یکی دو هفته پیش با ماری عزیزم(آبی)قرار گذاشتیم بریم سینما،همه رفتند توی سالن و من مانده بودم بیرون توی پیاده رو...هر چی هم بهش زنگ میزدم با یک صدای مغموم مقصرمیگفت:دارم میام،پشت چراغ قرمزم،الان میرسم...اما من میخواستم برم تو،چون  اصلا دوست نداشتم اول فیلم را از دست بدم ...خلاصه رفتم تو،بلیطها رو دادم به اون آقای دم در و اسم ماری هم رو بلیط نوشتم که هر وقت اومد اسمش را بگه  و نصفه را بگیره و بیاد تو...وقتی رفتم توی سالن هنوز فیلم شروع نشده بود وتبلیغات پخش میشد،اولین بارم بود تنها میرفتم سینما، خجالت کشیدم،احساس کردم همه دارن بهم نگاه میکنن و میخندن ومیگن چه دختر خوشحالی!!عصر شنبه ماه رمضونی تک وتنها پاشده اومده سینما!! ومنم هر چی دعای خیر بلد بودم نثار ماری جونم کردم...به جای دوتا ،سه چهارتا صندلی که جای من وماری بود خالی بود ومن وسط نشستم،دو طرفم هم زوجهای خوشحالی نشسته بودند،یکجوری نگاهم کردند که انگار حسابی دلشان برایم سوخته!!....یکهو همه چراغها خاموش شد...تاکید میکنم همه چراغها،ظلمات عجیبی شد ومن برای چند لحظه واقعا ترسیدم...به خودم گفتم وای چرا اینقدر تاریک شد؟!!.....


پیش خودم گفتم لابد همیشه همینجور بوده ومن حالا چون تنها هستم دارم میترسم،اما نه،واقعا خیلی تاریک بود،غیر طبیعی تاریک بودسعی کردم بی اعتنا باشم وفقط به پرده نگاه کنم...تصاویری که روی پرده بود هم خیلی کم نور بود...بعد کم کم چراغهای کوچیک قرمز اطراف سالن روشن شد و تازه نور سالن طبیعی شد ومن نفس راحتی کشیدم...و تو همین اثنا ماری هم رسید خبرمرگش!!اینا رو گفتم که بگم اگه بخواهیم فیلم پستچی سه بار در نمیزند را توی ژانر وحشت طبقه بندی کنیم من واقعا موافقم چون تا حالا من شخصا توی سینما اینقدر نترسیده بودم!!...

اصولا آدم وقتی یک فیلم میبینه برداشتها وذهنیت خودش را داره،یک چیزی برای خودش میسازه که سر وته قصه اون فیلم را به هم میبنده،اما گاهی یک حرف،یک تعریف،یا حتی توضیح، همه چیز رو بهم میریزه و تو میمونی و سرگردونی برای دونستن تکلیف خودت با اون قصه !!..برای همین من اصولا به هر کس که میخواد این فیلم رو ببینه توصیه میکنم،نه نقدی ازش بخون،نه حتی مصاحبه کارگردان رو اگه جایی دید نگاه کن...چون اونوقت غیر منطقی میشه که بگی کارگردانش گفته؟!خب گفته باشه،تو کت من نمیره!!

چندتا چیز این فیلم تو کت من نمیره،اولش اینکه اینا خواب یکی یا دوتا آدم بوده،اونجا برزخ بوده یا از این حرفها،چون اگر بخواهیم وارد بحث معنایی بشویم و حتی بپذیریم که دوتا ادم بی ربط خواب یکسان ببینند چطور قبول کنیم که چقدر قشنگ ومنطقی نقشها را تقسیم کرده اند و منطقی وارد خواب شدند و منطقی تر خارج شدند،خواب یک عالم است نه اتفاقاتی که میوفتد وصداهایی که شنیده میشود و...،لابد به دلیل روحیه خاص و اعتقادات ماایرانیهاست که برای هر عالم واتفاقی باید توضیحی ارائه بدهیم ومخاطب را محروم میکنیم از اینکه با یک داستان ویژه روبه رو شود، دوتا جوون رفتن توی یک خونه وشاهد این چیزها بودند،قصه همینه..مثل داستانهای خارجی که همه مرزها رو میشکنند وغیر ممکن ترین چیزها رو به تماشاگر القا میکنند وتماشاگر هم با لذت این آزادی خیال را میپذیرد آزادی که  برای سینماگران خلاقیت وشکوه به بار میاره...برای من خیلی اسان و قشنگ تر بود که بپذیرم اینها وارد خانه ای مرموز شدند و با همه این چیزها دست وپنجه نرم کردند ،تا خودم را بندازم توی این پیچیده بازی بی حاصل که همه اینها خواب بود،خواب دوتا ادم،آنها توی برزخ بودند،آخه جهنمی که از خاطرات یک نفر درست شده چطور میتونه برزخ باشه برای این همه آدم،برزخ بودن را باید بپذیریم فقط چون زمان ومکانهای موازی داره اتفاق میوفته؟؟!!بدون اینکه اصلا بدونیم واقعا توی برزخ چه اتفاقی میوفته؟؟!!من ترجیح میدم قبول کنم دوتا آدم وارد درون آشفته خسته وزخمی وعقده ای کس دیگری شدند وپنجره این ورود هم زخمهایی است که این آدم به هر دوی اینها زده وبه جای خوشحالی برای خروج از خواب آشفته تو صحنه آخر،اونها از توی تنفر وکثیفی یک آدم بیچارگی های گذشته اش را ببینند و از آن خانه خارج شوند با نگاهی دوباره وتازه به کسی که مسبب بدبختی شان بوده واز همه بیچاره تر و داغونتر است وآن نکشتن بچه هم علامت این تغییر دیدگاه باشدو...

