همه جا ساکت وآرومه،من این سکوت و آرامش رو دوست دارم..انگار یه نفر یه سیب انداخته بالا وهمون موقع دکمه pauseزندگی رو زدن،همه چیز متوقف شده،حتی دنیا ایستاده تا تو درازکش کتاب قطوری را جلوی صورتت بگیری و با اشتیاق ذره ذره بزنی به بدن!

                              ((بهترین داستانهای کوتاه از چخوف))

اوایل کتاب هستم،به قصه ((سوگواری)) رسیده ام،هرازگاهی از سنگینی کتاب مچم درد میگیرد وکتاب را برای رفع خستگی روی صورتم میگذارم و توی این بی فاصلگی با کتاب خستگی در میکنم...قصه اینطوری شروع میشود:((هوا گرگ ومیش است.دانه های درشت برف گرداگرد چراغ برقهای خیابان که تازه روشن شده اند چرخ میخورند وبه شکل لایه های نرم ونازک روی بام ها،پشت اسبها،شانه وکلاه آدمها مینشیند....))


داستان قصه مرد تنهاو غمگین درشکه رانی ست که پسرش رو به تازگی از دست داده البته مشکل اصلیش امشب چیز دیگری است...او واقعا و جبرا تنهاست،زیر بارش برف مغموم و کز کرده نشسته و علی ظاهر منتظر مسافر است...

چه منظره غم انگیزی،بغضم میگیرد برای پیرمردی که تنها ومغموم زیر بارش برف کز کرده باشد،با خودم فکر میکنم توصیف همین یه صحنه کافیه برای رد طنازی روحیه یک نویسنده...به خنده تلخ اعتقاد دارم اما حقیقتا این تلخی از سر گذشته...

بالاخره مشتریی از راه میرسد،پیرمرد توی راه به این در وآن در میزند که برای مسافرکه افسر است درددل کند واز پسر تازه مرده اش حرف بزند،اما...گوشی برای شنیدن وجود ندارد،مردک عجله دارد و پیاده میشود وبه سرعت میرود....

دست به کار میشوم،باید لباس گرم بپوشم،یه پالتو بلند وگرم طوسی یا سورمه ای یا خاکستری،(دوست ندارم توی این شرایط سرخوش وشنگول به نظر برسم،)یه شال پشمی بزرگ هم میاندازم روی سرم،یه جفت چکمه ساق بلند وگرم هم میپوشم ومیروم کنار خیابان منتظر پیاده شدن افسر می ایستم...

((درشکه چی مسافرش را در ویبورگ پیاده کرد،کنار میخانه می ایستد،روی صندلی اش دوباره خم میشود وباز بی حرکت میماند وبرف بار دیگر او و اسبش را میپوشاند...))سعی میکنم قیافه مهربانی داشته باشم،قلبم تند تند میزند،جلو میرم ومیگم:آقا لطفا منو ببرید به یه رستوران خوب ،به آرومی از درشکه بالا میروم و روی صندلی کهنه اش می نشینم،منتظرم راه بیفتد وشروع کند به درددل کردن وگفتن از پسر تازه مرده اش و من هم سراپا گوش بشم و...اما..هیچ خبری نیست،پیرمرد همانطور ساکت وبی حرکت نشسته و انگار نه انگار کسی حرفی زده یا اصلن موجودی این دور وبر دیده شده!...صدایم را بلند میکنم و حرفم را تکرار،پیرمرد همانطور بی حرکت نشسته،پیاده میشوم،دانه های برف را حس میکنم،سردم میشود، اما پیرمرد انگار مرا با هیچ کدام از حواسش نمیبیند...سردم شده،فریاد میکشم،هوی عمو نمیخوای قضییه مردن پسرت رو برام بگی،مفصل وکامل...دستهایم را به هم میزنم...اما..دلم میخواهد گریه کنم...

((سه جوان که بگو مگو میکنند وسر و صدای گالشهایشان بلند است از پیاده رو پیش می آیند...))خودم را کنار میکشم،جوانها سوار میشوند.....چه آدمهای بدی،رفتارشان درست مثل وقتی است که ما بد میشویم،با خودم فکر میکنم چه آدمهای گندی درست مثل وقتی که گند میشویم...دنبال درشکه میدوم،قدمهایم سبک و بلند وطولانی است،خستگی حس نمیکنم،انگار پرواز میکنم،مثل شبح دنبال درشکه درب وداغون پیرمرد پرواز میکنم یا میدوم؟نمیدونم...باد سرد به سر وصورتم میخورد،انگشتهایم یخ زده،سرما رو حس میکنم...شب سردی است...

