چندسالی میشه که این موضوع مهر و اول مهر برای من دیگه اون حالت نوستالوژیک و خاطره بازی و  این جور حرفها نداره و تبدیل شده به یه چیزی تو مایه های روز صنعت ومعدن!!خنثی

اما امشب توی اخبار با دیدن بچه هایی که گریه میکردن یاد اول مهر افتادم...اولین مهری که تو روز اولش گریه کردم والبته کلاس اولی نبودم...خیال باطل

حیاط مدرسه/یه عالمه کلاس اولی/من با چندتا از رفقا(تازه آشنا شده بودیم)!! در حال شیطنت/چنددقیقه بعد از آشنایی با معلم

مامان هنوز نرفته تو حیاط ایستاده وبا (خانم اجازه )حرف میزندهر چند دقیقه میاد جلو مقنعه ام درست میکند،توپ وتشر میره وسفارشات لازم را میکند و دباره برمیگردد عقب..چیزی که دقیق یادمه اینه که هی حرص میخوردم به مامانم که :برررووو....کلافه

مامان بالاخره رفت اما بنده خدا تا آخر سال دائما یه پاش تو مدرسه بود!!...(البته من اصلا یادم نیست خود مامان تعریف میکنه، من که هر چی فکر میکنم میبینم  خیلی بچه سربراهی وماهی بودم !!نیشخند...)

خانم اجازه حامله شد،نمیدونم شایدم حامله بود!! به هرحال چند ماه بعد دیگه نیومد وبه جاش یه خانم دیگه اومد و دیگه هیچی...راستش از اون کلاس اول فقط کارت آفرین گرفتناش یادمه،وقتی تعدادش یه عددی (یادم نیست چند)میشد یه کارت بزرگ تو مایه های لوح تقدیر سر صف میدادند،یادش بخیر،یه دوستی داشتم به اسم ریحانه،یه روز که کارتهای ما یه عددی شده بود ،ما خودمون رو آماده میکردیم بریم سر صف لوح رو بگیریم،اسم منو خوندن اما اسم ریحانه را نه(اشتباه کرده بودند،فامیلش رو اشتباه نوشته بودند و...)خلاصه یکی از شکست خورده ترین وداغون ترین قیافه هایی که برای همیشه تو ذهنم جا گرفته،قیافه اون روز ریحانه استدل شکسته،و من حالا با خودم میگم الهی بمیرم برای اون بچه هایی که به اصطلاح تنبل بودند و کارت و جایزه واز اینجور مزخرفات نمیگرفتند،واقعا چه اتفاقی تو دلای کوچیکشون میوفتاد وقتی ما هی تشویق میشدیم واونا لابد هی تحقیر....افسوس

حیاط مدرسه/کلاس دومی/ در حال شیطنت با رفقا/چند دقیقه بعد از اشنایی با معلم

مامان توی حیاط واز اون دور برای من شاخ وشونه میکشهمنتظر.. ومن هی حرص میخوردم که:برررووو...

خانم همتی معلم ملایم،صبور،مهربان....یه جورایی بی تفاوت!!خمیازه

از کلاس دوم فقط اون دختری رو به خاطر میارم که هر روز سر کلاس گریه زاری میکرد...گریه(دو سه سالی هم از ما بزرگتر بود)چون پدر مادرش تازه از هم طلاق گرفته بودند واینجا اولین آشنایی ما با این مفهوم تلخ شکل گرفت...ناراحت

اون دختر زنگهای تفریح خیلی گریه زاری میکرد و ماها هم انگار رفته بودیم باغ وحش، تمام مدت با دقت و علاقه زل زل به این موجود عجیب غریب با یک مشکل عجیب وغریب تر نگاه میکردیم...هیپنوتیزم

مامان وبابا هم توی خونه راجع به این موضوع کنفرانس گذاشتند،که مثلا روی من تاثیر نداشته باشهمشغول تلفن(آخه پدرش انگار معتاد واز این حرفها بود،البته ما نمیدونستیم معتاد یعنی چه و پدر ومادرمان هم نمیخواستن بدانیم(تلویزیون وبرنامه ها با امروز خیلی فرق داشت واینجور مسائل از دسترس بچه ها دور بود..)...فکر کنم توی خونه همه بچه ها همین خبر بود چون اون طفلک تا آخر سال بدجوری تنها و بی دوست ماند...ناراحت

حیاط مدرسه جدید/کلاس سومی/بغض کرده،دست در دست مادر/در حین آشنایی بامعلم....نگران

معلم یک خانم بسیار پیر(اون سال سال آخر تدریسش بود،بازنشسته میشد)،با صدایی بسیار بلند،با اخمهایی بسیار در هم،استرسدیگه کسی برای کلاس سوم گریه زاری نمی کرد وهمه بچه ها شاد وسر حال بودند،در ضمن تنها بودند، جز من که مامانم تا پشت در کلاس آمده بود ومن هی حرص میخورم که:نررروووو...

خلاصه معلم برای بردن بنده تشریف آوردن جلوی در کلاس وبی معطلی  همچین لپ های اینجانب را کشید که:من شروع کردم به های های گریه کردنگریه،دستش خیلی سنگین وزبر بود،هنوز زبری دستش رو روی صورتم خوب یادمه،مامان من هم بنده خدا با اون روحیه که از من سراغ داشت خیلی تعجب کرده بود ونگران شده بود که این برنامه مظلوم نمایی چه صیغه ایه!!؟تعجببه هر حال مامان رفت  واین اولین وآخرین بار بود که من روز اول مهر گریه کردم و شاید جالب باشه این تلاقی که توی کلاس همین خانم اولین وآخرین کتک مدرسه ام رو هم خوردماوه......

کلاس ریاضی/ سوم دبستان/درس دادن معلم چند دقیقه ایه که تمام شده...

معلم با اون صدای ترسناک وخش دار منو صدا میزنه برای مرور درسی که داده(حالا جالبه که دانش آموزهای زرنگ رو برای مرور صدا میزد ومن خیر سرم شاگر زرنگ اون کلاس بودم)روی تخته سیاه دوتا عدد نوشته یادم نیست مثلا ١۴و١٢ ومن باید تشخیص بدم کدوم بزرگتر و کدوم کوچیکتره.سوال..من میدونستم کدوم بزرگتره اما علامت بی صاحاب مونده بزرگتر رو نمیدونستم کدوم طرفی بذارم،اشتباه کردن همانا و خط کش چوبی که خانم معلم بلند میکرد وبا بیرحمی میزد کف دستم هماناآخ...

البته ایشون روش تعلیمش این مدلی بود.... وما بچه های طفلک هم پذیرفته بودیم که این اینطوریه!!...ابله

کلاس چهارم خانم نیازی رفتارش با ما مثل خانم هابیشان بود با اون پسرهزبان(اسمش چی بود؟!...

کلاس پنجم.........

بگذریم...جذبه داشتن اونم برای یه مشت دختر بچه دبستانی...نمیدونم چی میدیدن که فکر میکردن لازمه؟؟!!...یول

بگذریم...دارم خودم رو تصور میکنم وقتی پیر شدم،خاطره نمیگم نمیگم اگه هم شروع کنم به گفتن دیگه مخ طرف کامل تیلیت میشه...به این میگن یه پیرزن جذابمژه...


برچسب‌ها:
+ ۱۳۸۸/٦/۳۱ ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ مینو نظرات ()