اینروزها برای همه روزهای خاص وفوق العاده ای ست،چه آنها که استفاده میکنند چه آنها که بی اعتنا عبور میکنند،چه کسایی که روزه میگیرند چه کسانی که نمیگیرند وخلاصه درهای رحمت خدا به روی زمین باز شده وبی تعارف دیگه هرکس باید به فکر خودش باشه..(البته منظورم این نیست که برای کسی نباید دعا کرد!!ماشالله به این همه ای کیو!!....)چون شما هر چقدر هم که بامعرفت باشید با من که تشریف نمیارید توی قبر!!میاید؟!....خیلی که خاطرم رو بخواهید میشینید یه فاتحه میخونید ویه قطره اشکم برام میریزید(در ضمن محض اطلاع کسانی که کامنت نمیذارن...یه دور از جون بگید بد نیستا!!منتظر)اما خب از قدیم گفتن خشت اول چون نهد معمار کج تا ثریا میرود دیوار کج...در مورد ربطش نمیتونم خیلی توضیح بدم چون روزه هستم،قند خونم اومده پایین وسلولهای مغزم...بی خیال.اصلا مگه درمورد همه چیز باید توضیح داد؟؟!!...متفکر


این ماجرای قند خون تو خونه ما موضوعی شده،مثلا مامان من دیروز یه آه عمیقی کشید وگفت:خیلی وقته یه گوسفند ندیدیم!!!.تعجب..خدا همه آرزوهای خیر ومشروع آرزودارها رو به حق این ماه عزیزبرآورده کنه مادر ما رو هم به آرزوش برسونه!!!فرشتهیا مثلا بابا نشسته بود فیلم میدید ومدام غر میزد: همین؟اونوقت این تکرار میشه؟!همین؟بعدش چی؟یعنی چه؟همین؟بی معنیکلافه...دقایق پایانی فیلم که رسید:من خیلی از این فیلم خوشم اومد،فیلم خوبی بود،من پسندیدم، جالب بود...تعجبمسعودهم که هرسحر بیدار میشه کل تاریخ ایران معاصر از مشروطه به اینور و با یه مقدار هم تاریخ اسلام باید براش توضیح بدیم تا اخماش رو باز کنه وبفهمه برای چی بیدارش کردیم خمیازهومدام هم مامانم رو تهدید میکنه که من اگه وزنم یک گرم کم بشه دیگه روزه نمیگیرممشغول تلفن...حالاچرا مامان رو تهدید میکنه الله اعلم...سوالمحسن هم که قربونش برم ده دقیقه اولی که بیدار میشه :چرا درگنجه بازه،کو تخم مرغ تازه،دختر این پیرزنه چرا گرامافون میزنه کلافه.........واما من.............همینطور که مستحضرید من اعصاب مصاب ندارم،پریشب محسن سربه سرم گذاشت وهی حرف میزد منم دستم رو گذاشتم به شونه اش(یعنی ناخنم رو فرو کردم!!)خودش رو کشید عقب،چشمتون روز بد نبینه جای پنجه هام رو بازوش کنده شد وحالا خون نیا کی بیا،چیز مهمی نبود اما خب چون پوست دستش کنده شد خیلی خون اومداسترس..همه با تعجب به این رفتار وحشیانه نگاه میکردند بخصوص مامان که با عصبانیت هی میگفت: چرا همچین کردی؟؟!...منم با آرامش جواب دادم برای اینکه اعصابم رو خرد کرد،گاوچرانمحسن هیچی نگفت خوشبختانه ورزشکاره وبا این چیزاآخ واوخش در نمیادساکت....خلاصه که اگه کسی اعصابتون رو خرد کرد بگید بیام براتون پنجولش بکشم...البته اگه سحر باشه خیلی بهتر جواب میده..نیشخند

یادش بخیر،بچه که بودم چندباری تو ماه مبارک تو شبهای احیا با مادربزرگم رفتم مسجدمحله شون ،من خواب آلو کنار سجاده مادربزرگم چرت میزدم...یکهو یه صدا منو از جا پروند صدای آشنای بابابزرگم بود که خیلی بلند بلندتر از همه صلوات میفرستاد،بلند شدم نشستم و سرحال گوش به زنگ صلوات شدم تا صدای بابابزرگم رو بشنوم،هر وقت صداش میومد من به سقف فیروزه ای مسجد نگاه میکردم،صدا میپیچید منعکس میشد ومیرسید به گوش من ومن ذوق میکردم...حالا هر وقت میشنوم عده ای بلند صلوات میفرستند یاد بابابزرگم میافتم،همیشه پامو تو هر مسجدی میذارم ناخوداگاه اول به سقفش نگاه میکنم،چشمام رو میبندم و اونشب اون مسجد قدیمی وصدای بابابزرگم رو یک آن به خاطر میارم،خودش رو به خاطر میارم ...یادم میوفته چقدر دلم تنگ شده...

تو این روزها وشبهای عزیزان رفته را فراموش نکنیم،آنها منتظرن،توقع دارن از ما،چون فکر میکنند ما دوستشون داشتیم.....

التماس دعافرشته


برچسب‌ها:
+ ۱۳۸۸/٦/٤ ۳:٢٧ ‎ب.ظ مینو نظرات ()