اواسط مرداد همین سالهابود،توی آسمان محض رضای بنده خدا هیچ لکه ابری نبود،خورشید داغ میدرخشید وبه همه چیز حرارت وگرما میداد،پرنده ها...پرنده کجا بود!!،تا چشم کار میکرد بیابان بود وسنگ وخاک و سکوت،خلیل آقا گوشه ای زیر سایه بان دست سازش کنار بساط چای  نشسته بودو چای داغ لب گزان را میریخت توی نعلبکی وآرام هورت می کشید وبه زمینش نگاه میکرد،زمین که نه چهارتکه بیابان که با سنگ دورش را حصار کشیده بودند ،این زمین را از بابای خدابیامرزش ارث برده بود،صورت آفتاب سوخته خلیل آقا از گرما وچای سرخ شده بود ،اشک توی چشمش حلقه زد ،معلوم نبود از گرماست یا خاطره آن شبی که پدرش .........

خلیل آقا هنوز توی فکر بود که دید گرد وخاکی  به هوا بلند شده ،چشم که تیز کرد اصغر پسر حاج علی را دید که سراسیمه به طرفش میدوید و هی بلند صدا میزد..خلیل آقا،خلیل آقا..

                                                                       پایان قسمت اول. 


برچسب‌ها:
+ ۱۳۸۸/٦/٩ ۱:٤٦ ‎ق.ظ مینو نظرات ()