گاهی تو فیلمهای اکشن تو صحنه های خاص فیلم دو سه جور آدم هست...

گروه قهرمان وشخصیت اصلی یا گروه قهرمانان وشخصیتهای درجه یک ودو و...گروه دیگه آدمهایی که هیچ کاری نمیکنند وفقط با ترس ولرز به رویارویی گروه خیر وشر نگاه میکنند..البته یه گروه سومی هم هست..گروهی که جیغ میزنند...غش میکنند وکلا دست وپاگیر قهرمان هستند...

وقتی ما فیلم می بینیم قهرمان هستیم..خیلی که منطقی باشیم جز گروه دوم خودمون رو قرار میدیم...اما حقیقت اینه شاید ما جز همون گروه سوم باشیم...همون که اول فیلم غش میکنه وتا آخر فیلم میافته زیر میز!!!افسوس....

چند شب پیش حدود ساعت 1-5/1 با مسعود از بیرون برمیگشتیم...تو راه یه موتوری خیلی ترسناک!! مارو تعقیب کرد...من اینقدر ترسیدم که تصمیم گرفتم غش کنم بیافتم زیر میز!!...استرسحالا هر چی هم مسعود میخندید وبه من میگفت نترس من عین خل وچلا داشتم سکته میکردم!!...ومدام به چیزهایی فکر میکردم که اصولا قهرمانهااین جور وقتها فکر نمیکنن..مثلا به سر ووضعم..به اینکه دامن وکفش پاشنه بلند پوشیدم وبا خودم گفتم:حواسم باشه بدو بدو فایده نداره بیخودی خودم رو سبک نکنم!!!به اینکه چاقو بهتر از اسلحه اس و از این فکرا!!وقت تمام...نزدیک خونه که رسیدیم به مسعود گفتم توپیاده بشی(در خونه رو باز کنه) من تنها تو ماشین میترسم گفت خب تو هم پیاده شو گفتم نع..میترسم!!هی میگفتم کاشکی بابا اینا بیدار باشن...مسعود گفت چرا؟!گفتم چون شاید ((ما دوتا!! ))زورمون بهش نرسه...مسعود چند ثانیه فقط چپ چپ به من نگاه میکرد...ابروبه هر حال با هم پیاده شدیم اون مردک روانی هم دور زد برگشت!!...وقتی وارد خونه شدیم من مثل منارجنبون میلرزیدم!!...ماجرا را تعریف کردیم(بیدار بودن)...

بابا:اون به احتمال زیاد مامور گشت بوده میخواسته ببینه شما دوتا(بابا فکر میکنه من خرم مثل بچه ها میخواد خیالم رو راحت کنه!!)...من:نخیر...اصلا شکل مامور نبود..اصلا مامور چرا باید.......

مامان:شاید همینطوری دنبالتون اومده...بیخواب شده بوده....من:آخه مامان یه چیزی میگی...

بابا:اون به احتمال زیاد مامور بوده...

محسن:قیافه اش رو دیدید؟

بابا:اون حتما مامور گشت بوده که...

مسعود:شاید هم اتفاقی مسیرش با ما یکی شده بود

بابا:اون مامور بوده که داشته....

من:اااه..بابا...کلافه

محسن:تو میگی چیکار کنیم؟

من:میگم زنگ بزنیم 110تا دیر نشده....عینک

مامان:داری میلرزی برات گل گاو زبون دم میکنم....فرشته

بابا:اون خودش مامور بوده زنگ بزنیم بگیم چی....

مامان:گل گاو زبون نداریم...خاکشیر نبات برات درست میکنم...

من:بابا ولمون کن توروخدا..مامان آخه خاکشیر میخوام چیکار؟!!حالا درست کن ببینم چی میشه....اوه

بله...رفتن خوابیدن...مامان هم یه نمکدون گذاشت تو دست من گفت بریز کف دستت بخور!!!اینقدرم نق نزن..ساکت

فرداش از خونه که بیرون میرفتم به مامان گفتم..قربونت برم اگه موتوری اومد تو خونه یه وقت به من زنگ نزنیاااا...من کاری از دستم برنمیاد!!........شیطان

خلاصه...فهمیدم متاسفانه من خیلی ترسو تر از اونی هستم که فکر میکردمافسوس....

این مرز واقعیت وخیاله...مرزهایی که هر روز دارن خودشون رو به ما نشون میدن.....دل شکسته

 


برچسب‌ها:
+ ۱۳۸۸/۱/٢٦ ٢:٤٠ ‎ب.ظ مینو نظرات ()