یه زمانی من و یکی از دوستان رفته بودیم برای گرفتن گواهینامه...توی مرحله اول که برگزاری کلاسهای آیین نامه است یه مربی داشتیم که سرهنگ بازنشسته بود..این بنده خدا خیلی بداخلاق بود...خیلی هم عربده کشی میکرد الکی....

همه ساکت ومودب مینشستند وزل میزنند به این جناب سرهنگ اما من ودوستم هر از گاهی با هم حرفی میزدیم وبعدش هم خب قاعدتا پقی میزدیم زیر خنده(البته خیرسرمان یوواشکی مثلا !!)....

بالاخره این جناب سرهنگ روی ما دوتا حساس شد...مدام میگفت میخندید؟!خدمتون میرسم!!حسابتونو میرسم!!..نشونتون میدم!!...بخندید،بخندید، حقتون رو میذارم کف دستتون!!....میرفتیم ردیف عقب می نشستیم می گفت رفتین عقب،فکر کردین حواسم بهتون نیست...باشه به موقعش خدمتتون میرسم!!!

دوست من طفلکی حسابی ترسیده بود،هی به من نفرین ناله میکرد که تو منو میخندونی،آبرومون جلو دختر وپسر رفت!!...خاک تو سرم حالا چیکار کنیم؟!!....منم مدام بهش میگفتم انگار باورت شده؟!!آخه این میخواد چیکار کنه؟!!باباجون این بیچاره فکر میکنه اینجا پادگانه ومن اصغر ترقه ام و تو ام اکبر فشفشه!!...نترس،از چی میترسی؟!!

و بالاخره کلاس تموم شد و این جناب سرهنگ به خدمت ما دوتا نرسید!!...

ببخشید از این خاطره بی موقع آخه اینروزها آدمهای زیادی را دیدم که موقعیتها و آدمها رو نمیتونند تفکیک کنند و رفتارشان مثل جناب سرهنگ به جای رعب ووحشت باعث خنده ام شده....(این مطلب سیاسی نیست شخصی میباشد!)...

بعدنوشت:نمیدونم چرا خواب بد دیدم!!...استرسبه خدا قصد توهین نداشتم...نگرانوگرنه من مخلص همه سرهنگ ها (البته از نوع ایرانی!)هم هستمقلب...


برچسب‌ها:
+ ۱۳۸۸/٤/۳٠ ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ مینو نظرات ()