به طور کاملا اتفاقی به متنی برخوردم که حدود پانزده شانزده سال پیش وقایع اتفاقیه یک روز تابستانی ام را نوشته ام......

ناامیدی کامل...خل وضع به تمام معنی...یک مالیخولیای تمام قد:/...

چنان برای در ودیوار خانه ویک چای با قند خوردن ونون پنیر مربا ذوق دوزاری کرده ام که حالت تهوع توام با ترکیدن صفرا بهم دست داده..حتی احساس میکنم چندان هم صادق نبوده ام چون تا آنجایی که یادم هست مادرم صبحهای تابستانی با گیس کشی و کتک بیدارم میکردم آنوقت من نوشته ام فرشته من صبح با صدای تو ونه ساعت قرمز کوچک بیدار شدن چه دلنشین وعالی است.!!...

آخرش هم نوشته ام فصل فقط تابستان:😮 در حالیکه همچین خبری هم نبود تا اونجایی که یادمه همه چی خوش وآرام و معمولی بود...

فصل فقط تابستان دیگه دری وری بود قطعا😐


برچسب‌ها:
+ ۱۳٩٦/٤/۱٢ ٩:٥۸ ‎ب.ظ مینو نظرات ()