برای بعضیها باز کردن در شیشه مربا سخت است، برای بعضیها لاستیک عوض کردن وبرای بعضیها قیمه پختن،برای عده ای تحمل آفتاب سخت است وبرای دیگرانی تحمل سوز بی خورشیدی،برای بعضی توی جمع بودن سخت است و برای بعضی تنهایی،برای کسانی حرف نزدن کار شاقی است وبرای کسان دیگری حرف زدن...خلیل آقا از آن دسته آدمها بود که حرف زدن سختش بود،نمیدانست این صغری کبری ایی که میچینند رو از کجا باید آورد وچطور باید چید...تا همینجا هم حرفهای زنش را تکرار کرده بود،حالا مانده بود حرف دل خودش که باید می گفت،خیلی فکر کرده بود...فکر کرده بود واقعا دلش چه میخواسته که به خاطر دیگری زیر پا گذاشته و از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان ،از همان لحظه اول فقط یک چیز توی ذهنش چرخیده بود و آمده بود تا نوک زبانش....

خلیل آقا سرفه ای کرد و به آمنه خانم گفت:یادته سال اول عروسیمون همیشه میگفتم دلم حداقل 10تا بچه میخواد؟!...آمنه خانم که دوتیکه پارچه را برداشته بود و خودش هم نمیدانست چی را به کجا میدوزد ،خنده تلخی زد وگفت:یعنی چه؟ ما که الحمدالله بچه داریم،خلیل آقا سرخ شد،معلوم نبود خجالت کشیده یا از دست زنش عصبانی ست  که خودش را آنطور به نفهمی میزد و او را به دردسر حرف زدن...خلیل آقا زیر لب گفت:بله داریم،الحمدالله،دوتا دختر داریم...روی ((دو))و ((دختر)) تاکید کرد...جوری که اگر به جای آمنه خانم هر کس دیگری هم آنجا نشسته بود،منظور خلیل آقا را میفهمید....آمنه خانم گیج شده بود،با خودش گفت:خب حالا که چی؟ اما جرات نمیکرد بپرسد...بینشان سکوت شد...سرد وسنگین...

بالاخره خلیل آقا گفت:همیشه دلم یه عالمه بچه میخواست،دختر وپسر،دلم میخواست خانه ام شلوغ باشد وسر وصدای بچه هایم تا هفت خانه برسد...آهی کشید وبا غیض گفت فقط دو تا دختر که یکیشان رو دادی فامیلت برده ، یکیشان هم که خدارو صد هزار مرتبه شکر دو ساله عروسی کرده و چه میدانم، لابد به مادرش رفته ...

آمنه خانم بغض نکرد، گریه اش نگرفت،گریه هایش را همان روزها کرده بود،همان روزها که...عصبانی شد: چرا حرف بیخود میزنی مرد حسابی،چرا ناشکری میکنی؟چرا...خلیل آقا از جا بلند شد وپنجره باریک و قدی اتاق را باز کرد،انگار اتاق تنگشان شده بود،انگار هوا برای هردویشان توی اون یه گله جا کم آمده بود...خلیل آقا دوباره سرفه ای زد وگفت:میخوام زن بگیرم،برای خودم،به خاطر دل خودم..گفتم بدانی فردا حرف وحدیثی توش نباشد ،اینها رو گفت و رفت بخوابد....

آمنه خانم خشکش زده بود...

                                                                  ادامه دارد....


برچسب‌ها:
+ ۱۳۸۸/٦/٢۱ ۳:٠۸ ‎ب.ظ مینو نظرات ()