بی خیال شدی؟!...

هر شب تا صبح گریه می کنم!بالشم خیس میشود به اشک چشممگریهرسما عزادار دغدغه هایت شده ام،ماتم می گیرم برای دل رنجه هایتنگرانخدا مرگ بدهد کمپلت ما جماعت عوام الناس را که خوب نمی شناسیمت،خدا مرگمان بدهد تا لااقل این جماعت نخبه برتر نفسی بکشند!!....

سرچ میکنم اسم قشنگت را اول فارسی بعد انگلیسی،کور شوم اگر نخواهم بدانم کجای دنیا را جابه جا کرده ای و چه گلی به سر چارقد هستی زده ای که اینقدر.....


هستی..گفتم هستی و داغ دلم تازه شد،خوانده ام منهم خوانده ام روی پیشانی هستی را ،به خط ناخوش نوشته اندجماعت عوام به توهم دلخوشند،لطف کن بگو اینقدر توی سرمان نزنند کج فهمی توهم زده مان را استاد اشارت ولایه وزیر لایه!!...........

بی خیال شدی؟!....

الهی به حق شاه چراغ خیر نبینه اون مامور سفارتی که چشم توی قاب عینکت انداخت وگفت در انگلیس کسی شما را نمیشناسد،سر تخت مرده شور خونه بیافتن این انگلیسیها که برای سلام وعلیک وآشنایی شان هم نقشه می کشند وعملیات چاق میکنند!!..........

قربان اون روحیه حساس وشکننده ات،خوب کاری کردی به پادر میانی ها محل نذاشتی،از قدیم گفتن....بی خیال، که عوام الناس هر چه میکشد از همین قدیمیهاست!!..........

حیف که ما نمی فهمیم و ندیده ایم ونه میدانیم تو داری توی این کشور وآن کشور چه میکنی...فیلمهای عهد بوقت هست اما ما بدون تو چیزی دستگیرمان نمیشود!!...

مهم نیست ما اینجا نشسته ایم قرص،تو برو افتخار جمع کن،جایزه بگیر....

با خیال جمع برو ،رسالت هنری تو که شامل ما نمیشود،نمیشود توقع داشت بیایی به هوای تکان دادن سلیقه این جماعت جومونگ زده عشق یانگوم!!!...........

برو به سلامت،دعای ما همراه توست........

حیف که از هم بیخبریم،وگرنه اینجور وقتها بیشتر برای هم غصه میخوردیم...

راستش را بخواهی عباس جان!!برای ما که تو وقتی اینجا بودی اصلا توی دنیا نبودیم یا قد یه گیلاس بودیم!! اهمیتی ندارد که نمایشگاه عکست کجای خاک فرانسه به دیوار زده شد،یا شیرین قصه ات کیست،ما تو را نمیشناسیم،یادمان نیست،بلدت نیستیم.......

حالا هم غمگنانه زانویمان را بغل نزده ایم که نفرین به بخت سیاه دیدی نشد اپرایش را از نزدیک کارگردانی کند!!....

میایی با ژولیت جان کله پاچه میخوری وچرخی میزنی ومیروی،میروی تا توی ایتالیا ژولیت جان توی فیلمت بازی کند وتوی انگلیس برود روی پرده.....آره..از تو به ما جماعت عوام هموطنت همین اخبار خاله زنکی ماسیده که تا بشنوییم بگویم ااههوو این دوتا...بگذریم خاطره خوشی از این حرفها ندارم،دوست عزیزی هست راجع به عاشق شدن کسی دیگر مینویسم او ناراحت میشود!!!نمیدانم به او چه ربطی دارد(خب لابد دارد!!)...

میگفتم،شرمنده،بی خیال شدنت تکانمان نمیدهد،سیاه شود روی آدم عامی پر مدعا!!چطور بگویم چند سالی هست بی خیالت شده ایم،ببخش ما را گفتم که از نفهمی وندید بدیدمان است....تو ببخش...

میدانم برایت اینها که گفتم ابدا مهم نیست وهمین راضیم میکند برایت اینجور بنویسم،به هر حال برای تو نوشتم،فقط برای تو ...خواستی به باد بده یا به آب بریز یا به آتش بسپار..تو صاحب این نوشته ها هستی.......

***من از هر کسی که با خواندن این وبلاگ ناقابل ناراحت شده پوزش میخواهم،دست خودم نیست من همیشه هر چیزی دلم بخواهد میگویم ومینویسم...تنها راهش هم این است از چیزی که ناراحتتان میکند فاصله بگیرید...به همین راحتی...

***نظرها را میبندم که دوستان عزیزم تو رودربایستی گیر نکنند ومجبور شوند وقت تلف کنند...

 


برچسب‌ها:
+ ۱۳۸۸/٤/۳ ۱:۳٤ ‎ب.ظ مینو نظرات ()