خانم معلم مانتو شکلاتی نسبتا تنگی پوشیده بود ویه تیکه از موهای طلایی اش را هم از مقنعه گذاشته بود بیرون،داشت با حرارت برای مامان سپیده از سپیده میگفت،از اینکه بچه خوب و آرامی ست وحرف گوش کن است ودرسش را هم ای میخواند و اما.... خانم معلم  مدام این پا واون پا میشد،گاهی یک دستش را به کمرش میزد وچندباری هم به دیوار سبز کلاس تکیه داد...مامان سپیده فکر کرد برای آدمی به سن وسال او زود است که اینقدر وول بخورد ویکجا بند نشود وتوی ذهنش قیافه بچه ها را تصور کرد، وقتی که خانم معلمشان هی وول میخورد وبه دیوار تکیه میدهد و یا مدام دستش به کمرش است،توی دلش گفت چه بد،اصلا منظره قشنگی نیست....خانم معلم چشمهایش را بست ودستش را مثل وقتی که میخواهند حرف ساده ای را حالی آدم کودنی بکنند تکان داد وگفت:نمیدونم چطور بگم،راستش روزهای اول فکر کردم فقط یک اتفاق ساده اس،یه اتفاق..متوجه منظورم میشید؟مامان سپید چادرش را که کمی عقب رفته بود جلو کشید وگفت: بله..اما پیش خودش داشت فکر میکرد کاشکی بلوزش هم مثل مانتویش شکلاتی نباشد،کرم یا حتی زرد لیمویی، شاید،اما شکلاتی نه!فکر کرد اگه خانم معلم مانتویش را دربیاورد وبه خیال خودش خوش سلیقگی کرده باشد و یک بلوز قهوه ای آن زیر پوشیده باشد،جدا که ضدحال میشود،یک زن، سرتاپا قهوه ای؟! به خدا که قشنگ نیست!...خانم معلم آهی کشید و گفت:اما اشتباه میکردم چون هرروز داره تکرار میشه،هرروز،باور کنید من هرروز این بچه را دور از چشم بقیه،این دور از چشم بقیه را یکجوریی گفت، انگار میخواست حالی مامان سپیده بکند که چقدر معلم خوب وآشنا به اصول تربیتی ودانایی است..مامان سپیده سرش را برای تائید تکان داد،اما چیزی نگفت،چشمش افتاده بود توی دفتر مدرسه که دقیقا پشت سر خانم معلم بود و داشت فکر میکرد، این طور که این دفتر را چیده اند آدم یاد اتاق پذیرش خانه سالمندان می افتد،دلش میخواست پیشنهاد بدهد آن گلدان را از روی میز بر دارند بگذارند توی آن سه گوش خالی که بدجوری شبیه کافه عنکبوت بود! و آن رومیزی را هم پهن کنند روی رف پنجره ..خانم معلم یکهو با کلافه گی گفت:گوشتون با منه؟!...مامان سپیده گفت بله،بله، با شماست..خانم معلم با انگشت پیشانیش را مالید وگفت برام عجیبه چطور یاد نمیگیره،من بهش یاد دادم،ناظم توبیخش کرده، مدیر بهش تذکر داده،شما هم،مکث کرد وبا تردید تو چشمهای مامان سپیده زل زد و گفت: البته طبق گفته خودتون، هزاربار بهش پوشوندین و درآوردین، پس چرا؟!!....چشم مامان سپیده افتاده بود به انگشتر خانم معلم،دلش بدجوری سوخت که بیچاره خانم معلم انگشترش نگین سرخ دارد درحالیکه مانتوی قهوه ای پوشیده!با خودش فکر کرد یا باید انگشتر را دست نمیکرد یا مانتو را نمیپوشید...راه دیگری نداشت،اما چند لحظه بعد فکر کرد، خب شاید اگر یه بلوز آستین بلند سیاه میپوشید واین آستین از آستین مانتویش میزد بیرون،اون رنگ فاصله ای میشد و...تو همین حین صدای زنگ بلند شد،خانم معلم که اخمهایش را حسابی تو هم کشیده بود،با صدای تقریبا بلندی گفت راستش من دیگه خسته شدم،لطفا هرجور صلاح میدونید این مشکل رو حل کنید ومتاسفانه باید بگم تا وقتی مشکل حل نشده سپیده حق نداره بیاد مدرسه!هیاهوی بچه ها صدای خانم معلم رو گنگ و مبهم کرده بود،بچه ها مثل یک دسته پروانه که همزمان پیله ها شان را شکافته باشند پروازکنان توی حیاط پخش میشدند،مامان سپیده چشمش افتاد به دوتا باغچه ی توی حیاط،فکر کرد چطور دلشان آمده این باغچه های به این قشنگی را اینطور ببرن ته حیاط،زیر اون دیوارهای آجری بیریخت!...سپیده از کلاس آمده بود بیرون ودست مادرش را گرفته بود،مامان سپیده تو صورت دخترش لبخندی زد وبا مهربانی گفت سلام عزیز دلم، خوبی؟خسته نباشی...خانم معلم که انگار از عصبانیت صدایش میلرزید،نگاه غضب آلودی به کفشهای سپیده انداخت و خداحافظی سرسری کرد و رفت....سپیده دست مادرش را که محکم گرفته بود ول نکرد،همونطوری، با هم ،از در مدرسه زدند بیرون....

