بنده خدایی در نیمه های شب دندانش درد میگیرد،بلند میشود بدون سروصدا برود یک مسکن بخورد،اینقدر به در ودیوار ومیز وصندلی میخورد واینقدر تق وتوق وشترق وتلق و تلوق راه میاندازد که اگر تصمیم گرفته بود با سروصدا برود یک مسکن بخورد نمیتوانست اینقدر سروصدا تولید کند!!...

بالاخره میرود یه شیرینی میخورد !!!وبرمیگردد، ومدام هی باخودش فکر میکنداین  شیرینی چه وقته بود که من خوردم،یکهو یادش میافتد که ای دل غافل مسواک زده بودم...وباز یادش میافتد که ای دل غافل تر!!اصلا مثل اینکه دندانم درد میکرد واصلا رفته بودم مسکن بخورم که...

خلاصه برمیگردد مسکنش را میخورد،فردایش هم میرود ودکتر هم طبق اصالت همه دندانپزشکان هردودستش را تا آرنج میکند تو حلقش و....

بگذریم ،بعضی چیزها مثل دندان درد هستند،یکهو آدم را میگیرد...

مثل همین جو،که چندوقتی همه را گرفته بود(البته هنوز هم همچین ول نکرده)خود من رو هم دیشب حوالی ١٢شب گرفت!!..

به هر حال امیدوارم هرچی پیش بیاد به خیر وصلاح همه ما باشه...

*ما آخرش نفهمیدیم مامان به کی رای داد،باور میکنید؟!!(البته حدسایی میزنم من!!)


برچسب‌ها:
+ ۱۳۸۸/۳/٢۳ ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ مینو نظرات ()