آدمهای کویر عادت ندارند هر جا را بخواهند نگاه کنند،دستهای قشنگ شان!!را سایه بان نگاهشان کنند،مردم کویر عادت دارند،آفتاب تند ومستقیم بتابد توی صورتشان،شاید برای همین معمولا پیشانی هایشان پهن وبلند است وکمان ابرویشان به پایین کشیده  شده ،لابد خواسته اند خدادای نقاب درست کرده باشند برای آن چشمهای وحشی دار ودرخت ندیده شان،و شاید برای همین نقابهاست که وقتی نگاهشان میکنی به نظرت میرسد این مردم همیشه خدا اخم کرده اند....

مثل امروز که اگر غریبه به کویری خلیل آقارا میدید از خودش میپرسید،حاج علی چه میگوید که مرد آرام قصه ما اینطور با اخم وتخم بیل به زمین میکوبد وحرف وجوابش صدای بیلش است و تق و توق کوفتن تو سر این زمین محبت ندیده......


حاج علی زیر سایه بان دست ساز خلیل آقا نشسته بود و کار کردنش را نگاه میکرد،او  که غریبه نبود،عادت داشت به دیدن اینجور قیافه ها،مطمئن بود خلیل برای حرف ونقل او نیست که اخم کرده...پک محکمی به پیپ رنگ ورورفته اش زد وسربقیه حرفش را گرفت که:قبل از اومدن زمستون باید فکری کرد،یه سرما بزنه، تو اون دخمه نمیشه بند شد،دیواراشم که جونی نداره...خلیل آقا کلافه به بیلش تکیه ای زد و با طعنه گفت:کی بنایی این دوتا اتاقو کرده؟!!حاج علی متوجه منظور خلیل شد،از ذهنش گذشت خلیل اهل اینجور پرس وجوها نبود!گفت پیارسال که مشتی از نردبون افتاد وبیکار شد،پسرش احمد...خلیل آقا دوباره با اخمهای درهم محکم به زمین بیل میزد،هردویشان میدانستند که هر دو میدانند بنایی ساختمان شورا کار احمد پسر 18 ساله مشتی حیدر بوده!حاج علی کم کم داشت حس میکرد این اخمها از اون اخمهای آشنای مردمش نیست...اما خب ،پخته تر از این حرفها بود که بگذارد بازی شروع نشده بازنده اعلامش کنند!پک دیگری به پیپش زد و گفت:هووم زیتون..زیتون خیلی خوبه..آبم نمیخواد...بینشان سکوت شد،مثل اکثر اوقات زندگیشان که در سکوت میگذشت...

خلیل آقا رفته بود توی فکر با خودش میگفت:آخه مرض داشتی دل زن بیچاره را شکستی،این چه حرفهایی بود زدی مرد ناحسابی،یاد حرفهایش افتاد،به خدا که همه اش راست بود،همه آن حرفها حرفهای دلش بود حتی یه ذره هم بالا وپایین نداشت اما حالا که حرفهای دلش را زده بود ،چرا سبک نشده بود؟! که سنگین هم شده بود،انگار کمرش داشت زیر بار حرفهای دلش میشکست،به غلط کردم افتاده بود!...حاج علی دوباره شروع کرده بود به حرف زدن،لابد خط بیچارگی را توی صورت خلیل خوانده بود که با جرات داشت ادامه حرفش را میزد:ساختمون شورا ارث پدری کسی نیست که فقط یکی خرجش رو از جیب بده،مال همه اس،همه باید...و خلیل آقا داشت با خودش فکر میکرد:آمنه راست میگفت؟!آمنه خانم قبلا هم عین اون حرفها را به شوهرش زده بود اما این اولین بار بود که خلیل آقا از خودش میپرسید: آمنه راست میگفت؟!...حالا که بینشان فاصله ای افتاده بود او هم جور دیگری یاد حرفهای آمنه افتاده بود،حالا که انگار یک لحظه از هم غافل شده بودند و توی تاریکی همدیگر را گم کرده بودند خلیل آقا از خودش میپرسید:آمنه راست میگفت؟!!و این انگار خصلت فاصله هاست...

حاج علی پیپش را زمین گذاشته بود وداشت از کتری سیاه شده خلیل برای خودش چای میریخت:امشب که بیای مسجد صندوق میذاریم،دشت اول رو تو بنداز،بقیه که توروببینند سر کیسه را شل میکنند....

خلیل آقا دوزانو نشسته بود روی زمین،یه مشت خاک برداشته بود ومثلا داشت وارسی میکرد،سرش را بلند کرد وپرسید:چقدر؟!حاج علی یکه ای خورد،لحن خلیل مثل همیشه نبود....اما او زرنگ تر از این حرفها بود که...خنده معنی داری کرد وگفت:هر چی کرمته،حالا بیا چایی بخور ،بیا خستگی در کن،بیا...

خلیل آقا خاکها را ریخت روی زمین ودستش را با شلوارش پاک کرد و رفت با همان ابروهای گره کرده کنار حاج علی روی زمین نشست،استکان چایی را برداشت وبی تعارف سر کشید....خلیل آقا چایی را که هورت میکشید با خودش فکر کرد چفت وبست کردن دوتا اتاق شورا چقدر پول میخواد که هر سال اینا برای تعمیرش...این مردم بدبخت هم که نگاه به من خر میکنند و...

حاج علی مطمئن شد که خلیل امروز یه چیزیش هست،اما به روی خودش نیاورد، دنیا دیده تر از این بود که سوالی بپرسد که وقت پرسیدنش نیست!...

هر دو همانطور زیر سایه بان نشستند و به زمین زیر و رو شده نگاه کردند...حاج علی زیر چشمی نگاهی به خلیل انداخت وگفت:زیتون...آره زیتون خوبه...آب کم میخواد...

                                                                                 ادامه دارد...


برچسب‌ها:
+ ۱۳۸۸/۸/۱٠ ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ مینو نظرات ()