داشتند نرده های خیابان را رنگ میزدند،مامان سپیده پیش خودش فکر کرد کل این خیابان خاکستری است اگر نرده ها را زرد تند رنگ میزدند قشنگ تر نبود؟!رو کرد به سپیده و گفت،عزیزم مگه من به تو نگفتم کفش پای راست کدومه کفش پای چپ کدومه،هاان؟سپیده چیزی نگفت...مامان سپیده ادامه داد تو وقتی از خونه میری بیرون،توی کوچه دوباره کفشتو در میاری و عوضی میپوشی؟آره؟چرا؟...سپیده با خستگی گفت،گفتم که، چون اینطوری قشنگتره وقتی جلوی کفشم اینطوری میشه وبا دستش ادای فاصله رو درآورد،خیلی قشنگ میشه،خیلی دوست دارم...خنده تلخی روی لب مامان سپیده نشست،با خودش فکر کرد حالا چکار کند،کاری که با او کردند؟!دعوایش کند؟ کتکش بزند؟..نه،او فقط رازش را به دخترش گفت...یعنی بهش یاد داد که توی ذهنش هرچیز را هرطور دوست دارد رنگ کند،بچیند،بپوشد....اما تو دنیای واقعی اینکار ممنوع است،خیلی ممنوع  و این یه قانون مهم بود...مامان سپیده خوب میدانست آنها هم مثل پدرمادرش آنقدرها پولدار نیستند که سلیقه بچه شان برای مردم جالب باشد!!...تمام راه را با هم تمرین کردند مامان از سپیده میپرسید این اتوبوس ها را چه رنگی کنیم؟...مغازه آقای مومنی را چطور بچینیم؟این میلاد فسقلی چی بپوشه؟...هان؟جواب بده.....

 وسپیده هم جواب های عجیب غریب تحویل میداد و تمام طول مسیر چشمهای خوشگل سیاهش برق میزد...

فقط کسی که مدت زیادی با بچه ها باشد میداند وقتی میگویند بچه ای تمام طول راه چشمهایش از شادی برق میزده یعنی چه!....

بالاخره فردا صبح وقتی سپیده با کفشهایی که درست پوشیده بود رفت مدرسه،خانم معلم حسابی جا خورد،اما اصلن به روی خودش نیاورد... از کجا باید میدانست سپیده توی ذهنش بازهم کفشهایش را  عوضی پوشیده... شاید اگر میپرسید سپیده برایش میگفت،اما نپرسید!...                                      پایان.


برچسب‌ها:
+ ۱۳۸۸/۱٢/٦ ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ مینو نظرات ()