کاغذ سفیدی که آقا مهدی پهن کرده بود روی موکت قهوه ای چرک شورا بدجوری توی ذوق همه میزد،اصلا انگار یکجورایی همه را معذب کرده بود،درست مثل وقتی که چیز ناخوشایندی میخواهد شروع شود وآدمها معذب میشوند!والبته اینبار به نظر میرسید الفبای این شروع توی همین کاغذ نوشته شده که اهالی را آنطور به بیقراری انداخته،بین همه مستمعان این حاج علی بود که آرام گوشه اتاق نشسته بود و دستش روی زانویش بود،آنطور که او نشسته بود خوف این میرفت که یکهو بلند شود وختم جلسه برسد وحرفها ناتمام بماند..برای همین آقا مهدی تند تند و با اشتیاق انگشتان زمختش را دور کاغذ میچرخاند وبرای نقشه ای که کشیده بود آسمون ریسمون میبافت...بالاخره طاقت حسین آقا تموم شد وبا تندی گفت:میخوای بگی این آب که چهار بخش شده داره هرز میره؟!آقا مهدی سری به تائید تکان داد،میخواست حرفی بزند که حسین آقا دوباره با تندی بیشتری گفت:یعنی میفرمائید هفت ساله ما غلط زیادی کرده ایم و خودمان خبرنداشتیم، بله؟!...آقا مهدی اخمهایش را تو هم کشید وچیزی نگفت شاید انتظارداشت کس دیگری جواب حسین آقا را بدهد،اما سکوت سردی همه گوشه وکنار اتاق را گرفته بود،حتی حاج علی هم حرفی نزد..بالاخره خود آقا مهدی کاغذهایش را جمع کرد وبا یه حالت بی اعتنایی گفت:


کسی نگفت شما غلط زیادی کردین،فقط با این خونه وباغات ومزرعه ها وبا این شکل نه ای که این ده داره،انگشتش را بلند کرد وشکل( 9) را توی هوا کشید،این تقسیم آب درست نیست،به همه نمیرسه....

مش نعمت دستی به موهای کم پشت سفیدش کشید وگفت:بد نمیگی،آقا مهدی،اما تو زور آبو حساب کردی؟هشت قس کردن آب یعنی سهم کلی از اهالی نصف میشه ،این آب اندازه مصرف همین قدر از اهالی درنمیاد وای به وقتی که 4قسش بشه 8قس! وپوزخندی زد،پوزخند مش نعمت بیش از اخم وتشرحسین آقا کارساز بود و یخ اهالی رو شکست و لبخند کم رنگی روی لب های ترک خورده شان به حالت تمسخر ظریفی  نشاند...آقا مهدی آشکارا عصبی شده بود،کاغذهایش را زیر بغلش زد و لجوجانه توی چشم مردها نگاه کرد،خواست حرفی بزند که اصغر آقا دهانش را باز کرد،حرف زدن اصغر آقا خودش چیز جالب وکم نظیری بود، اینکه طرف آقا مهدی را هم گرفت به تازگی حرف زدنش افزود واهالی را متعجب کرد...اصغر اقا که از قاعده شکستن کم حرفیش صورتش گل انداخته بود گفت:حق با آقا مهدیه،بالاخره به اون سر ابادی هم باید اب برسه،نمیشه که قید خلق الله رو زد...آقا مهدی که انگار جونی گرفته بود،دوباره شروع کرد به حرف زدن...اما حاج علی امان نداد آقا مهدی حرفهایش را بزند،خیلی آرام گفت:بقیه حرفها باشد برای بعد و دستش را روی زانویش گذاشت ویه یا علی گفت وبلند شد...همه به تبعیت از حاج علی بلند شدند ،اما آقا مهدی همانطور که نشسته بود صدایش را بلند کرد وگفت:نه حاج آقا دیگه بعدی در کار نیست،همه مجوز ها رو گرفتم و کارشناس از استانداری هم اومده تائید کرده،این جلسه برای این بود که همه در جریان باشند،کار از فردا  پس فردا شروع میشه به امید خدا،چند لحظه سکوت محض برقرار شد،همه نگاهها سمت حاج علی چرخیده بود،اما او بی هیچ حرفی شروع کرد به یالله گفتن وخداحافظی کردن،بقیه هم گیج و متعجب شروع کردند بلند بلندبه خداحافظی وبیرون آمدن از ساختمان شورا....

حاج علی ومش نعمت وحسین آقا توی سکوت کنار هم راه میرفتند،هزار حرف برای گفتن داشتند اما عاقل تر از این بودند که نسنجیده حرفی بزنند وبعدها تویش بمانند،اصلا انگار کسرشانشان میشد حرف بزنند...

نمیدانم حاج علی بود یا مش نعمت،که با خودش میگفت:نه اینقدر جونه که بهش بگم برو بچه ونه اینقدر عمر داره که یادش بیاد اون سالی که بذر مرغوب و ارزون دادیم اون ور ده،چه آشوبی به پا کردند این بدبختا،چه الم شنگه ای شد،اصلا کاظم اقای خدابیامرز جونش رو گذاشت سر همین جریان!..آخه بچه جون تو مردم چه میشناسی!..اینا نسل اندر نسل عادت کرده اند آب نداشته باشند،عادت دارند شبها بروند آب دزدی،عادت دارند کوزه هایشان را کول بگیرند بیایند این سر ده،عادت دارند بدبخت تر باشند وراضی تربشوند..مردم این سر هم عادت دارند آب قنات چهار قس باشد وعادت دارند ناله بزنند و ناراضی تر بشوند...تو که مردم رو نمیشناسی،میخواهی آب قس بندی کنی؟!.. 

توی اون تاریکی وسکوت فکری به ذهن حاج علی رسید،خلیل آقا،باید خلیل آقا پادر میانی کند...(لابد این فکرها هم مال کله حاج علی بود!)

توی ساختمان شورا هنوز همان چند نفر نشسته بودند وحسابی هم خسته وکلافه شده بودند،آخر حرفهای آقا مهدی تمام شده بود وحالا محمد پسر کوچک آقا کاظم خدابیامرز داشت حرف میزد و این سه چهارتا مستمعش را حسابی کسل کرده بود،محمد داشت از مراتب قدرت ومقایسه آن در شهر وروستا حرف میزد،داشت میگفت که توی روستا  قوانین نانوشته قانون ترند تا قانونهای کاغذی و دستوری،میگفت برای هر طرحی لازم است سودش به چشم چه کسی بیاید تا فایده کند و ضررش به دامن کی بنشیند خیالی نیست، اما محمد قشنگ حرف نمیزد،آخر کلمه ها گیر میکرد،جمله هایش نصفه به نظر میرسید،شروع حرفهایش گیر ولکنت داشت،زیاد که حرف میزد صدایش زیر میشد وروی اعصاب میرفت،به کوچکترین اشاره هم هول میشد و  خلاصه که بهترین  ودرست ترین حرفهای این آبادی را همین محمد میزد!....

شب سیاه وکامل از راه رسیده بود،آقا مهدی بلند شد وکاغذهایش را توی کشو میز زنگ زده شان گذاشت و راستی راستی جلسه ختم شد!!........

                                                                                           ادامه دارد...


برچسب‌ها:
+ ۱۳۸۸/۸/٢٩ ۳:۱٧ ‎ب.ظ مینو نظرات ()