تو تاریکی پیاده رو یه زن گدا نشسته بود وپولهاشو میشمرد به نظرم پایان شیفت کاریش بود!یه بچه خیلی ناز وخوشگل ونسبتا تر وتمیزم!! همراهش بود....

توجهم بهشون جلب شد رفتم پیشش و........

مثل این خبرنگارای درپیتی که میرن رو اعصاب این گدا،بیچاره ها تازه فکر میکنن دارن کار خیلی مهم انسان دوستانه هم  میکنن!!نشسته بودم به چرت وپرت گفتن وفضولی کردن که چندتا بچه داری وشوهرت کدوم قبرستونیه و از این خزعبلات...

یکهو خودم دوزاریم افتاد چه کپکی شدم...بلند شدم، رفتم.

شمام از این کارا نکنید...خیلی مسخره اس به خدا...دیگه خود گداها و بچه های کارم حالشون بد میشه!!...


برچسب‌ها:
+ ۱۳۸۸/۸/۱٤ ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ مینو نظرات ()