آب برای زمین مثل روح میمونه برای آدمیزاد،زمین برای درخت مثل عقیقه برای انگشتر،درخت برای آبادی مثل بچه است برای مادر...اینها حرفهای همیشه خلیل آقا بود،می گفت: اینها رو هر کسی نمیفهمد،باید آبادی داشته باشی، درختی و زمینی تا بفهمی معنی این حرفها یعنی چه،باید توی عمرت برای یکبار هم که شده ظرفی را پر آب کنی به دوش بکشی ،ببری بریزی پای یک نهال تشنه و صبر کنی تا باد بپیچد توی شاخه های تنک نهال و ساقه لاجونش خم بشه برات که یعنی خدا خیرت بده،داشتم از تشنگی میمردم،دستت درد نکنه...تا بفهمی معنی این حرفها چیست..

خلیل آقا وقتی هر روز وهر شب زنش برای اون تیکه زمین لم یزرع دم گوشش نق میزد که آخه مرد حسابی مگه عقلت گرد شده که داری عمرت را تلف می کنی پای یه تیکه بیابون... با خودش میگفت:این همون آدمه؟!!همون دختر؟!همون که حساب همه درختها رو داشت؟!همون که می گفت آرزوش اینه بره بالای اون تپه خاکی و هر چی نگاه میکنه سبزه زار باشه ودرختهای تو هم پیچیده...بله،خلیل آقا خوب یادش بود وقتی همان روزهای اول عروسی  از زنش پرسیده بود آرزوت چیه؟زنش چه جوابی داده بود اما یادش رفته بود که گفت:آرزوم اینه یه روز صبح که از خواب بیدار شدم برم بالای اون تپه و ببینم..........نه اینکه شوهر خودش توی بیابان بپلکد و زمین آباد کند آنهم زمینی که دیدن سبزی اش به عمر آنها کفاف نمیداد وقیمتش یک دوری بی دلیل بود...اما آن شب،شب زمین نبود. به گوش زن خلیل آقا رساندند که دوباره شوهرت آمده برای دعوا توی شورا پادر میانی کرده،خون خون آمنه خانم را میخورد،بیشتر از زرنگی حاج علی میچزید که چطور موقع گیر وگرفتاری میفرستاد پی مرد ساده دل او،خلیل آقایی که توی هیچ کجا نه سهمی داشت و نه مقام درست وحسابی....

آن شب آمنه خانم خیلی با خودش کلنجار رفت تا حرف نزند،اما بالاخره طاقت نیاورد و یه چیزی گفت،حرفی زد،حرفی  که دل خلیل آقا رو لرزوند،بعد از شام که خلیل آقا پادراز کرده بود و قلیونش را میکشید آمنه خانم پوزخند زد وگفت:بعد از اینهمه سال دیگه خوب شناختمت،هر کسی رو که گول بزنی منو نمیتونی،زمین آباد میکنی برای آبادی؟؟خیر...میری توی دعوا پادرمیانی برای رضای خدا و راه انداختن کار مردم؟؟خیر،تو دیوانه تمجید وتعریفی، خودت را میکشی چهارتا برایت یاالله بگویند وجا به جا بشوند،دستش را توی هوا تکان داد،چشمانش برقی زد واشک روی گونه اش افتاد :بیچاره!! دارند به ریشت میخندند،توی این دوره وزمانه احترام معنی ندارد،ازت استفاده میکنند وچهارتا هندوانه زیر بغلت میگذارند که یعنی آره دلت خوش، خیلی مردی....اینها رو گفت و از اتاق بیرون رفت....

خلیل آقا خشکش زده بود،چیزی توی دلش جرینگ صدا کرد،صدای دلش بود...شکست....

                                                                      ادامه دارد...........


برچسب‌ها:
+ ۱۳۸۸/٦/۱٤ ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ مینو نظرات ()