راستش از وقتی یادمه یعنی از وقتی خوندن نوشتن یاد گرفتم نوشتن با من بوده،مثل خیلیهای دیگه،می نوشتم ومی نوشتم بدون هیچ هدفی،بدون هیچ نیتی بدون قصدی،نه برای فروختن،نه برای خوندن کسی،نه برای سرگرمی،نه برای گذراندن اوقات فراغت،حتی نه برای خود نوشتن...فقط می نوشتم...چون جزیی از من بود،جزیی از زندگیم،باز هم مثل خیلیهای دیگه!!...آره،اینقدر که طولانی ترین چیزی که تو عمرم نوشتم مال 11-10سالگیمه...یه داستان که نصفه کاره مونداگه به لحاظ دراماتیک داستان را سه قسمت کنیم حدود 100صفحه یا بیشتر نوشته بودم وهنوز یک  سوم اولیه تمام نشده بود!!!(چیز قشنگی هم نبود اتفاقاخیلی هم داستان بچه گانه ومزخرفی بود فقط راستش من خودمم از اینهم اعتماد به نفس تو نوشتن تعجب می کنم!!)....

حالا چرا یاد اونروزها افتادم،چون اینروزها یه داستان تو ذهنم دارم میخوام بنویسمش، اما دست که میبرم سمت قلم یا این دکمه ها ،میبینم حرفی ندارم...از خودم تعجب می کنم،هیچ وقت مثل الان نبودم یک خط که مینویسم میبینم خب...تموم شد،دیگه شوقی برای ادامه ندارم....خیلی عوض شده ام(تو این موردالبته!)...میترسم،نمیدونم خوبه یا بد!!..

نمیدونم شاید به قول مامانم موقتی باشه...چون سختشه  دخترش رو بی نوشتن تو ذهنش تجسم کنه...نه به خاطر اینکه  آثار خارق العاده خلق میکنه و مادر طاقت هدر رفتن این گنجینه رو نداره!!...نه...فقط به اونچه که بودم عادت داره...همین...


برچسب‌ها:
+ ۱۳۸۸/٥/۱٩ ۸:٥۳ ‎ب.ظ مینو نظرات ()