یه داستان میخوام بنویسم که هنوز نمیدونم راجع به چیه اما میدونم یه آدمی توش هست  که خیلی با احساس رو به یه غروب صورتی سرش رو میاندازه پایین و میگه:دیگه حرفی نمونده!!..بی زحمت تو هم فکتو ببند!!.........بعد سرش که پایین بوده رو میندازه بالا!! وآه میکشه و میره...

مخاطبش یه کم دور وبرش رو نگاه ومیکنه وداد میزنه:کجا؟وایستا منم بیام!!...

اونوقت اینجا خواننده دلش واقعا برای اون آدم بدبخت میسوزه!!(یعنی باید بسوزه!!)

آخه میگن داستان درست حسابی اونه که دود جیگر خواننده رو بلند کنه!!یه هوا هم افسرده اش کنه و یه ریزه هم گیجش کنه و در آخر اگه افسوس بشری رو به همراه داشته باشه که معرکه میشه!!!...........

 


برچسب‌ها:
+ ۱۳۸۸/۱/۱٥ ۱:٠۸ ‎ب.ظ مینو نظرات ()