مادربزرگ من حرفهای قشنگ وجالبی میزند...قصه ها ومثلهای جالبی تعریف میکند...مادر خود من هم همینطور...البته بیشتر داستانها ومثلهایی که مادرم تعریف میکند از مادربزرگم(مادرشوهرش) یاد گرفته...مادربزرگم هم از مادربزگ پدرم(مادر شوهرش)اکثر این قصه ها رو شنیده و یاد گرفته...

خلاصه داستانها سینه به سینه گشته اند و به شدت قدیمی وآمرانه هستند!!

یک بخشی(یک بخش مهم وجالب!!) از این داستانها از دوازده سیزده سالگی برای ما دخترها گفته میشد...و همیشه هم ما اخم میکردیم ولب ولوچه مان را آویزان میکردیم و صدامون در میامد که:واا چه حرفا!!دوره این حرفها گذشته و نخیییر وشکایت وپیف وپوفمان راه میافتاد!!...خانمهای بزرگتر (مادربزرگ..مامان...خلاصه هر کی اونجا بود)هم نمیتوانستند قانعمان کنند...چون این قصه ها به نظر ما به شدت مردسالارانه بودند...ومن همیشه به مامانم میگفتم خب انتظار داری مادر شوهرت چی برات بگه؟!

وما چون بچه بودیم ظرافت یه چشم گفتن دلنشین را درک نمیکردیم...نمیفهمیدیم اینها قانونهای طلایی رفتار با مردها هستند که همیشه بدون توجه به نسبت...پدر...همسر...برادر...فامیل...همکار...دوست و...به شدت راهگشا وبه درد بخور هستند...تجربیاتی که نسل به نسل سینه به سینه زنها به هم منتقل میکنندو نسل ما این زنجیر رو یکهو زد قطع کرد....چرا؟آخه ما خودمان عقل کل هستیم!!!!....

همه اینها رو گفتم چون یه مدته یاد یه قصه ومثل از مادربزرگم میافتم...قصه اش بماند اما مثل ونتیجه گیریش این بود که:مردا مثل کلاف ابریشمند..نباید بذاری قل(کسره ق)بشند!!چون باز کردنش در حد غیر ممکن سخته...(باید کلاف ابریشم رو تصور کنید!!)

وما میگفتیم...لابد زنها هم تنه درختند!!؟...لابد زنها فقط باید مواظب روانیها باشند؟!حتما هیچ زنی حق نداره قل بشه؟!پس کی ملاحظه مارو بکنه...ومادربزرگم همیشه وهنوز(خدا همه بزرگترها رو حفظ کنه)میگه...هر کاری صلاح میدونید بکنید شما باسوادید ما بیسواد اما این مثلها هم یادتون باشه.........فراموش نکنید.


برچسب‌ها:
+ ۱۳۸٧/۱٢/٢٧ ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ مینو نظرات ()