دوستان عزیزی اصرار داشتند که ادامه قصه آبادی و خلیل آقا وزنش رو اینجا داشته باشیم،برعکس دفعه پیش که اعلام (تقاضا از طرف دوستان) دروغ محض بودنگران اینبار به جان خودمان کاملا راست استفرشته،باور نمی کنید بروید کامنتها را بخوانید،اگر بازهم باور نکردید،برید دکتر بگید: آقای دکتر به دادم برس(آقایون حتما برن پیش آقای دکتر خانوما هم هر جور صلاح میدونن ،ماشالله خودشان عقلشان میرسه...)مشکل بدبینی دارم...عینک

بله،میگفتم:این قصه در پستهای بعد ادامه خواهد یافت،اول ومهم تر از همه به دلیل تقاضای رفقای عزیز ودوما به خاطر اینکه اینجانب چون خیلی فرهیخته هستم یولتوی سفر یه کتاب خوندم وبا خوندن اون کتاب نزدیک بود قربون دست وقلم خودم برم!!از خود راضی(دلم از این میسوزه که یه آدم کتابخون کتاب رو بهم داد!!)و تنها خوبی که داشت این بود که ابدا واصلا لازم نبود ذره المثقالی فکر کنی وهمانطور که شما هم مستحضرید اوقات فراغت سفر جای فکر کردن نیست!!خمیازهبعضیها یه چیزایی مینویسند انگار اصلا تو این دنیا تشریف ندارن...همه عشقها واقعی،همه آدمها خوبی وبدیشان معلوم،یکی لولو،یکی مظلوم  الرعایا،(فکر کردن قصه لالایی تعریف میکنن)زندگی شان به خوبی گذشت یا زندگیشان به بدی گذشتابله....خلاصه که باخودم گفتم من چه چیزی از این نویسنده کم دارم؟!!(همه همین رو گفتن که یه عالمه شاعر ونویسنده درپیتی داریماااا!!)....ساکت


مثل من که تو بخشی از داستان  نوشتم آمنه خانم شال وکلاه کرد واز خونه زد بیرون ..این مهمل حسابی حال خودم رو گرفته بود...آخه یه زن روستایی تو تابستون از خونه که میخواد بره بیرون شال وکلاه میکنه؟!!سبز...اوج بی دقتی وبدسلیقگی و البته اون کتاب رو که خوندم تونستم خودم روببخشم.!!..اوهکلا خوندن تو هر حیطه ای گاهی به آدم جرات میده گاهی هم ترساسترس...البته مهم اینه که مخاطبت بقیه قصه رو بخواد ...یاد یه ماجرای جالب افتادم،توی حرم نزدیک ضریح ایستاده بودم و داشتم دعا میخوندم،یه دختری اومد ویواش یواش شروع کرد با من به حرف زدنآخ...یه کم که گذشت گفت آره بهروز با نمیدونم کی(اسمش رو گفت،من یادم نیست،مامانم خوابه وگرنه میرفتم ازش میپرسیدم اون بلده)عروسی کرد!!من رو میگی هاج وواج مونده بودم که من کجا با این خانم آشنایی دارم که از ازدواج دونفر که باید منم بشناسم اینطور با حرارت خبر میده،آزمایش خونم رفتن و..منو میگی!!تعجب..بعد،تازه فهمیدم سریال رو داره برام تعریف میکنهکلافه،ازش تشکر کردم وگفتم خدا خیرت بده خوشحالم کردی خیلی دلواپس این دوتا جوون بودم!!منتظرآآرره،به این میگن درگیر کردن مخاطب!!...هورا

خلاصه که با اجازه دوستان از پست بعد قصه  آبادی رو ادمه میدیم،هر کی هم خیلی شاکی شد بگه اون کتاب که میخوندم رو بهش معرفی کنم...گاوچران

**اون ماجرای توهم هموطنان تهرانی کاملا سیاسی بود،فکر غیر سیاسی نکنید که خودم کمربند مشکی شو دارم....خیال باطل


برچسب‌ها:
+ ۱۳۸۸/۸/٢ ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ مینو نظرات ()