و این چیزها معمولا تبدیل میشوند به ((بار))،باری که هر کسی به اندازه خودش دارد و به تنهایی به دوش میکشد..گاهی این بارها را میشود قسمت کرد،میشود در موردش حرف زد،حتی میشود برای لحظه های کوچکی فراموششان کرد،بله میشود برای لحظه ای فراموش کرد که روی کولت چی داشتی! ..اما اینکه کلا ازش خلاص بشوی،نه،نه توی این دنیا..و این بارها که ما حمل میکنیم غصه های ماست...غصه هایی که خدا رو دوش هر کس هر چقدر که دلش بخواد میذاره و میگه: حالا عاشقیت کن، اگه راست میگی...بله،خداست دیگه،هر کاری دلش بخواد میکند و....اینارو من میدونم،تو هم میدونی،گیتی هم میدونست، دست کم پنصد بار از حاج آقا توی مسجد شنیده بود...

اما حالا فکر میکرد دیگر تحملش تمام شده وباید کاری بکند....بار از شانه هایش کشیده بود توی قلبش وداشت دلش رو له میکرد...آدمها نباید بگذارند بارهایشان از روی شانه سر بخورد توی دلشان....اما خب اینهم مثل خیلی چیزهای دیگر زندگی اغلب از کنترل آدمها خارج میشود و... گیتی خانم سنگینی بار را روی شانه اش حس نمیکرد، بار روی دلش بود!...


گیتی خانم صبح زود مثل سرداری که برای جنگ آماده میشود از جا پرید،خانه ترگل ورگل تمیزش را ترگل ورگل تر کرد،غذا را روی اجاق گذاشت و زیرش را کم کرد،پولهایش را تقسیم کرد و توی ساک جمع وجور و جیب لباسش چپاند..قلبش تند تند میزد،اولین بار بود که تنها راهی شهر میشد..آنهم نه برای مهمانی و اینکه از اتوبوش قراضه حسن آقا پیاده شودو دختر خاله اش بیاید پیشواز و ببردش خانه شان...نه،اینبار گیتی خانم به سلامتی! تک وتنها راهی مطب دکتر وآزمایشگاه و..بود و دلش میخواست غروب نشده برگردد وکسی هم خبردار نشود،یعنی همه خبردار نشوند..یعنی هر چه کمتر بهتر..یعنی چطور بگویم یکنفرهم کمتر بفهمد رفته شهر و برای دوا درمان به این در وآن در میزند بهتر...بخشکی شانس، از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان،آن یکنفر که نباید بفهمد و نفهمد بهتر است،مادر احمد آقا (شوهرش) بود که گیتی خانم حاضر بود سه تا از النگوهایش را نذر امام زاده کند اما مادر شوهرش بویی از این قضییه نبرد...النگوها را که نذر کرد،تازه به خودش نهیب زد که خب بفهمد..النگوهایش را دوست داشت،حیفش آمده بود،پیشمان شد،از وقتی راه افتاد تا وقتی برگشت خدا خدا میکرد مادرشوهرش همه چیز را فهمیده باشد،مدام هم زیر لب میگفت،خب بفهمد،آخرش که چی،بالاخره که میفهمد....با قدمهای محکم به طرف اتوبوس رفت،سوار که شد،پیش خودش فکر کرد بهتر نبود به مادرم میگفتم؟!نه،حوصله هیچ کس را نداشت،حتی مادرش،دلش نمیخواست کسی از زندگیش چیزی بداند که فردا توی دعوای زن وشوهریشان ضرب المثلش را بیاورند که بله گیتی هم ال وبل...،حتی اگر آن کسی ها پدر ومادر خودش باشند....ازشان دلخور بود،اینقدر که نزدیک بود سه تا دیگه از النگوهایش را نذر امام زاده کند تا مادرش هم چیزی از این سفر یک روزه نفهمد...اما نگاهش به سرنشینان اتوبوس که افتاد،با اینکه همه شان را میشناخت ،یکهو ملتفت تنهایی اش شد ونذر و النگو وهمه چیز یادش رفت،خزید روی یکی از صندلیهای رنگ ورورفته وچسبید به شیشه  وزل زد به بیرون،بیخودی بغضش گرفته بود،بیشتر از هرچیز دلش برای شوهرش تنگ شده بود،نزدیک بود پیاده شود و برگردد خانه  وهمانطور که شوهرش گفته بود صبر کند تا هفته بعد با هم بروند...که  گلناز خانم سوار شد و سلام و احوالپرسی آرامی کرد وکنارش روی صندلی ولو شد...شانه های گلناز که بهش خورد،بیشتر یاد شوهرش افتاد ودوباره بغض کرد...از خودش لجش گرفت،دلش میخواست محکم باشد،قوی باشد مثل همین گلناز خانم که کنارش نشسته بود...سر حرف را باز کرد وشروع کردند از حرفهای معمولی گفتن وگفتن تا رسیدن به حرفهای غیر معمولی!!...

قهوه خانه احمد آقا تقریبا بیرون از آبادی بود،آنروز هم به ظاهر سرگرم کارش بود اما غوغایی توی دلش به پا بود که نگو و نپرس...خودش هم مانده بود چطور گذاشته زنش تک وتنها راهی بشود،هرجور نگاه میکرد نمیفهمید چی شد که رضایت داد!...صورت گیتی جلوی چشمش می آمد که باچشمهای پر شراره و ابروهای گره کرده ودهان نیمه باز آماده جیغ زدن جلویش ایستاد و گفت باید بروم،همین فردا...

احمد آقا کلافه وعصبی شده بود،دستهایش را شست و رفت روی تخت کنار مغازه اش نشست وزل زد به جاده...احمد آقا آدم بدی نبود،اتفاقا مرد مهربان وخوبی بود..اما اخلاق بخصوصی داشت،وقتی همه خوشحال بود ناراحت بود،وقتی همه ناراحتی میکردند لبخندهای عالمانه میزد،وقتی مردم کار میکردند بیکار مینشست،وقتی مردم بیکار بودند او تندتند کار میکرد...البته خودش هم نمیدانست این اخلاقش سوغاتی مسافرهایی است که توی هفت سالگی از آبادیشان گذشته اند،مطمئن بود مال این است که خیلی بیشتر از بقیه اهالی میفهمد و جور بخصوصی مسائل را نگاه میکند و فکر میکرد یه جور بخصوص هم دارد زندگی میکند!...اما حالا هر جور  بخصوصی که فکر کرده بود  باز هم دلش آرام نگرفته بود و دست ودلش بدجوری به کار نمیرفت...

                                                                                 ادامه دارد......


برچسب‌ها:
+ ۱۳۸۸/٩/۱۱ ۱:۱٧ ‎ق.ظ مینو نظرات ()