دستهایش را به پشت قلاب کرده بود و آرام راه میرفت،آدم های مثل خلیل آقا از وقتی تاتی تاتی شان شروع میشود،اولین چیزی که یاد میگیرند غبار به حلق خلق الله نکردن است،عادتشان میشود جوری راه بروند گرد و خاک بلند نشود،اما اصغر پسر حاج علی دستپاچه تر از این حرفها بود که فکر حلق وگلو چشم وچار خلق الله باشد،تند تند راه میرفت ویک ریز حرف میزد:نتونستن آرومشون کنند،اول از تو شورا شروع کردن به دعوا وکتک کاری،بعد اومدن بیرون،نتونستن جلوشون رو بگیرن،دارن..سرچرخاند دید خلیل آقا نیست!،به پشت سرش نگاه کرد خلیل آقا چند متری عقب افتاده بود،یا شاید هم او چند متر جلو زده بود...برگشت وقدمهایش را با خلیل آقا جفت کرد،بیقرار بود،دوباره شروع کرد به گفتن:آقام منو فرستاد دنبال شما،گفتن بیاین جلوشونو بگیرین،اعضای شورا هر کاری کردن نتونستن...دوباره نگاه کرد دید توی جاده تنها شده وبلند بلند برای خودش قصه تعریف میکند،دوباره از خلیل آقا جلو زده بود،لجش گرفت،از اینهمه آرامش کفری شد،برنگشت قدمهایش را با خلیل آقا جفت کند،همانجا ایستاد تا خلیل آقا بهش رسید،میخواست حرف نزند که مثلا حرصش خالی بشود اما نتوانست:دعوا سر اون جاده ایه که پارسال با پول شورا ومردم قرار شد بسازن،آقا کمالی میگه باید از اون سر رد بشه با دست جایی را نشان داد،آقا صفدر هم گفته ارواح شیکمت،پول جاده رو....زیر چشمی نگاهی به خلیل آقا انداخت،خلیل آقا سر به زیر انداخته بود وانگار ابدا گوشش بدهکار این حرفها نبود...

اصغر فهمید خلیل آقا چه انتظاری دارد،دیگر حرف نزد،قدمهایش را سبک کرد و  شروع کرد زیر لبی به باباش وخلیل آقا وآقا کمالی وآقا صفدر وکل اهالی فحش دادن.....

جمعیتی از دور پیدا بود،انگار مردم برای تماشای معرکه گیری آمده بودند،حتی زنهای جوان چادر چاغچور کرده بودند وبچه به بغل ،زل زده بودند به کتک کاری که فردا حرفش نقل همه مجالس بود،بالاخره اصغر طاقتش طاق شد و بدو رفت سمت جمعیت...

هر چه خلیل آقا به دعوا نزدیک میشد،التهاب میانه میدان کم تر میشد تا اینکه خلیل آقا بهشان رسید..نگاه معناداری کرد و بدون هیچ حرفی  رفت توی ساختمان محقر و کوچکی به اسم ساختمان مرکزی!! شورا.....

کم کم همه آمدند،دور هم نشستند،حرف زدند،به هم پریدند،راه حل پیشنهاد کردند،فکر کردند،دوتادوتا رفتند یک گوشه پچ پچ کردند وتوی همه این مدت خلیل آقا ساکت نشسته بود ونگاه میکرد،بالاخره صلوات فرستادند و به توافق رسیدند...دست آخر حاج علی پیشنهاد کرد برای برطرف شدن کدورت،آقا کمالی وآقا صفدر روی ماه پینه بسته هم را ببوسند،هر دو امتناع کردند،اعضا دوباره بلند شدند که صورتهای این دوتا را با زور به هم برسانند، خلیل آقا سر بلند کرد و جوری نگاهشان کرد که نه فقط آقا کمالی وصفدر که همه اعضا شروع کردند با همدیگر تند تند روبوسی کردن.... 

خلیل آقا از ساختمان شورا که بیرون زد،نزدیک غروب بود،عصبانی شد،شیطان را لعنت میکرد،دوباره از کار وزندگی افتاده بود...یک هفته بود زمین موروثی را شخم میزد وهنوز کار به جایی نبرده بود از بس کلوخهای سفت توی زمین نشسته بود وخاک را مثل سنگ سفت کرده بود...

                                               پایان قسمت دوم..


برچسب‌ها:
+ ۱۳۸۸/٦/۱۱ ۳:٠٩ ‎ب.ظ مینو نظرات ()