((پسرم عمرشو داده به شما...اما من زنده ام..عجیبه، مرگ در عوضی رو زده...))جوانها بدتر از این هستند که گوششان بدهکار حرفهای این پیرمرد باشد...

جلوی درشکه می ایستم،فریاد میکشم،اسب زپرتی اش را میترسانم،جیغ میکشم،گریه ام میگیرد:من گوش میکنم بگو..من دارم گوش میکنم.... اما خب توی قصه نوشته....((بار دیگر تنها میماند وسکوت احاطه اش میکند...))

خسته شده ام،میروم روی صندلی درشکه بی حرکت می نشینم وقوز میکنم،برف میبارد ومرا هم احاطه میکند،زیر چشمی نگاهش میکنم وبرای اندوهمان هق هق اشک میریزم.....

((نزدیک به یک ساعت ونیم بعد،کنار بخاری بزرگ وکثیفی نشسته است،آدمها گرداگرد بخاری یا روی نیمکتها خرخر میکنند...))کنار در ایستاده ام،نگاهش میکنم واشک میریزم((درشکه چی جوانی در یکی از گوشه ها از خواب میپرد،خواب آلود حرفهایی میزند...ایونا(پیرمرد)میپرسد:آب میخوای؟باشه،نوش جونت..ببین رفیق...میدونی پسر من مرده...شنیدی چی گفتم؟این هفته تو مریضخونه...داستانش مفصله،پیرمرد نگاه میکند تا تاثیر حرفهایش را ببیند اما...جوان صورتش را پوشانده و دوباره به خواب عمیق فرو رفته))گریه ام قطع نمیشود،انگار این اشکها از توی قلب یه بچه بی پناه  بیرون می آید وروی زمین سرد وکثیف میچکد...میخواهم فریاد بکشم بگویم،من میشنوم،با همه مفصلی اش،من تا آخر همه قصه ها برای شنیدن وقت دارم،بگو،از بچه گی هایش تعریف کن،از روزهای خیلی دور بگو،من گوش میکنم...من...

((بد نیست با زنها درددل کند،هر چند آنها عقل پا به جایی ندارند وبا دوکلمه حرف به هق هق می افتند...))انگار دستی مرا به عقب کشید،از صورتی که اینهمه قطره های اشک رویش دویده خجالت کشیدم،تندی صورتم را پاک کردم،توی دلم خوشحال میشوم صدایم را نشنیده چون خیلی وقت است هق هق من شروع شده !سعی میکنم قیافه ام کمی منطقی وبی تفاوت باشد،سعی میکنم...

((برم به اسبم برسم،وقت برای خوابیدن زیاده،فکرشو نباید کرد.))

اسب شدم،همون اسب کوچولوی زپرتی،توی اصطبل ایستادم ومنتظر ورود پیرمرد شدم،کاه ویونجه میجویدم و طعم آشغالش را به رو نمی آوردم...پیرمرد داخل اصطبل شد،خسته وسنگین قدم برمیداشت،نشست وشروع کرد به حرف زدن،یک کلمه هم نفهمیدم،اما گوش میدادم،طره موهای کثیفم توی پیشانیم میریخت،فکر میکردم قشنگ است اما جلو دیدم را میگرفت،سرم را با عشوه تکان میدادم که مثلا طره مو را کنار بزنم،اسب شده بودم،اسبی که عقل پا به جایی داشت و با دوکلمه حرف هق هق راه نمی انداخت..با چشمهای درخشانم نگاهش میکردم و با بی تفاوتی کاه میجویدم و گوش میکردم... او میگفت ومن سراپا گوش بودم... یونجه هم میجویدم..و یک کلمه هم نمیفهمیدم...

((افکار ایونا برایش بسیار سنگین است،این است که داستان را از اول تا آخر برای اسب کوچک تعریف میکند.....پایان.))

پیرمرد حرفهایش را زد،دستی به سرم کشید وآرام وخسته اما سبکتر از همه آن شب از اصطبل بیرون رفت.....کاه ویونجه ها را تف کردم،کله اسبی ام را به دیوار اصطبل گذاشتم وهق هق گریه کردم...

                                                                                   پایان.

 


برچسب‌ها:
+ ۱۳۸۸/٧/۸ ٤:۳٥ ‎ق.ظ مینو نظرات ()