یکی دیگه از چیزهایی که تو کتم نمیره،این سه طبقه را نماد تاریخ یک مملکت دانستن است،چون میشه گفت همه درگیری که من توی این فیلم دیدم درگیریهای عشقی وعاطفی وانتقام گیری و از این حرفها بوده،جنبه های سیاسی هم اونقدر کمرنگ وبی رمقه که نمیتونه به نظر من تو کفه تاریخی سنگینی ایجاد کنه وعشق  وروابط زن ومرد هم که به نظر من نه تاریخ داره ونه جز تاریخ میشه حسابش کرد...اونوقت این درسته که وقتی تمام کنش این آدمها شخصی ودلی و منفعت گونه وبر اساس موقعیتهای بخصوصشان است، اسمش را بگذاریم حافظه تاریخی ملت؟!!!چرا نماد تاریخن؟چون شکست خورده هستند،چون ناامید ومایوسند؟چون آشفته گونه اس؟چون سیاهه؟چون ترسناکه؟چون مرموزه؟به نظر من این فقط فضای یک فیلمه، البته بایکسری اشتراکات با ذهنیتهای منتقدین ما....

ترسناک بودن فیلم رو میتونم کم وبیش قبول کنم اما معمایی بودنش رو نه...چون توی این فیلم گره ای برای باز شدن وجود نداره...تمام سوالها لحظه ای ایجاد میشه ومعمای خاصی وجود نداره والبته به نظر من خود فیلم هم نمی خواسته معما طرح کنه...فرض کنیم اولین معمایی که توی این فیلم باهاش برخورد میکنیم،شنیدن صدا از طبقات دیگه باشه...فضا ،شخصیتها،رنگهای تندی که یکهو خاموش میشوند وخانه را متروک میکنند به بیننده ایرانی جماعت که با ماوراطبیعه بزرگ شده جواب اولین وقابل اعتناترین معمای فیلم را میدهد وتمام...

یک نکته جالب دیگه که باهاش برخورد کردم این بود : منتقدی که باآقای فتحی مصاحبه میکرد توی صحبتش زن طبقه دوم را یک زن منفعل سنتی دانسته بود،راستش من خیلی تعجب کردم اول به خاطر تعاریفی که همین منتقدان راجع به زنان توی فیلمها ارائه میدهند،اون خانم طبقه دوم هیچ شباهتی با اینجور زنها نداشت،یک بازیگر تئاتر یا یک همچین چیزی آنهم تو دهه سی وچهل،زنی که میرود صیغه یک ماهه لمپنی میشود برای نجات کسی که دوست دارد..زنهای سنتی ما در دهه سی وچهل این مدلی بودند؟؟!!!...یا همون بحث انفعال،خانم اون مردک را سرانگشت میچرخاند ومثل بچه ها بازیش داده وبرایش نقشه کشیده واون نوچه شعبون بی مخ را به گریه انداخته و به خاطر نجات کس دیگری بهش کلک زده و تنها کاری که اون آقا بی اذن وکنترل خانم انجام میده کشتنشه که اونم یه بدشانسی باعثش میشه...هنوز هم ایشون منفعل است؟؟!!...نمیدونم شاید هم من معنی منفعل وسنتی را نمیفهمم،هر چند همین اندازه اش رو هم خود این منتقدین یاد داده اند وتعریف ارائه کرده اند..درست وغلطش گردن خودشان!!!...یک چیزهای دیگه هم میخواستم بگم یادم رفت!!...راستی اخر فیلم که نظر ماری را پرسیدم میگه سرم رو که به صندلی تکیه میدادم کیلیپسم تو سرم فرو میرفت اعصابم خرد شد،هیچی نفهمیدم!!!......

میخواستم راجع به فیلم دل خون هم بنویسم،اما هم زیاد طولانی میشه هم من دیگه خسته شدم...انشالله در یک فرصت دیگه...فعلا


برچسب‌ها:
+ ۱۳۸۸/٦/٢٥ ۱:٤۳ ‎ق.ظ مینو نظرات ()