سلام به همه دوستان عزیزم...من برگشتم با دلی آکنده از مهر و صفا ودوستی وصمیمیت وخلاصه از این حرفها برگشتم.. بغل

بله،سفر بودم ،که به امید خدا به خوبی وخوشی رفتم وبرگشتم جای شماها هم خیلی خالی بود یعنی هر چی نگاه میکردم یه عالمه جای خالی بود که یحتمل جای شماها بود...متفکر

سفر چیز خوبیه...اما بعضیها به خاطر مسولیتهایی که دارن زیاد نمیتونن سفر کنن،مثلا خود من یه ذره غافل شدم تهران زلزله شد،حمله تروریستی کردن،دادشم با ماشینش تصادف کرد،دزد رفت خونه دختر عمه ام وطلاها وسکه هایی که مثل اسکروچ جمع کرده بود را دزدید،پسر عمه ام تو خیابون رفته دونفر دیگه را که داشتن دعوا میکردن جدا کنه با مشت زدن تو صورتش فکش شکسته،مادربزرگم حرص خورده،قطار کرمان از ریل خارج شده،تو مجلس معلوم نیست دارن چیکار میکنن،هموطنان عزیز تهرانی هنوز تو توهمند...خلاصه من اصلا نمیتونم یه دقه نباشم...اوه

اما خب خدا رو شکر شما دوستان عزیز عین خیالتون نبوده وککتون هم نگزیده که این مینو کجاست و...منتظر

بگذریم با مامان وبابام رفته بودم مشهد،جدا جاتون خالی،روح تازه کردیم ونفس مسیحایی استنشاق کردیم و حظ وافر بردیم و... انشالله قسمتتون بشه...فرشته

راجع به سفر گفتنی زیاده،اما نمیدونم از کجا وچطور بگم...به مرور کم کم براتون یه چیزایی رو تعریف میکنم...فعلا مهم اینه که من برگشتم...هورا


برچسب‌ها:
+ ۱۳۸۸/٧/۳٠ ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ مینو نظرات ()