همه قصه ها از یه روز شروع میشه،از یه روزی که آغاز شده و هیچ کس وهیچ چیز هم نمیتونه جلو آغازش رو بگیره...برای آمنه خانم هم اون روز شروع شده بود...روزی که تا غروبش خیلی فکرها کرد و خیلی تصمیمها گرفت...تصمیمهایی که همه اش هم نو وتازه نبود،مثل این تصمیمی که میخواست به محض ورود خلیل از در، با چوب بزند توی سرش تا مثل هندونه از وسط نصف بشه!تنها فرق امروز با دفعه ای قبل این بود که قبلا وقتی از دست خلیل کفری میشد دلش میخواست اون شیشه سم اعلا رو که خودش هم درست نمیدانست چرا تو هفتا سوراخ قایم کرده بریزه توی غذاش!

 اینبار با همیشه فرق داشت ،بدجوری  آتیشش تند بود وبا این فکرای ذهن خنک کنی دلش آروم نمیگرفت...

****ببخشید وسط قصه مزاحم شدم...میخواستم بگم جناب امیدواری وماری عزیزم دیگه برای کامنت گذاشتن زحمت نکشن چون با عرض شرمندگی کامنتهاشون تائید نمیشه...میدونم گرفتاریهای مهمتری دارن...

با آرزوی موفقیت برای این دو نوگل خندان......


دلش یه تصمیم مهم میخواست،یه چیزی که توش قدرت باشه نه مرگ،یه چیزی که تا آخر عمرخلیل را روی اسم آمنه میخکوب کنه!..بالاخره اون تصمیم مهم را پیدا کرد،اگر ازش میپرسیدی مطمئن بود یکهو چنین چیزی به ذهنش رسیده، هرگز باور نمیکرد سالهاست این جرقه های کوچولو توی تاریکی های ذهنش بالا پایین میپرند وحالا امروز این جرقه ها انگار به بشکه باروت رسیده و بمب!..انفجار،انفجار یه آمنه جدید،یه آمنه ای که چیزی توی سرش داره ،یه چیز مهم...

اما خب خودش مطمئن بود این فکرهای تازه،تازه هستند وهمه اش هم فقط به خاطر حرفهای دیشب خلیل آقاست...

این حال اون روز آمنه خانم بود که حال خوشی هم نبود،از صبح تا نزدیکیهای ظهر دلشکسته وگیج بود،از ظهر به بعد عصبانی شد،دم دمای عصر افسرده بود،عصر که رو به غروب میرفت به بی تفاوتی رسید وزیر لب هی آه میکشید ومیگفت هی روزگار!غروب که تمام شد وشب آمد و موقع رسیدن خلیل که همیشه بعد از نماز مغرب توی خانه بود رسید، دوباره عصبانی شد...

خلیل آقا مثل هرشب سر موقع آمد،اما... این آدم امشب  آدمی که حرفهای دیشب رو زد نبود،آمنه خانم حسابی گیج شده بود،خیلی خوب میفهمیدکه این خلیل امشب خلیل ببخشید و اشتباه کردم و این حرفها را بریزیم دور ،است...همانطور مانده بود معطل..حالا زمان خوف و رجایش رسیده بود،بیچاره زنها انگار قرار است تا تقی به توقی میخورد، دم به ساعت یه چیزیشان باشد،آمنه خانم میدانست مفهوم آشتی کنیم چیست،اما این را  هم میدانست که حرف نزده هزار جور تعبیر و تفسیر دارد و او هم اصلا دلش نمیخواست رو دست بخورد،برای همین اون شب تا قبل از بلند شدن خروپف خلیل مطمئن شد که قضیه زن جدید وبچه واین حرفها تمام شده وخلاص...با هم آشتی کردند بدون اینکه یک کلمه مستقیم راجع به قهرشان حرف بزنند...

صدای ملایم خرخر خلیل آقا بلند شده بود،چشمهای آمنه خانم توی تاریکی برق میزد،چشمهایش را بست ونفس آسوده ای کشید...با خودش فکر کرد الله اکبر،این مردها را نمیشه شناخت..

البته آمنه خانم در جریان نبود که توی بعضی محافل این زنها هستند که پیچیده وغیرقابل شناخت معرفی میشوند و با این مدل تعبیرها مردها خودشان را به یکجور نفهمی وبیچارگی مظلومانه میزنند،چرا؟!...یه حس عجیب،یه حسی مثل وقتی از آدم تعریفهای قشنگ میکنند،یه حسی که راست نیست توی زنها ایجاد میشه و اونوقت زنها میخواهند اون چیزی که نیست رو پنهان کنند در نتیجه اون چیزی که هست رو بیرون می ریزند...به نظر ما که دانای کل!!باشیم،این فقط یه روش هوشمندانه است برای اینکه طرفت محترمانه ومسالمت آمیز خودش رو بیرون بریزه تا تو هرگز غافلگیر نشی،البته شاید خیلی از مردها هم این رو ندونند اما اصل موضوع سرجاشه،چه بدونن چه ندونن...بله،همانطور که گفتم هیچ پیچیدگی وعدم شناخت خاصی وجود نداره،نه برای مردها نه زنها..

البته آمنه خانم از این حرفها خبر نداشت،اگر هم میشنید میگفت زنها رو نمیشه شناخت؟!!کی گفته؟!!غلط کرده...همین.حالا موقع این بود که آمنه خانم از الان تا خود صبح احساس خوشبختی کند......

شب برای آمنه خانم اینطور گذشت اما برای دخترش نه،گیتی، دختر آمنه وخلیل تا سپیده بیدار بود ودانه های اشک یکی یکی از روی گونه اش روی بالش می غلطید و یه بند بخت خودش را نفرین میکرد وغر میزد که:بابای خودم الان این حرف رو میزنه و بچه دار نشدنم رو تو سرم میکوبه،فردا روز شوهرم چی بارم میکنه؟!اونکه آقا خلیله ویه آبادی.....

بله همون شبی که آمنه خانم آسوده به خواب رفته بود به تنها چیزی که فکر نکرد ویادش نیوفتاد این بود که برای دخترش دوسه کلمه درددل کرده وقایع اتفاقیه گفته!!..........

                                                                                           ادامه دارد...


برچسب‌ها:
+ ۱۳۸۸/۸/۱۸ ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ مینو نظرات ()